قسمت سیزدهم | شب، چهرهی واقعی او
قسمت سیزدهم | شب، چهرهی واقعی او
روزها، جونگکوک جئون فقط یک مدیرعامل بود.
مردی سرد، کمحرف و بیاحساس که کارکنان از نگاهش حساب میبردند.
اما شب که میشد...
همهچیز تغییر میکرد.
آن شب، ساعت از نیمهشب گذشته بود.
ات در خانهاش خوابیده بود و هیچ اطلاعی نداشت مدیرعاملش کجاست.
در طرف دیگر شهر، ساختمانی قدیمی و دورافتاده در تاریکی فرو رفته بود.
یک خودروی مشکی جلوی ساختمان توقف کرد.
جونگکوک پیاده شد.
اما این دیگر آن مردی نبود که صبح پشت میز شرکت مینشست.
کت رسمیاش را کنار گذاشته بود و لباس تیرهای پوشیده بود. نگاهش سردتر، قدمهایش محکمتر و رفتارش کاملاً متفاوت شده بود.
چند مرد که جلوی ساختمان منتظرش بودند، با دیدنش فوراً کنار رفتند.
— رئیس.
جونگکوک بدون جواب وارد شد.
همه ساکت شدند.
یکی از افرادش آهسته به دیگری گفت:
— وقتی شب میشه، حتی نگاه کردن بهش هم سخته.
دیگری جواب داد:
— چون اون موقع دیگه مدیرعامل نیست.
جونگکوک وارد اتاق اصلی شد.
مردی پشت میز منتظرش بود.
— جئون...
جونگکوک صندلی روبهرو را عقب کشید و نشست.
— گزارش.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
— گروه رقیب دوباره فعال شده. به شرکت نزدیک شدن و دنبال اطلاعات پروژهی آرتمیس هستن.
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چند عکس داخل آن بود.
یکی از عکسها مربوط به ات بود.
نگاه جونگکوک روی عکس ثابت ماند.
صورتش هیچ احساسی نشان نداد.
اما صدایش سردتر شد:
— چرا عکس اونه؟
مرد گفت:
— چون فهمیدن ات روی بخشی از پروندهها کار میکنه.
سکوت.
جونگکوک عکس را برداشت و کنار گذاشت.
— اسمش رو از گزارشهای شما حذف کنید.
— ولی رئیس...
جونگکوک نگاهش کرد.
مرد بلافاصله ساکت شد.
— گفتم اسمش رو وارد این ماجرا نکنید.
— بله.
جونگکوک از جا بلند شد.
— و از امشب، هیچکس بدون اجازهی من به شرکت نزدیک نمیشه.
مردها یکصدا گفتند:
— چشم، رئیس.
جونگکوک به سمت در رفت.
اما قبل از خروج، ایستاد.
— یک چیز دیگه.
همه منتظر شدند.
— کسی که اطلاعات رو میفروشه پیدا کنید.
مکث کرد.
— قبل از اینکه به ات نزدیک بشه.
در بسته شد.
مردهای داخل اتاق به هم نگاه کردند.
یکی آهسته گفت:
— رئیس دربارهی اون دختر زیادی حساس شده.
دیگری سریع جواب داد:
— اسمش رو جلوی رئیس نبر.
— چرا؟
— چون هنوز نمیدونی وقتی جونگکوک واقعاً عصبانی بشه، چه اتفاقی میافته.
صبح روز بعد، ات مثل همیشه وارد شرکت شد.
جونگکوک پشت میزش نشسته بود.
همان کت رسمی.
همان نگاه سرد.
همان چهرهی بیاحساس.
ات وارد شد.
— صبح بخیر.
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— صبح بخیر.
ات نشست.
چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— دیشب کجا بودید؟
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— چرا میپرسی؟
ات شانه بالا انداخت.
— کنجکاوم.
— لازم نیست باشی.
ات لبخند زد.
— دوباره شروع کردید.
جونگکوک به پروندهاش نگاه کرد.
— کارت رو انجام بده.
ات زیر لب گفت:
— خشک...
جونگکوک شنید.
اما چیزی نگفت.
فقط برای یک لحظه، وقتی ات پشتش را کرد...
نگاهش نرم نشد.
فقط نگران شد.
چون میدانست شب گذشته، دشمنانش اسم ات را پیدا کردهاند.
و از آن لحظه به بعد، زندگی آرام ات دیگر مثل قبل نمیماند.
حمایتتتت کمهههه
روزها، جونگکوک جئون فقط یک مدیرعامل بود.
مردی سرد، کمحرف و بیاحساس که کارکنان از نگاهش حساب میبردند.
اما شب که میشد...
همهچیز تغییر میکرد.
آن شب، ساعت از نیمهشب گذشته بود.
ات در خانهاش خوابیده بود و هیچ اطلاعی نداشت مدیرعاملش کجاست.
در طرف دیگر شهر، ساختمانی قدیمی و دورافتاده در تاریکی فرو رفته بود.
یک خودروی مشکی جلوی ساختمان توقف کرد.
جونگکوک پیاده شد.
اما این دیگر آن مردی نبود که صبح پشت میز شرکت مینشست.
کت رسمیاش را کنار گذاشته بود و لباس تیرهای پوشیده بود. نگاهش سردتر، قدمهایش محکمتر و رفتارش کاملاً متفاوت شده بود.
چند مرد که جلوی ساختمان منتظرش بودند، با دیدنش فوراً کنار رفتند.
— رئیس.
جونگکوک بدون جواب وارد شد.
همه ساکت شدند.
یکی از افرادش آهسته به دیگری گفت:
— وقتی شب میشه، حتی نگاه کردن بهش هم سخته.
دیگری جواب داد:
— چون اون موقع دیگه مدیرعامل نیست.
جونگکوک وارد اتاق اصلی شد.
مردی پشت میز منتظرش بود.
— جئون...
جونگکوک صندلی روبهرو را عقب کشید و نشست.
— گزارش.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
— گروه رقیب دوباره فعال شده. به شرکت نزدیک شدن و دنبال اطلاعات پروژهی آرتمیس هستن.
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چند عکس داخل آن بود.
یکی از عکسها مربوط به ات بود.
نگاه جونگکوک روی عکس ثابت ماند.
صورتش هیچ احساسی نشان نداد.
اما صدایش سردتر شد:
— چرا عکس اونه؟
مرد گفت:
— چون فهمیدن ات روی بخشی از پروندهها کار میکنه.
سکوت.
جونگکوک عکس را برداشت و کنار گذاشت.
— اسمش رو از گزارشهای شما حذف کنید.
— ولی رئیس...
جونگکوک نگاهش کرد.
مرد بلافاصله ساکت شد.
— گفتم اسمش رو وارد این ماجرا نکنید.
— بله.
جونگکوک از جا بلند شد.
— و از امشب، هیچکس بدون اجازهی من به شرکت نزدیک نمیشه.
مردها یکصدا گفتند:
— چشم، رئیس.
جونگکوک به سمت در رفت.
اما قبل از خروج، ایستاد.
— یک چیز دیگه.
همه منتظر شدند.
— کسی که اطلاعات رو میفروشه پیدا کنید.
مکث کرد.
— قبل از اینکه به ات نزدیک بشه.
در بسته شد.
مردهای داخل اتاق به هم نگاه کردند.
یکی آهسته گفت:
— رئیس دربارهی اون دختر زیادی حساس شده.
دیگری سریع جواب داد:
— اسمش رو جلوی رئیس نبر.
— چرا؟
— چون هنوز نمیدونی وقتی جونگکوک واقعاً عصبانی بشه، چه اتفاقی میافته.
صبح روز بعد، ات مثل همیشه وارد شرکت شد.
جونگکوک پشت میزش نشسته بود.
همان کت رسمی.
همان نگاه سرد.
همان چهرهی بیاحساس.
ات وارد شد.
— صبح بخیر.
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— صبح بخیر.
ات نشست.
چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— دیشب کجا بودید؟
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— چرا میپرسی؟
ات شانه بالا انداخت.
— کنجکاوم.
— لازم نیست باشی.
ات لبخند زد.
— دوباره شروع کردید.
جونگکوک به پروندهاش نگاه کرد.
— کارت رو انجام بده.
ات زیر لب گفت:
— خشک...
جونگکوک شنید.
اما چیزی نگفت.
فقط برای یک لحظه، وقتی ات پشتش را کرد...
نگاهش نرم نشد.
فقط نگران شد.
چون میدانست شب گذشته، دشمنانش اسم ات را پیدا کردهاند.
و از آن لحظه به بعد، زندگی آرام ات دیگر مثل قبل نمیماند.
حمایتتتت کمهههه
- ۳۹۷
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط