{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و همین مکث کافی بود تا کوک بفهمد این بار، حتی آرون هم از

و همین مکث کافی بود تا کوک بفهمد این بار، حتی آرون هم از چیزی می‌ترسد.

«قول می‌دم تا وقتی پیداش نکردیم، دست از گشتن برندارم.»

کوک ساعت جیبی نایک را از روی میز برداشت و آن را محکم در دست گرفت.

«پس وقت تلف نکنیم.»

چند دقیقه بعد، هر دو به طبقهٔ پایین رفتند.

عمارت به‌تدریج بیدار می‌شد، اما هیچ‌چیز عادی به نظر نمی‌رسید. خدمتکاران با دیدن چهرهٔ آشفتهٔ کوک، از سؤال پرسیدن خودداری می‌کردند و صدای باران همچنان از پشت پنجره‌های بلند می‌آمد.

کوک مستقیم به سمت درِ اصطبل رفت.

بوی یونجهٔ تازه و چرم خیس فضای اصطبل را پر کرده بود. اسب‌ها با شنیدن صدای قدم‌هایشان سر بلند کردند.

اسب نایک، با پوشش تیره و یال مشکی‌اش، در جای همیشگی ایستاده بود.

اما زینش نبود.

کوک اطراف را نگاه کرد.

«اسبش رو برده.»

آرون به جای خالی زین خیره شد.

«پس از اینجا رفته.»

کوک جلوتر رفت و ناگهان چیزی را کنار دیوار دید.

یک جفت دستکش مشکی.

دستکش‌های نایک.

آن‌ها را برداشت. یکی از انگشت‌های دستکش کمی پاره شده بود؛ همان جایی که نایک چند روز قبل، هنگام تعمیر حصار باغ، دستش را زخمی کرده بود.

کوک انگشتش را روی پارگی کشید.

خاطره‌ای قدیمی به ذهنش برگشت.

وقتی کوچک‌تر بود، یک روز در همین اصطبل از اسب ترسیده بود. نایک دستش را گرفته و گفته بود:

«تا وقتی دست من توی دستته، لازم نیست از چیزی بترسی.»

کوک آن روز باور کرده بود.

حالا دستکش‌ها در دستش بودند و نایک جایی در میان باران ناپدید شده بود.

آرون آرام گفت:

«اون همیشه فکر می‌کرد باید مراقب همه باشه.»

کوک به او نگاه نکرد.

«پس کی قراره یکی مراقب خودش باشه؟»

آرون پاسخی نداشت.

کوک دستکش‌ها را برداشت و به سمت در رفت.

اما درست پیش از خروج، صدای قدم‌های تندی از حیاط شنیده شد.

یکی از خدمتکاران با نفسی بریده وارد اصطبل شد.

«آقای آرون! یه نامه رسیده. گفتن باید فوراً به دست ژنرال آلدرین برسه.»

آرون بی‌حرکت ماند.

کوک آهسته برگشت.

«نامه؟»

خدمتکار پاکتی را جلو آورد.

پاکت سیاه بود.

و روی آن، مُهر یک کلاغ دیده می‌شد.

کوک به مُهر خیره شد.

همان مُهری که در تمام این مدت، هر بار ظاهر شده بود، چیزی را در زندگی خانوادهٔ آلدرین تغییر داده بود.

آرون پاکت را گرفت، اما پیش از آنکه بازش کند، صدای کوک بلند شد:

«این بار دیگه چیزی رو ازم پنهون نکن.»

آرون به او نگاه کرد.

بعد مُهر را شکست.

نامه کوتاه بود.

فقط چند خط.

اما وقتی آرون آن را خواند، تمام رنگ از صورتش پرید.

کوک یک قدم جلو رفت.

«چی نوشته؟»

آرون کاغذ را پایین آورد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد، با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، گفت:

«نایک باید ظرف چهل‌وهشت ساعت خودش رو به مرز شمالی معرفی کنه.»

کوک احساس کرد صدای باران ناگهان بلندتر شده است.

«مرز شمالی؟ برای چی؟»

آرون دوباره به نامه نگاه کرد.

پایین صفحه، نام افسر صادرکنندهٔ دستور نوشته شده بود.

ادوارد بلک‌وود.

و کوک هنوز نمی‌دانست چرا دیدن این نام، برای آرون از خودِ دستور هم ترسناک‌تر بود.

پایان پارت پانزدهم 🖤

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

P : 14

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

LESSON

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

MY LESSON

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۲ | کلید قرمزصدای باران تمام خانه را پر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط