{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرط من..[p1]

#جونگین
#استری_کیدز

هیاهوی باد گرم و شرجی ملایمی که می وزید از میان حلقه های پیچ در پیچ موهایش عبور میکرد..موهایی که با انعکاس تابش زرین رنگ خورشید گهگداری روشن تر از حد معمولش بود.
تصنیف شیهه کوتاه مادیان رو به رویش حواسش را از شلختگی فر های درشت روی پیشانی اش پرت کرد؛چکمه هایی که انگار ساعتی پیش واکس خورده بودند..دستکش های چرم مرغوب گران قیمت،افسار خوش دوخت اسب..از هزاران مایل آن طرف تر هم می‌شد فهمید چه کسی با وسواس،اما سریع سمت اون می تاخت..
_صبح بخیر..دوشیزه!
بدن نرم اسب ، در زیر پوست انگشتان ماهر اش بازی میکرد..بی آنکه چشمان قهوه ای رنگش را که با اسب همخوانی داشت از روبرویش بگیرد ، زین را با مهارت بر روی بدن اسبش انداخت..
×صبح بخیر..
صدای همیشگی اش آرام و محکم بود. دستانش روی حاشیه زین، دوخت تمیز او، در رفت و آمد بود تا به درستی جا بگیرد..نسیم گرم، در یال لَخت اسب پیچ و تاب می‌خورد...جسم تنومند پسر ، با ظرافت از اسب پایین آمد و پا های او در چکمه های چرم مرغوب که با دستکش ها هماهنگ بود ، از رکاب نقره که نور خورشید در آن میخورد بیرون اومد..
_برای مسابقه فردا آماده شدی نه مادام؟..
آرنج چرم پوش پسر به زیرکی روی یال های زغالی اسب نر رقیب اش نشست..
_بنظرم تلاش بیخودی نکن..انرژیتو هدر نده..
زخم زبانش هرچند کوتاه،اما برای فوران زبانه های آتش خشم ایزابل کافی بود..در عین حال به تمام جملات کنایه آمیز پسر عادت داشت..ماه ها بود که هر صبح کنار گوشش صدای غرلاندن اورا تحمل میکرد.
×کسی که انرژیشو هدر میده تویی نه من..
اسب با حرکتی کوتاه، یال های خود را به طرفی دیگر انداخت..ایزابل با دستانش پیشانی اسب را آرام نوازش کرد..
_پس برنده این مسابقه جوابمون رو میده بانو..
همان لبخند همیشگی روی لبان پسر نقش بست، و جسارتش را نمایان کرد..
جسارتی که لبریز از اطمینان بود،جسارتی که جاه طلبی پنهان ایزا را بیدار میکرد..
×چطوره اینبار یه مسابقه واقعی داشتیم باشیم؟بزار واضح بگم،اگر اون کسی که امروز خط پایان عبور کرد من بودم..دوباره هرگز اجازه نداری اسب سواری کنی!
سیمای پسر پس از شنیدن شرط جسورانه ی او کمی در هم کشیده شد..انگار چیزی که رقیبش میخواست یک تراژدی غمگین کننده از پایان دوره حرفه ای او بود.
پسر نگاهش را به ایزابل دوخت. نگاهی که سرشار از احساسات بود.. باد برای باری دیگر وزید و با مو های پسر بازی کرد..
_یه مسابقه واقعی..چرا که نه؟! اما منم برای خودم شرطی دارم..
پسر با مهارتی که برای ایزا هم غیر قابل انکار بود جسم خود را به بالا کشید و بر زین جا گرفت..افسار را در دستانش مهار کرد..
_توی خط شروع میبینمت دوشیزه..!
تاخت و گرد و غبار را وادار به پرواز در هوا کرد..
چندی بعد ایزابل سوار بر موجودِ قیر رنگ تازه نفسش کمی عقب تر از درختی که رقیبِ سوار اش آن را نشان شروع مسابقه نامیده بود، قرار گرفت..موهایش را با مهارت نه چندان زیادی روی کف سرش محکم پیچید و مطمئن شد در حین مسابقه مزاحمش نمی‌شوند.
_آماده ای مادام؟!
ایزابل نفسی بیرون داد و بدن خون گرمش را نزدیک پوست لطیف اسب کشید..
دستان ماهر اش را در میان یال تیره اسب فرو برد و آن را نوازش کرد..
×آماده ام..
افسار چرمی را محکم در دستانش قفل کرد..لبخند دوباره بر لبان خوش فرم پسر نشست..
_با شمارش من شروع میکنیم..یک..دو..سه!
بی آنکه اجازه بدهند حتی یک ثانیه بگذرد محکم تر از همیشه به راه تعیین کرده اند می‌تازند..
باد گرم در لابه لای موهایشان با سرعت میگذرد. اسب هایشان ، یکی پس از دیگری سُم هایشان را به زمین می‌کوبیدن..
چشم های ایزا چیزی جز مسیر روبرویش نمیدید.. جوری دست هایش را روی افسار چرمی اش فشار میداد که سفید شده بود..
مسیر پر پیچ و خم ناهوار رو به رویش با سرعت می‌گذشت.. به طوری که چشمانش رنگ های پراکنده ی زمین و آسمان را به خوبی نمیدید. به دلیل تمرکز خاصش روی خط مستقیمی که آن را می پیمود،نمی‌توانست صورتش را برگرداند و نطری به وضعیت جونگین بیاندازد
با این حال پس از چندی،کنجکاوی درونش بر او چیره شد و سر کج کرد..پسر در حالی که بازوان قدرتمندش را روی افسار اسب محکم کرده بود به مسیر رو به رو خیره شده بود..موهایش برخلاف موهای فرِ ایزابل روی صورتش را گرفته بود و او برای لحظه ای اندیشید"تو این پوزیشن خوش قیافست.."..
او شخصی را تحسین کرد که برای مسابقه‌ با آن شرطی تعیین کرده بود و هرگاه شعله خشمش را روشن میکرد..
اما گاهی احساسات ایزابل از او پیشی می‌گرفتند.
عصبانیت اکنون بیشتر از کنجکاوی بر او چیره شده بود، این افکار را پس زد.
هرچند نگاهش دیگر به مسیر دوخته نشده بود..
و برای اینکه به خودش بیاید دیر شده بود..
دیدگاه ها (۴)

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

پارت: ۲ (بخش ۱) **زاویه دید: زین**قطره‌ای عرق از خط رویش موه...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

still with you

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

پارت بیست و یکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط