خون آشام ماه خونین:
«part⁹»
گفت:«خیلی خب شروع کنیم.»
یه نقشه گذاشت روی میز و شروع کرد درمورد توضیح دادن اینکه باید چیکار کنن
آکیرا:«خب پس... میرسیم به نکته آخر میدونی ما باید در اصل کیو شکست بدیم؟»
آیامه گیج نگاهش کرد ولی یکم بعدش با تردید گفت:«عامل افسانه ها؟یا بهتره بگم...همون خون آشامی که هرگز نمیمیره ولی خودشو انسان جا زده پرستشش میکنن؟»
آکیرا با چهره ای پر از رضایت از باهوشی آیامه گفت:«درسته... اون تمام افسانه هارو از هزاران سال پیش درست کرده هنوزم زندس ولی خب هیچکس دقیق نمیدونه اون کجاست...»
آیامه و آکیرا با چهره ای جدی و صدایی که پر از غرور بود همزمان گفتن:«ما دوتایی پیداش میکنیم شکستش میدیم... ثابت میکنیم که ماه خونین و ماه آبی چقدر قوی هستن»
آیامه سرشو پایین انداخت و با ناامیدی گفت:«یا حداقل بگیم بی گناه هستن...»
آکیرا با یه حرکت از روی مبل پا شد و خونسرد و مغرور و گفت:«از هفته دیگه شروع میکنیم.»
آیامه سرشو تکون داد مخالفت نکرد
آکیرا به آیامه جوری نگاه کرد انگار جنگ خونین باهاش داشت و گفت:«خب حالا برو خونتون.»
آیامه:«هوی! هوی! مثلا مهمونما...»
آکیرا دوباره همون نگاهو کرد
آیامه توی ذهنش:«این چشه؟ پسره ی... آروم باش آیامه تو قرار نیست فوش بدی... اوکی؟ این پسره دیوونست ولش کن برو و دعا کن سریع تر این عهد یا قرارداد مسخره تموم شه»
آیامه با یه نگاه مسخره لبخندی کج گفت:«باشه! باشه! آقای یخمک الان میرم»
آکیرا هم به نشونه رضایت سرشو تکون داد ولی...
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
#فن_فیک #رمان #ماه_خونین #ویسگون #ایران #اکسپلور
هه هه! انتظار داشتی ادامشو بگم؟ کور خوندی بدبخت خدافظ تا قرن بعدی فعلا پارت نداریم در کنجکاوی بمانید عزیزان(😀🤓👍)«من درحال صبحت کردن با خودم تو پیج خودم چون هیچ کسیو ندارم بیننده هم ندارم کسی هم ندارم حمایت کنه عالیه زندگیییی!
گفت:«خیلی خب شروع کنیم.»
یه نقشه گذاشت روی میز و شروع کرد درمورد توضیح دادن اینکه باید چیکار کنن
آکیرا:«خب پس... میرسیم به نکته آخر میدونی ما باید در اصل کیو شکست بدیم؟»
آیامه گیج نگاهش کرد ولی یکم بعدش با تردید گفت:«عامل افسانه ها؟یا بهتره بگم...همون خون آشامی که هرگز نمیمیره ولی خودشو انسان جا زده پرستشش میکنن؟»
آکیرا با چهره ای پر از رضایت از باهوشی آیامه گفت:«درسته... اون تمام افسانه هارو از هزاران سال پیش درست کرده هنوزم زندس ولی خب هیچکس دقیق نمیدونه اون کجاست...»
آیامه و آکیرا با چهره ای جدی و صدایی که پر از غرور بود همزمان گفتن:«ما دوتایی پیداش میکنیم شکستش میدیم... ثابت میکنیم که ماه خونین و ماه آبی چقدر قوی هستن»
آیامه سرشو پایین انداخت و با ناامیدی گفت:«یا حداقل بگیم بی گناه هستن...»
آکیرا با یه حرکت از روی مبل پا شد و خونسرد و مغرور و گفت:«از هفته دیگه شروع میکنیم.»
آیامه سرشو تکون داد مخالفت نکرد
آکیرا به آیامه جوری نگاه کرد انگار جنگ خونین باهاش داشت و گفت:«خب حالا برو خونتون.»
آیامه:«هوی! هوی! مثلا مهمونما...»
آکیرا دوباره همون نگاهو کرد
آیامه توی ذهنش:«این چشه؟ پسره ی... آروم باش آیامه تو قرار نیست فوش بدی... اوکی؟ این پسره دیوونست ولش کن برو و دعا کن سریع تر این عهد یا قرارداد مسخره تموم شه»
آیامه با یه نگاه مسخره لبخندی کج گفت:«باشه! باشه! آقای یخمک الان میرم»
آکیرا هم به نشونه رضایت سرشو تکون داد ولی...
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
#فن_فیک #رمان #ماه_خونین #ویسگون #ایران #اکسپلور
هه هه! انتظار داشتی ادامشو بگم؟ کور خوندی بدبخت خدافظ تا قرن بعدی فعلا پارت نداریم در کنجکاوی بمانید عزیزان(😀🤓👍)«من درحال صبحت کردن با خودم تو پیج خودم چون هیچ کسیو ندارم بیننده هم ندارم کسی هم ندارم حمایت کنه عالیه زندگیییی!
- ۳.۵k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط