#شعر_نو

#شعر_نو

🍃دنگ...، دنگ...
لحظه‌ها می‌گذرد.
آنچه بگذشت، نمی‌آید باز.

🕊قصه‌ای هست که دیگر هرگز
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی‌پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.

🍃تند برمی‌خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه‌چیز
رنگ لذت دارد، آویزم.


✍#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:17گاهی عشق مانند چاقویی می ماند که با گ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p96هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو ...

..عشق تلخ.داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار ...

یادداشتی درباره شعر «باز به نام خدا» از «شهاب‌الدین موسوی» م...

سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

#درخواستی_سونگمینوقتی بدون اجازش رفتی بار.... نورهای نئونیِ ...

مافیای من

Destiny part 16

زیبای کوچک فریبکار

𝖕𝖆𝖗𝖙2قصر مروارید از نزدیک، حتی باشکوه‌تر از آن بود که مارال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط