رمان عشق ممنوع
پارت ۱۲
ولی چیزی نگفتم
همینجوری دستشو تکون میداد
یه نگاهی بهش انداختم دیدم قیافه اشو خیلی عادی نگه داشته وای دستش داره پیش روی میکنه
یهو پدر جنگکوک شروع کرد به حرف زدن
& خب از اونجایی ک میدونید من صاحب دو عروس شدم
ولی امروز پسرم تهیونگ ازم یه درخواستی کرد ک خواستم باهاتون در میون بزارم
چون هیچ عشقی بینتون نیست به نظرم مشکلی نیست
تهیونگ خواست ک با ات ازدواج کنه
اصلا جرئت اینو ک سرمو برگردونم و جنگکوک و ببینم و نداشتم میتونستم چهره اش و تصور کنم
به خودم جرئت دادم و سرمو چرخوندم
و با جنگکوک عصبانی ک خون تموم چشماشو گرفته بود رنگ گردنش متورم شده بود و دستش و رون.م مشت شده بود
باید آرومش میکردم
وگرنه برا خودم بد میشد
دستم و گذاشتم رو دستش ک مشت شده بود
یه نگاهی بهم انداخت ک
ک چشامو به نشون آروم باش باز و بسته کردم
و برگشتم به طرف پدر
+ ولی من جنگکوک و میخوام
شککککک
همه شکه شده بودن
حتی خود جنگکوک
تا جنگکوک خواست یقه ای تهیونگ رو بگیره زود جلوشو گرفتم
+ من پیشتم آروم
چشاشو بست انگار سعی در آروم کردن خودش داشت
بدون هیچ حرفی دستم و گرفت من و برد تو اتاق
_ توهم دوستش داری اره توهم تو میخوای با اون باشی اره
همینجوری داشت با خودش حرفمیزد ک بدون هیچ حرفی بغلش کردم
یهو صداش قط شد
+ من فقط تو رو میخوام اونو دوست ندارم
عین بچه ها تو بغلم آروم گرفت من و محکم تر بغل کرد
_ ولم نکن
+ نمیکنم فقط ..
.
.
https://wisgoon.com/989075_2329
ولی چیزی نگفتم
همینجوری دستشو تکون میداد
یه نگاهی بهش انداختم دیدم قیافه اشو خیلی عادی نگه داشته وای دستش داره پیش روی میکنه
یهو پدر جنگکوک شروع کرد به حرف زدن
& خب از اونجایی ک میدونید من صاحب دو عروس شدم
ولی امروز پسرم تهیونگ ازم یه درخواستی کرد ک خواستم باهاتون در میون بزارم
چون هیچ عشقی بینتون نیست به نظرم مشکلی نیست
تهیونگ خواست ک با ات ازدواج کنه
اصلا جرئت اینو ک سرمو برگردونم و جنگکوک و ببینم و نداشتم میتونستم چهره اش و تصور کنم
به خودم جرئت دادم و سرمو چرخوندم
و با جنگکوک عصبانی ک خون تموم چشماشو گرفته بود رنگ گردنش متورم شده بود و دستش و رون.م مشت شده بود
باید آرومش میکردم
وگرنه برا خودم بد میشد
دستم و گذاشتم رو دستش ک مشت شده بود
یه نگاهی بهم انداخت ک
ک چشامو به نشون آروم باش باز و بسته کردم
و برگشتم به طرف پدر
+ ولی من جنگکوک و میخوام
شککککک
همه شکه شده بودن
حتی خود جنگکوک
تا جنگکوک خواست یقه ای تهیونگ رو بگیره زود جلوشو گرفتم
+ من پیشتم آروم
چشاشو بست انگار سعی در آروم کردن خودش داشت
بدون هیچ حرفی دستم و گرفت من و برد تو اتاق
_ توهم دوستش داری اره توهم تو میخوای با اون باشی اره
همینجوری داشت با خودش حرفمیزد ک بدون هیچ حرفی بغلش کردم
یهو صداش قط شد
+ من فقط تو رو میخوام اونو دوست ندارم
عین بچه ها تو بغلم آروم گرفت من و محکم تر بغل کرد
_ ولم نکن
+ نمیکنم فقط ..
.
.
https://wisgoon.com/989075_2329
- ۱۰.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط