خب بریم پارت۲☺️

رایحه عشق❣
پارت۲:چرا من
موری:شما دو تا بیایید اینجا
(چرا فکر میکنم لحن موری مثل فیلما هست که قراره بهشون بگه بخاطر منافع مافیا باید باهم ازدواج کنم⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩)







آیومی-چویا بدون اتلاف وقت اطاعت کردن چند قدم رفتن جلو و منتظر حرف زدن موری بودن که چویا چشش به آیومی خورد و دید که به زمین خیره شده

چویا:آیومی اتفاقی افتاده؟!حالت خوبه؟

آیومی سرش رو آورد بالا آورد و با صدای مضطربی گفت

آیومی:ها⁦⁦ چویا سان نه م من حالم خوبه نگران نباشید⁦(⁠ ⁠・ั⁠﹏⁠・ั⁠)⁩
نویسنده:اگر فهمیدید دلیل نگرانی آیومی چی بود تو نظرات بهم بگین😌

چویا:خوبه.(فهمید که مضطرب هست ولی خب در همین حد دلداری می‌تونه بده🫤)

موری:خب امروز یه ماموریت متفاوت دارم

چویا:منظورتون از متفاوت چیه؟

موری:قراره این‌بار تو و آیومی فقط به این ماموریت برید و بدونید که این ماموریت محرمانه اس!!

چویا:ولی رئیس!

موری:چویا مثل اینکه یادت رفته روش کارمون چیه وقتی من میگم محرمانه یعنی نه سوال باید بپرسی و نه مخالفتی داشته باشی

چویا:با تموم احترامی که براتون قائلم. این کار خطرناک نیست؟

موری:چرا این فکر رو میکنی؟

چویا:آیومی تا حالا به ماموریت های خارج شهر نرفته و این ماموریت برای اون به نظرم زیادی سخت میاد اون یه بچه بیشتر نیست

آیومی:در ذهنش چنین می گفت:آااااااهُ😠 من بچه نیستم هویج جان⁦⁦⁦(⁠ー⁠_⁠ー⁠゛⁠)

موری:نیاز نیست نگران شی انگار باید بهت یاد آوری کنم که خودت وقتی ۱۵سالت بود به ماموریت های سخت می‌رفتی تازه آیومی الان۱۹سالش هست پس می‌تونه همیچین ماموریتی رو انجام بده

چویا:هرچی شما بگین رئیس

موری:خوبه.

آیومی:چرا من؟⁦⁦⁦⁦(⁠•⁠ ⁠▽⁠ ⁠•⁠;⁠)⁩

موری:یادمه اولین روزی که اومده بودی مهارت های رزمیت توجه همه رو جلب کرده بود و اینکه من می‌خوام تو هم یکی از مأموران اجرایی باشی و با این ماموریت باید ثابت لیاقت این مقام رو داری.از وفاداریت مطمئن هستم ولی باید توانایی هات رو مثل دازای و چویا و دیگر مأموران اجرایی مافیا ارتقا بدی

آیومی:تمام تلاشم رو میکنم که کارم رو به درستی انجام بدم رئیس

موری: ببینم چیکار میکنی

چویا:رئیس چه وقتی باید به ماموریت بریم

موری:هر وقت دازای بگه
موری:آیومی تو میتونی مرخص شی

آیومی بعد از ادای احترام از دفتر موری بیرون رفت
چویا هم میخواست بره ولی با حرف موری همونجا وایستاد و........


براتون با فاصله هم نوشته ام موقع خواندن اذیت نشید

نظر فراموش نشه🙃❣️
دیدگاه ها (۱)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

یک سگ زیادی ولگرد

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

"تجزیه و تحلیل گذشته شخصیت ها"پارت سهشخصیت: موری اوگایولی مو...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط