پارت 85

*خیلی خوش میگذره.. کارلوس تو بغلمه و همه با هم می‌خندیم.. خانواده مورنینگ ستار.. ولی.. کاشکی دوستامم بودن.. یعنی.. بچه ها فهمیدن که بچه دار شدم؟ کاشکی می‌تونستم برم اون پایینو دوباره ببینمشون.. بعداً با عزی صحبت میکنم فعلا می‌خوام از تولد بچم لذت ببرم*
عزی: حالا..شازده کوچولوی من.. وقت کیکه..
*عزی آروم یه چاغو ی کاملا بی خطر رو داد دست کارلوس و آروم کمکش کرد که کیک رو ببره و همه شروع به دست زدن کردن*
هیمل: مبارکه کبوتر کوچولو..
*و یه کبوتر از جنس نور روی سر کارلوس نشست که باعث خندش شد.. بعد تبریکات، آروم جلوی عزی با فاصله وایستادم..*
امی: حالا وقت سورپرایز ماست..
*کارلوس خندید و آروم گذاشتمش زمین که سریع سعی کرد به سمت عزی راه بره..که باعث شد عزی چاغوی کیک رو فراموش کنه و به زمین بیوفته..همه ساکت بودن و با تعجب و خوشحالی نگاه میکردن و فقط کارلوس بود که سر و صدا های کیوت و گوگولی در می‌آورد.. تا اینکه عزرائیل یه خودش اومد و سریع کارلوس رو بغل کرد و محکم فشارش میداد و کارلوس فقط می‌خندید*
عزی: این پسر منه..گوشت و خون منه.. تو داری راه میری عزیزم.. مطمئنم یه روز حتی از بابایی هم قوی تر میشی.. اوه امی..
*محکم بغلم کرد و تو هوا هردومونو چرخوند..به بقیه هیچ اهمیتی نمی‌داد..و بقیه هم درک میکردن..مدت ها بود که این لبخند برادرشونو ندیده بودن..*

**پرش زمانی به نصف شب**
*فیلم دیدن و بازی با کارلوس خیلی کیف داد.. ولی وقتی متوجه شدیم که هیمل نیست..یه مقدار لبخند هامون محو شد ولی بخاطر کارلوس دوباره لبخند زدیم و باهاش بازی کردیم.. تا اینکه آروم از جمع بیرون اومدم و رفتم بیرون..*
*دنبال هیمل گشتم که همون جای قبلی تو یه سال پیش پیداش کردم..زیر بزرگترین درخت بهشت.. آروم رفتم جلو.. هیچ حرکتی نکرد..چشماش بسته بود و از وزش باد آرامش می‌گرفت..ولی نه در اون حد..*
هیمل: تو می‌دونی...نه؟ همه چی رو؟
امی: آره... عزی بهم گفت..یک سال پیش..
*آروم چشماشو باز کرد که زیر نور ماه درخشش اشک هاشو دیدم..*
هیمل: فک میکنی.. منو میبخشه... من..من نتونستم نجاتش بدم.. اگه..اگه قوی تر بودم..ونتی...ونتی نمی‌مرد.. اون...می‌تونست...طعم آزادی رو که براش تلاش کرد رو بچشه.. ولی...بخاطر من..
*دیگه جلو اشکهاشو نگرفت*
امی: تقصیر تو نیست..
هیمل: چرا هست.. اگه..اگه اون تیر به من میخورد.. او ضعیف نمیشد و اون شاه بد صفت نمیتونست بکشتش..
*فقط کنارش نشستم.. ساز چنگشو محکم بغل کرده بود*
امی: دوسش داشتی؟
هیمل: عاشقش بودم.. ولی..دیر متوجه شدم.. بعد از آزاد شدنم از سرزمین میانی، همه جای بهشت رو گشتم.. دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم..ونتی اینجا نبود.. تا اینکه فهمیدم چون شاه با یه قدرت اهریمنی معامله کرده بود، هر کسی رو که کشته دچار نفرین کرده و اونا نمیتونن به بهشت بیان.. و بعد از اون منم نتونستم بیشتر دنبالش بگردم چون پدر نذاشت، و این حس از خیلی وقت پیش داره از درون منو میخوره..
*نمی‌تونستم کاری کنم..تا اینکه متوجه عزی شدم.. آروم کارلوس رو گذاشت زمین و کارلوس آروم گردن هیمل رو از پشت بغل کردکه باعث شد هیمل برگرده پشت*
هیمل: عزی...کارلوس..
عزی: بعدا داداش کوچولو..بعدا میریم دنبال دلت.. پس..دیگه ناراحت نباش..
*آروم لبخند زدم.. هیمل آروم و شکسته لبخند زد و کارلوس رو بغل کرد..*
هیمل: ممنون.. از همتون بابت همه چیز..
*با هم دیگه رفتیم داخل و هیمل.. کل شب رو دیگه تنها نبود..*
دیدگاه ها (۱۴)

dark life = 40

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

پارت ۱۸

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

فالو کردن این پیج = مشاهده کردن بروزترین کلیپ های دنیا

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

بهار بدون تو

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط