{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چند پارتی تهیونگ و ات

#چند پارتی تهیونگ و ات
پارت ۳

بعد از اینکه بستنی خوردیم ات رو نزدیک خونه رسوندم و خودم برگشتم خونه.
امشب یک شبی بود که مجبور نبودم روی رفتارم تمرین کنم،میتونستم هر کاری بکنم و راحت حرفم رو بزنم،دیگه لازم نیست وقتی پیش ات نشستم کاری کنم که حرفام روش تاثیر بزاره. امشب با خیال راحت خوابم میبره و دیگه فکر و خیال های الکی به سرم نمیزنه.
رفتم سمت کمد لباس هام و لباس های راحتی پوشیدم و روی تخت ولو شدم. با خودم گفتم چرا هر ادمی قبل از اینکه حرفی رو به یک نفر بزنه که مدت هاست روش فکر کرده،باز هم وقتی میخواد اون موضوع رو مطرح کنه باز هم مِن مِن میکنه.. ولی الان اون استرس دیگه رفته و راحت میتونم با ات حرف بزنم و از علاقم و چیزهای دیگه رو راحت باهاش در میون بزارم.
دیگه داشت کم کم خوابم میبرد که یه پیام روی گوشیم اومد
:تهیونگا خوب بخوابی... دوست دارم. شبت خوش ✨
چند دقیقه به صفحه گوشی زل زدم که خوابم برد ...
..............

نور افتاب از زیر پرده ها به داخل میومد و به چشمام میخورد. اروم چشمام رو باز کردم و پرده رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
حوصله ای نداشتم که چیزی برای صبحانه بخورم و از خونه زدم بیرون که یکم قدم بزنم. رفتم توی پارک نشستم که چشمم به یکنفر افتاد. فکرم درست بود،اون ات بود که اون گوشه نشسته بود. رفتم نزدیکش بشینم که یه پسر اومد رو به روش ایستاد. یک لحظه سر جام ایستادم ولی نمیدونستم اون پسر کیه. از کارایی که ات انجام میداد معلوم بود دارن اذیتش میکنن، بدو بدو داشتم میرفتم سمتش که از پشت سر یکی دستام رو گرفت و نزاشت حرکت بکنم. هر چقدر هم تقلا میکردم باز هم نمیتونستم برم جلو.
:ولم کنننن. تو کی هستی؟ بزار برم جون اون دختر توی خطره
حرفی نزد و فقط با نیشخند بهم نگاه کرد.
از دور شاهد بردن ات توی یک ماشین بودم. بعد از دور شدن اون ماشین دستام ازاد شدن ولی وقتی برگشتم که اون فردی که دستام رو گرفته بود و نمیزاشت به کمک ات برم رو بگیرم،اون رفته بود.
ناخوداگاه روی زانوهام افتادم و اشک از چشمام جاری شد. از اینکه چقدر بی عرزه بودم که نتونستم نجاتش بدم. ولی هنوز وقت بود. اخرین چیزی که از اون ماشین دیدم،رنگ سیاه ماشین و پلاک اون بود. خودم رو به ایستگاه پلیس رسوندم و اطلاعات ماشین رو دادم که سریعتر پیداش کنن
دیدگاه ها (۰)

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، به ا...

bts

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

«یونگی ویو»داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یکی بهم آدرس جایی که آ...

#تپش.قلب.من Part 6تهیونگ:هست چون تو قراره مامان بچه هام بشیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط