{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آوای شب

آوای شب

پارت ۳۰

ویو نویسنده

انیا با صدای گریه بکی به خودش آمد و به نفس نفس افتاد و با دستانش به زمین افتاد و زمزمه می کرد : چرا باید نشونش میدادم ؟ چرا باید نشونش میدادم... چرا؟
دامیان : عزیزم خوبی ؟ یهو چی شد ؟
انیا : ای..ن...غریزه ی آنیاست ... تا دربرابر دشمن از خودش و عزیزانش محافظت کنه
ناگهان شیلا آمد
شیلا : ای وای برادر ... برادر...برادر..( گریه ) همش تقصیر تو بود
انیا صورتش را پایین آورد ناگهان فکری به ذهنش رسید اما زیادی خطرناک بود
انیا : من راهی دارم تا جناب الکس بهوش بیان( جادوی رویایی )
دامیان، دمتریوس، بکی : این جادو خیلی خطرناکه نمیشه انجام داد
شیلا : هر اتفاقی برای هر کسی افتاد بیفته فقط داداش منو بیدار کنید
انیا : انیا مجبوره
دامیان : باشه ولی منم باهات میام
انیا : ارباب من معذرت میخوام ولی خودم تنها میرم چون احتمال داره شما هم از بین برید
دامیان: ولی-
شیلا : خب... شروع کن دست بجون بون
انیا دست هاشو بالای شکم و سینه الکس گذاشت و گفت : ای خدای شفا دهنده ... ما را در خود جای ده و رهسپار دار-
ناگهان نوری دور الکس را پر کرد ...

ویو انیا

توی هوا معلق بودم دنبال الکس بودم پیداش نمی کردم تا اینکه دیدم آدمی روبه چپ من نشسته و سرد گریه میکنه
رفتم کنارش گفتم چه شده اما جوابی نشنیدم ناگهان از پشت سرش آدمی که مانند روح بود به روبرو اشاره کرد ....
دیدم ... دیدم چه سرنوشت وحشتناکی داشته ... رفتم جلو دستی به سرنوشتش زدم ، سرنوشت از سیاه شد رنگین... اما من با خودش میبرد از زور و قدرتم استفاده کردم ولی نشد که نشد ... داشت منو با خودش می برد که الکس دستش گرفت گفت : مقاومت کن
زور میزدم ، تلاش کردم و بلخره تقدیر تسلیمم شد ...
ناگهان صداشو نو شنیدم و دیدم هم الکس زندس و شیلا از خوش حالی گریه میکنه
ارباب هم منو در دست داشت گفت : انیا چشماتو باز کن ... لطفا ..‌ بلند شو... ل..ط..فاً 😭😭
بکی: انیا چش شده؟ ای وای انیا نههههههههههه دوست خوب من 😭😭
دمتریوس : عزیزم آروم باش ... لطفا طبیب رو خبر کنید(داد)
طبیب اومد و گفت :.....

🚫💔

تا پارت بعد عزیزانم 💘💕💞
دیدگاه ها (۸)

عشقی حقیقی

تو منو دوست داری؟پارت ۲۷ویو انیاصورتمو در دست گرفت دیدم ...د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط