تکپارتی: این بار دیگه کوتاه نمیام
تکپارتی: این بار دیگه کوتاه نمیام
Lee Minho × You | محافظتی، درام، عاشقانه
بارون شدیدی میبارید. جلوی درِ مدرسه ایستاده بودی و سعی میکردی اشکهات رو کنترل کنی. هنوز از اتفاق چند دقیقه پیش شوکه بودی. یکی از بچهها به خاطر یه بحث مسخره بهت حمله کرده بود و قبل از اینکه کسی دخالت کنه، چند ضربه بهت زده بود.
دستت رو روی صورتت گذاشتی و سرت رو پایین انداختی.
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرت اومد.
«...این چیه؟»
برگشتی.
مینهو بود.
نگاهش اول روی صورتت موند، بعد روی دستت. لبخند همیشگیش کاملاً محو شد.
«کی این کارو کرده؟»
ـ مینهو، چیزی نیست...
«به من نگاه کن.»
آروم سرت رو بالا آوردی.
با دیدن چشمهای اشکیات، فکش منقبض شد.
«اسمش.»
ـ خواهش میکنم، بیخیال شو...
مینهو کاپشنش رو درآورد و روی شونههات انداخت.
«باشه. فعلاً چیزی نمیپرسم. اول بریم یه جای گرم.»
اما وقتی خواستی راه بیفتی، دستش رو بهآرومی دور دستت حلقه کرد.
«درد داری؟»
ـ یه کم...
چند ثانیه سکوت کرد.
«میدونی چی بیشتر از همه عصبیم میکنه؟»
ـ چی؟
«اینکه الان به جای اینکه نگران خودت باشی، داری نگران اینی که من عصبانی نشم.»
نگاهش کردی.
«مینهو...»
«این بار دیگه کوتاه نمیام.»
لحنش جدی بود؛ نه از اون جدیتهای همیشگی که برای شوخی استفاده میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی به کسی که بهت آسیب زده بود رسیدید، مینهو جلوی تو ایستاد.
پسر با دیدنش خندید و گفت:
«اومدی قهرمانبازی دربیاری؟»
مینهو حتی لبخند هم نزد.
«ازش عذرخواهی کن.»
ـ وگرنه چی؟
مینهو یک قدم جلو رفت.
«فکر کنم هنوز متوجه نشدی چه کار اشتباهی کردی. ولی من اینجام که مطمئن بشم دیگه تکرارش نمیکنی.»
پسر دوباره حرفی زد و به سمتت حرکت کرد.
مینهو فوراً جلوی راهش ایستاد و اجازه نداد بهت نزدیک بشه.
درگیری کوتاهی اتفاق افتاد و مینهو هم آسیب دید، اما بالاخره یکی از مسئولان مدرسه رسید و ماجرا رو متوقف کرد.
یک ساعت بعد، خانهی مینهو
روی مبل نشسته بودی و مینهو داشت با دقت زخم کوچیک روی دستت رو تمیز میکرد.
ـ دست خودت چی؟ اونم زخمی شده.
«مهم نیست.»
ـ مینهو!
«چیه؟»
ـ چرا اینقدر خودتو درگیر کردی؟
دست از کار کشید. نگاهش کرد و آهسته گفت:
«چون وقتی دیدم بهت آسیب زدن، برای اولین بار واقعاً ترسیدم.»
ـ از چی؟
«از اینکه یه روز اتفاقی برات بیفته و من نتونم کنارت باشم.»
چشمهات پر از اشک شد.
مینهو پنبه رو کنار گذاشت و دستت رو گرفت.
«ولی یه چیزی رو خوب گوش کن.»
ـ چی؟
«لازم نیست برای اینکه قوی به نظر بیای، وانمود کنی هیچچیزی اذیتت نمیکنه. میتونی گریه کنی، میتونی بترسی، میتونی بهم بگی درد داری.»
بعد انگشت شستش رو آروم روی دستت کشید.
«من قرار نیست بذارم کسی بهت آسیب بزنه و بعد وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.»
سرش رو نزدیکتر آورد و پیشونیت رو بوسید.
«حالا یه سؤال مهم دارم.»
ـ چی؟
«امشب میمونی پیشم؟»
ـ چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
«چون امروز به اندازهی کافی روز بدی داشتی. فکر کردم شاید یه فیلم، یه پیتزا و یه مینهو که هی غر میزنه، حالت رو بهتر کنه.»
خندیدی.
مینهو هم لبخند زد و آروم گفت:
«همین خندهت رو میخواستم.» 🤍
Lee Minho × You | محافظتی، درام، عاشقانه
بارون شدیدی میبارید. جلوی درِ مدرسه ایستاده بودی و سعی میکردی اشکهات رو کنترل کنی. هنوز از اتفاق چند دقیقه پیش شوکه بودی. یکی از بچهها به خاطر یه بحث مسخره بهت حمله کرده بود و قبل از اینکه کسی دخالت کنه، چند ضربه بهت زده بود.
دستت رو روی صورتت گذاشتی و سرت رو پایین انداختی.
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرت اومد.
«...این چیه؟»
برگشتی.
مینهو بود.
نگاهش اول روی صورتت موند، بعد روی دستت. لبخند همیشگیش کاملاً محو شد.
«کی این کارو کرده؟»
ـ مینهو، چیزی نیست...
«به من نگاه کن.»
آروم سرت رو بالا آوردی.
با دیدن چشمهای اشکیات، فکش منقبض شد.
«اسمش.»
ـ خواهش میکنم، بیخیال شو...
مینهو کاپشنش رو درآورد و روی شونههات انداخت.
«باشه. فعلاً چیزی نمیپرسم. اول بریم یه جای گرم.»
اما وقتی خواستی راه بیفتی، دستش رو بهآرومی دور دستت حلقه کرد.
«درد داری؟»
ـ یه کم...
چند ثانیه سکوت کرد.
«میدونی چی بیشتر از همه عصبیم میکنه؟»
ـ چی؟
«اینکه الان به جای اینکه نگران خودت باشی، داری نگران اینی که من عصبانی نشم.»
نگاهش کردی.
«مینهو...»
«این بار دیگه کوتاه نمیام.»
لحنش جدی بود؛ نه از اون جدیتهای همیشگی که برای شوخی استفاده میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی به کسی که بهت آسیب زده بود رسیدید، مینهو جلوی تو ایستاد.
پسر با دیدنش خندید و گفت:
«اومدی قهرمانبازی دربیاری؟»
مینهو حتی لبخند هم نزد.
«ازش عذرخواهی کن.»
ـ وگرنه چی؟
مینهو یک قدم جلو رفت.
«فکر کنم هنوز متوجه نشدی چه کار اشتباهی کردی. ولی من اینجام که مطمئن بشم دیگه تکرارش نمیکنی.»
پسر دوباره حرفی زد و به سمتت حرکت کرد.
مینهو فوراً جلوی راهش ایستاد و اجازه نداد بهت نزدیک بشه.
درگیری کوتاهی اتفاق افتاد و مینهو هم آسیب دید، اما بالاخره یکی از مسئولان مدرسه رسید و ماجرا رو متوقف کرد.
یک ساعت بعد، خانهی مینهو
روی مبل نشسته بودی و مینهو داشت با دقت زخم کوچیک روی دستت رو تمیز میکرد.
ـ دست خودت چی؟ اونم زخمی شده.
«مهم نیست.»
ـ مینهو!
«چیه؟»
ـ چرا اینقدر خودتو درگیر کردی؟
دست از کار کشید. نگاهش کرد و آهسته گفت:
«چون وقتی دیدم بهت آسیب زدن، برای اولین بار واقعاً ترسیدم.»
ـ از چی؟
«از اینکه یه روز اتفاقی برات بیفته و من نتونم کنارت باشم.»
چشمهات پر از اشک شد.
مینهو پنبه رو کنار گذاشت و دستت رو گرفت.
«ولی یه چیزی رو خوب گوش کن.»
ـ چی؟
«لازم نیست برای اینکه قوی به نظر بیای، وانمود کنی هیچچیزی اذیتت نمیکنه. میتونی گریه کنی، میتونی بترسی، میتونی بهم بگی درد داری.»
بعد انگشت شستش رو آروم روی دستت کشید.
«من قرار نیست بذارم کسی بهت آسیب بزنه و بعد وانمود کنم اتفاقی نیفتاده.»
سرش رو نزدیکتر آورد و پیشونیت رو بوسید.
«حالا یه سؤال مهم دارم.»
ـ چی؟
«امشب میمونی پیشم؟»
ـ چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
«چون امروز به اندازهی کافی روز بدی داشتی. فکر کردم شاید یه فیلم، یه پیتزا و یه مینهو که هی غر میزنه، حالت رو بهتر کنه.»
خندیدی.
مینهو هم لبخند زد و آروم گفت:
«همین خندهت رو میخواستم.» 🤍
- ۳۰۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط