درخواستی
پارت 2
دو سال گذشت. ا/ت بزرگتر و باتجربهتر شد، اما هنوز هم اون معصومیت و مهربونی رو تو وجودش داشت. جونگکوک هم پخته تر و مسئولیت پذیرتر شده بود. عشقشون هر روز عمیق تر میشد و اونا دیگه نمیتونستن زندگی رو بدون هم تصور کنن.
اما همونطور که میگن، خوشیهای زندگی همیشه ابدی نیستن. یه روز سرد و خاکستری، مدیر برنامه های جونگکوک با یه صورت گرفته و صدایی پر از تأسف، خبر رو بهش دادن. کمپانی ازشون خواسته بود که به رابطهشون پایان بدن. دلیل؟ همون تفاوت سنی ده ساله ای که همیشه مثل یک شمشیر بالای سرشون بود. "جونگکوک، ا/ت هنوز خیلی جوونه. با این تفاوت سنی، اگه رابطه تون لو بره، برای هر دو نفرتون، مخصوصاً برای ا/ت، سختی های زیادی داره. میدونیم سخته، اما این بهترین کاره."
جونگکوک احساس کرد دنیا دور سرش میچرخه. قلبش تو سینه اش فشرده شد. چطور میتونست اینو به ا/ت بگه؟ دختری که تمام دنیای اون بود، پناهگاه امنش، دلیل لبخندهاش.
وقتی جونگکوک خبر رو به ا/ت داد، دنیا برای ا/ت تاریک شد. اشکهاش بیصدا رو گونه هاش سرازیر شدن، اونقدر تند که لباس جونگکوک رو خیس کردن. نفسش تنگ شده بود. "نه... نه جونگکوک... تو نمیتونی... ما نمیتونیم..." صداش پر از لرزش بود، مثل یه برگ توی طوفان. اون شب، ا/ت گریه کرد، از ته دلش، با تمام وجودش. گریههایی که بوی سالها تنهایی، ترس و حالا، بوی از دست دادن عشق رو میداد. تمام زخمهای گذشتهاش، از دست دادن مادر، آزار و اذیتهای خونه، همه با هم سر باز کرده بودن. انگار دنیا دوباره میخواست همون حس تنهایی و بیکسی رو بهش تحمیل کنه.
جونگکوک محکم بغلش کرده بود. بوی موهای ا/ت، بوی عطر شیرینش، همه تو ذهنش حک شده بود. قلبش مچاله شده بود از دیدن اشکهای بی امان عشقش. اونم داشت میشکست، اما باید قوی میموند، برای ا/ت. با صدایی که خودش هم به زور میشنید، کنار گوش ا/ت نجوا کرد: "ا/ت من... این پایان نیست. به حرفم گوش کن. فقط باید صبر کنیم... صبر کنیم تا هر دو بزرگتر بشیم. تا تو تجربه بیشتری پیدا کنی. من، من هیچ وقت دست از تو نمیکشم. هیچ وقت."
ا/ت از بغلش جدا شد، با چشمهای قرمز و صورت خیس از اشک بهش نگاه کرد. "واقعا... واقعا؟"
جونگکوک سر تکون داد و اشک های ا/ت رو با انگشت شستش پاک کرد. "بهت قول میدم. من، جونگکوک، بهت قول میدم که این فقط یه توقفه. یه فاصله اجباری. وقتی زمانش برسه، خودم میام دنبالت. هیچکس نمیتونه جلودار عشق ما باشه، باشه؟"
اون بوسه ای که بعد از این حرف جونگ کوک رو لبهای لرزون ا/ت نشست، نه از سر هوس، که بوسه "قول" بود. بوسه "امید" بود. طعم اشک و عطر عشق رو با خودش داشت.
ادامه دارد.....
دو سال گذشت. ا/ت بزرگتر و باتجربهتر شد، اما هنوز هم اون معصومیت و مهربونی رو تو وجودش داشت. جونگکوک هم پخته تر و مسئولیت پذیرتر شده بود. عشقشون هر روز عمیق تر میشد و اونا دیگه نمیتونستن زندگی رو بدون هم تصور کنن.
اما همونطور که میگن، خوشیهای زندگی همیشه ابدی نیستن. یه روز سرد و خاکستری، مدیر برنامه های جونگکوک با یه صورت گرفته و صدایی پر از تأسف، خبر رو بهش دادن. کمپانی ازشون خواسته بود که به رابطهشون پایان بدن. دلیل؟ همون تفاوت سنی ده ساله ای که همیشه مثل یک شمشیر بالای سرشون بود. "جونگکوک، ا/ت هنوز خیلی جوونه. با این تفاوت سنی، اگه رابطه تون لو بره، برای هر دو نفرتون، مخصوصاً برای ا/ت، سختی های زیادی داره. میدونیم سخته، اما این بهترین کاره."
جونگکوک احساس کرد دنیا دور سرش میچرخه. قلبش تو سینه اش فشرده شد. چطور میتونست اینو به ا/ت بگه؟ دختری که تمام دنیای اون بود، پناهگاه امنش، دلیل لبخندهاش.
وقتی جونگکوک خبر رو به ا/ت داد، دنیا برای ا/ت تاریک شد. اشکهاش بیصدا رو گونه هاش سرازیر شدن، اونقدر تند که لباس جونگکوک رو خیس کردن. نفسش تنگ شده بود. "نه... نه جونگکوک... تو نمیتونی... ما نمیتونیم..." صداش پر از لرزش بود، مثل یه برگ توی طوفان. اون شب، ا/ت گریه کرد، از ته دلش، با تمام وجودش. گریههایی که بوی سالها تنهایی، ترس و حالا، بوی از دست دادن عشق رو میداد. تمام زخمهای گذشتهاش، از دست دادن مادر، آزار و اذیتهای خونه، همه با هم سر باز کرده بودن. انگار دنیا دوباره میخواست همون حس تنهایی و بیکسی رو بهش تحمیل کنه.
جونگکوک محکم بغلش کرده بود. بوی موهای ا/ت، بوی عطر شیرینش، همه تو ذهنش حک شده بود. قلبش مچاله شده بود از دیدن اشکهای بی امان عشقش. اونم داشت میشکست، اما باید قوی میموند، برای ا/ت. با صدایی که خودش هم به زور میشنید، کنار گوش ا/ت نجوا کرد: "ا/ت من... این پایان نیست. به حرفم گوش کن. فقط باید صبر کنیم... صبر کنیم تا هر دو بزرگتر بشیم. تا تو تجربه بیشتری پیدا کنی. من، من هیچ وقت دست از تو نمیکشم. هیچ وقت."
ا/ت از بغلش جدا شد، با چشمهای قرمز و صورت خیس از اشک بهش نگاه کرد. "واقعا... واقعا؟"
جونگکوک سر تکون داد و اشک های ا/ت رو با انگشت شستش پاک کرد. "بهت قول میدم. من، جونگکوک، بهت قول میدم که این فقط یه توقفه. یه فاصله اجباری. وقتی زمانش برسه، خودم میام دنبالت. هیچکس نمیتونه جلودار عشق ما باشه، باشه؟"
اون بوسه ای که بعد از این حرف جونگ کوک رو لبهای لرزون ا/ت نشست، نه از سر هوس، که بوسه "قول" بود. بوسه "امید" بود. طعم اشک و عطر عشق رو با خودش داشت.
ادامه دارد.....
- ۲۲.۷k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط