رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل هجدهم: پیامی که بالاخره فرستاده شد
هوا کمکم تاریک شده بود و چراغهای پاساژ روشن شده بودن.
بعد از چند ساعت خرید و گشتوگذار، آیومی به ساعتش نگاه کرد و گفت:
ـ بچهها، نظرتون چیه بریم شام بخوریم؟ من از گرسنگی دارم میمیرم!
هانا خندید.
ـ تو از وقتی رسیدیم داری میگی گرسنهای!
ـ خب چون واقعاً گرسنهام!
رینا کیسههای خریدش رو جابهجا کرد و گفت:
ـ من موافقم. یه رستوران خوب همین نزدیکیها هست.
سوتا رو به پسرها کرد.
ـ شما هم میاین دیگه؟
رِن جواب داد:
ـ معلومه که میایم. فکر کردی میذاریم شماها تنهایی همهٔ غذاها رو بخورین؟
چند نفر خندیدن.
کایزن که تا اون لحظه ساکت بود، گوشیاش رو داخل جیبش گذاشت.
ـ بریم. دیر شده.
همین یک جمله کافی بود تا بقیه راه بیفتن.
ملیسا کنار آیومی حرکت میکرد و به حرفهای هانا و رینا گوش میداد. از صبح چندین بار خندیده بود؛ خندههایی که مجبور نبود برای پنهان کردن ناراحتی پشتشون تلاش کنه.
وقتی به رستوران رسیدن، میز بزرگی برای همه گرفتن.
ملیسا کنار آیومی نشست و کایزن در سمت دیگهٔ میز، روبهروی رِن و سوتا قرار گرفت.
منوی غذاها بینشون پخش شد.
هانا با دیدن قیمت یکی از غذاها چشمهاش رو گرد کرد.
ـ وای! این یکی چرا اینقدر گرونه؟ مگه قراره خود رستوران رو بخوریم؟
رِن خندید.
ـ سفارش نده، کسی مجبورت نکرده!
ـ من فقط دارم دربارهٔ قیمتش نظر میدم!
ملیسا هم خندید.
ـ خب، پس بهتره یه غذای خوشمزهتر و ارزونتر پیدا کنیم.
آیومی با رضایت گفت:
ـ دقیقاً! بالاخره یکی حرف حساب زد!
کایزن بدون اینکه سرش رو از منو بلند کنه، گفت:
ـ میتونین کمتر حرف بزنین و بالاخره سفارش بدین؟
سوتا با خنده جواب داد:
ـ باشه، رئیس!
کایزن دیگه چیزی نگفت.
ملیسا سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
همهچیز ساده بود؛ چند دوست، یک میز شلوغ و شبی که قرار نبود با فکر کردن به رفتار دیگران خراب بشه.
***
چند دقیقه بعد، وقتی بقیه مشغول انتخاب غذا بودن، ملیسا گوشیاش رو از کیفش بیرون آورد.
اعلانهای گروه خانوادگی هنوز روی صفحه دیده میشدن.
عکسهایی از مهمونی فرستاده بودن؛ عکس دخترعمویش، هدیهها و جمعی که دورش ایستاده بودن.
ملیسا عکس خودشون رو باز کرد.
توی تصویر، آیومی کنارش ایستاده بود و هانا و رینا با لبخند به دوربین نگاه میکردن. پسرها هم پشت سرشون بودن.
ملیسا چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد وارد گروه خانوادگی شد.
انگشتش رو روی صفحه نگه داشت و نوشت:
«ببخشید امروز نتونستم بیام، چون با دوستام قرار داشتم. البته هرچند براتون مهم نیست که من باشم یا نباشم، ولی خب، بازم گفتم.»
عکس رو هم فرستاد.
برای چند لحظه به پیام نگاه کرد.
قبلاً احتمالاً چندین بار متنش رو پاک میکرد. نگران میشد که مبادا کسی ناراحت بشه، سرزنشش کنه یا بگه چرا چنین حرفی زده.
اما این بار، دیگه دلش نمیخواست احساسش رو پشت یک جملهٔ بیاهمیت پنهان کنه.
نه به این خاطر که انتظار داشت با خوندن پیامش همهچیز تغییر کنه.
فقط میخواست یک بار هم که شده، وانمود نکنه از چیزی ناراحت نیست.
ملیسا از گروه بیرون اومد.
بعد گوشیاش رو خاموش کرد.
آیومی که متوجه حرکتش شده بود، پرسید:
ـ همهچی خوبه؟
ملیسا گوشی رو داخل کیفش گذاشت.
ـ آره. فقط میخوام امشب رو بدون فکر کردن به چیزای دیگه بگذرونم.
آیومی لبخند زد.
ـ پس امشب حق نداری دربارهٔ هیچچیزی که ناراحتت میکنه فکر کنی!
ملیسا خندید.
ـ همچین قانونی وجود نداره!
ـ از الان وجود داره!
هانا از اون طرف میز گفت:
ـ منم موافقم! امشب فقط غذا و خوشگذرونی!
ملیسا خندید و همراه بقیه به صحبتهاشون ادامه داد.
چند لحظه بعد، غذاها رسیدن و همه مشغول شدن.
ملیسا هم بالاخره گوشی و خانوادهاش رو از ذهنش کنار گذاشت.
امشب، میخواست فقط ملیسا باشه؛ نه دختری که همیشه منتظر میمونه کسی متوجهش بشه.
هوا کمکم تاریک شده بود و چراغهای پاساژ روشن شده بودن.
بعد از چند ساعت خرید و گشتوگذار، آیومی به ساعتش نگاه کرد و گفت:
ـ بچهها، نظرتون چیه بریم شام بخوریم؟ من از گرسنگی دارم میمیرم!
هانا خندید.
ـ تو از وقتی رسیدیم داری میگی گرسنهای!
ـ خب چون واقعاً گرسنهام!
رینا کیسههای خریدش رو جابهجا کرد و گفت:
ـ من موافقم. یه رستوران خوب همین نزدیکیها هست.
سوتا رو به پسرها کرد.
ـ شما هم میاین دیگه؟
رِن جواب داد:
ـ معلومه که میایم. فکر کردی میذاریم شماها تنهایی همهٔ غذاها رو بخورین؟
چند نفر خندیدن.
کایزن که تا اون لحظه ساکت بود، گوشیاش رو داخل جیبش گذاشت.
ـ بریم. دیر شده.
همین یک جمله کافی بود تا بقیه راه بیفتن.
ملیسا کنار آیومی حرکت میکرد و به حرفهای هانا و رینا گوش میداد. از صبح چندین بار خندیده بود؛ خندههایی که مجبور نبود برای پنهان کردن ناراحتی پشتشون تلاش کنه.
وقتی به رستوران رسیدن، میز بزرگی برای همه گرفتن.
ملیسا کنار آیومی نشست و کایزن در سمت دیگهٔ میز، روبهروی رِن و سوتا قرار گرفت.
منوی غذاها بینشون پخش شد.
هانا با دیدن قیمت یکی از غذاها چشمهاش رو گرد کرد.
ـ وای! این یکی چرا اینقدر گرونه؟ مگه قراره خود رستوران رو بخوریم؟
رِن خندید.
ـ سفارش نده، کسی مجبورت نکرده!
ـ من فقط دارم دربارهٔ قیمتش نظر میدم!
ملیسا هم خندید.
ـ خب، پس بهتره یه غذای خوشمزهتر و ارزونتر پیدا کنیم.
آیومی با رضایت گفت:
ـ دقیقاً! بالاخره یکی حرف حساب زد!
کایزن بدون اینکه سرش رو از منو بلند کنه، گفت:
ـ میتونین کمتر حرف بزنین و بالاخره سفارش بدین؟
سوتا با خنده جواب داد:
ـ باشه، رئیس!
کایزن دیگه چیزی نگفت.
ملیسا سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
همهچیز ساده بود؛ چند دوست، یک میز شلوغ و شبی که قرار نبود با فکر کردن به رفتار دیگران خراب بشه.
***
چند دقیقه بعد، وقتی بقیه مشغول انتخاب غذا بودن، ملیسا گوشیاش رو از کیفش بیرون آورد.
اعلانهای گروه خانوادگی هنوز روی صفحه دیده میشدن.
عکسهایی از مهمونی فرستاده بودن؛ عکس دخترعمویش، هدیهها و جمعی که دورش ایستاده بودن.
ملیسا عکس خودشون رو باز کرد.
توی تصویر، آیومی کنارش ایستاده بود و هانا و رینا با لبخند به دوربین نگاه میکردن. پسرها هم پشت سرشون بودن.
ملیسا چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد وارد گروه خانوادگی شد.
انگشتش رو روی صفحه نگه داشت و نوشت:
«ببخشید امروز نتونستم بیام، چون با دوستام قرار داشتم. البته هرچند براتون مهم نیست که من باشم یا نباشم، ولی خب، بازم گفتم.»
عکس رو هم فرستاد.
برای چند لحظه به پیام نگاه کرد.
قبلاً احتمالاً چندین بار متنش رو پاک میکرد. نگران میشد که مبادا کسی ناراحت بشه، سرزنشش کنه یا بگه چرا چنین حرفی زده.
اما این بار، دیگه دلش نمیخواست احساسش رو پشت یک جملهٔ بیاهمیت پنهان کنه.
نه به این خاطر که انتظار داشت با خوندن پیامش همهچیز تغییر کنه.
فقط میخواست یک بار هم که شده، وانمود نکنه از چیزی ناراحت نیست.
ملیسا از گروه بیرون اومد.
بعد گوشیاش رو خاموش کرد.
آیومی که متوجه حرکتش شده بود، پرسید:
ـ همهچی خوبه؟
ملیسا گوشی رو داخل کیفش گذاشت.
ـ آره. فقط میخوام امشب رو بدون فکر کردن به چیزای دیگه بگذرونم.
آیومی لبخند زد.
ـ پس امشب حق نداری دربارهٔ هیچچیزی که ناراحتت میکنه فکر کنی!
ملیسا خندید.
ـ همچین قانونی وجود نداره!
ـ از الان وجود داره!
هانا از اون طرف میز گفت:
ـ منم موافقم! امشب فقط غذا و خوشگذرونی!
ملیسا خندید و همراه بقیه به صحبتهاشون ادامه داد.
چند لحظه بعد، غذاها رسیدن و همه مشغول شدن.
ملیسا هم بالاخره گوشی و خانوادهاش رو از ذهنش کنار گذاشت.
امشب، میخواست فقط ملیسا باشه؛ نه دختری که همیشه منتظر میمونه کسی متوجهش بشه.
- ۲.۴k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط