تکاپو پارت 45=پژواک عشق,در ساحلی دور از هم

در حالی که آنیا و دامیان در آن گوشه‌ی دنج و صخره‌ای، در میانه‌ی طوفانِ احساسات خود بودند، در سمت دیگری از خط ساحلی، جایی که امواج با آرامشی متفاوت و در سکوتی مقدس به shore می‌خوردند، دو نفر دیگر در میانه‌ی یک ملاقاتِ سرنوشت‌ساز بودند.

لوید و یور، که در میانه‌ی مسئولیت‌های سنگین زندگی و نقش‌های پیچیده‌ای که برای دنیا بازی می‌کردند، همیشه سعی داشتند احساسات واقعی‌شان را پشت دیوارهای منطق و وظیفه پنهان کنند. اما آن شب، زیر نورِ ماهِ نقره‌ای که بر سطح دریا می‌رقصید، دیگر راهی برای فرار نبود.

آن‌ها در کنار یک صخره‌ی کوچک نشسته بودند. صدای جزر و مد، تنها صدایی بود که سکوتِ میان آن‌ها را می‌شکست. یور، با موهایِ پریشان در باد و نگاهی که بینِ هیجان و تردید معلق بود، به افق خیره شده بود. لوید، که همیشه مردی استوار و بی‌نقص به نظر می‌رسید، این بار لرزشی خفیف در دستانش داشت.

لوید، در حالی که به دوردست نگاه می‌کرد، نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که اگر امروز حرفش را نزند، شاید هیچ‌وقت فرصت دیگری پیدا نکند. او می‌خواست از “نقش‌ها” فراتر برود.

او به آرامی سرش را به سمت یور چرخاند. نگاهش دیگر آن نگاهِ سرد و تحلیل‌گرِ یک جاسوس نبود؛ نگاهش نگاهِ مردی بود که تمامِ دنیایش را در چشمانِ زنی که روبروی اوست، یافته است.

«یور…» صدای لوید در سکوت شب، بم و لبریز از یک صداقتِ دردناک بود. «من همیشه سعی می‌کردم همه چیز را طبق برنامه و منطق پیش ببرم. همیشه فکر می‌کردم احساسات، فقط متغیرهایی هستند که می‌توان آن‌ها را کنترل کرد. اما…» او مکث کرد و به چشمان یور خیره شد. «اما وقتی پیش تو هستم، تمام آن برنامه‌ها فرو می‌ریزند. من دیگر نمی‌توانم تظاهر کنم که فقط به خاطر وظیفه اینجا هستم. من… من واقعاً عاشقت هستم. تو تنها کسی هستی که باعث می‌شی احساس کنم واقعاً زنده‌ام.»

آن اعتراف، مثل برخوردِ موج به صخره، سکوت را شکست. یور، که انتظار چنین لحظه‌ای را در تمامِ سال‌های زندگی‌اش می‌دید اما هرگز جرأت نمی‌کرد به آن نزدیک شود، خشکش زد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما نه از غم، بلکه از شدتِ رهایی.

او با لبخندی که از شدتِ تأثر می‌لرزید، به سمت او متمایل شد. او با صدایی که مثل یک نجوا بود، اما در قلب لوید طنین‌انداز شد، گفت: «لوید… من هم… من هم دوستت دارم. بیشتر از هر چیزی که بتونی تصور کنی.»

و پیش از آنکه لوید بتواند کلمه‌ی دیگری بگوید، یور با بوسه‌ای ریز، کوتاه و بسیار شیرین، لب‌های او را لمس کرد؛ بوسه‌ای که مثل یک مهرِ تأیید بر قلبِ لوید نشست....
دیدگاه ها (۱)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

طلوع می‌کند از سمت آسمان مردینگاه پـنجره را غـرق نور خواهد ک...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

اسم فیک: زندگی رنگی ما رنگ‌هایِ بی‌صدا (Silent Colors) (۵ پا...

୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی زمانی که دست‌های تهیونگ بین انگشت‌...

* Name: Beyond the Truth * * آن سویِ حقیقت *                ...

پارت اول/

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط