مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ... یادم از کشته خویش آمد و

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید ... گفت با این همه از سابقه نومید مشو..........
دیدگاه ها (۱۰)

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

آوای شب پارت ۲۹ویو نویسنده انیا با صدای گریه بکی به خودش آمد...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

مافیای من

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

the first lie

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط