سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۳۴
ناروتو داشت سکته رو میزد انقدر که ضربان قلبش بالا بود میتونست صدای تپیدنشو تو گوشش بشنوه ساسوکه هینطور داشت خم میشد تا پشتی رو برداره و بالاخره خم شد و ....
💙: ناروتو .... تو
🍥: ساسوکه بزار برات توضیح بدم من
💙: ناروتو ازت انتظار نداشتم
🍥: ساسوکه من بی تقصیرم ....
💙: ........ ناروتو تو هنوز دمپایی پشمی میپوشی
🍥: نهههه...هان .... دمپایی
ساسوکه از زیر تخت یه جفت دمپایی خرسی پشمی بیرون اورد و گرفت جلوی ناروتو و بهش پوزخند زد
💙: فکر نمیکردم در این حد بچه باشی😏
ناروتو اول به ساسوکه و بعد به دمپایی هایی که تو دستش بود نگاه کرد و سریع خم شد تا زیر تخت رو ببینه وقتی نگاه کرد دید که اثری از ایتاچی نیست
🍥: اه .... ا..ره ... اونا... اصلا...به توچه من هر چی دوست دارم میخرم و میپوشم جناب
💙: باشه.... بچه کوچولو😏
🍥: ساسوکهههههه💢 کاری نکن بندازمت بیرون💢
💙: خیلی خب بابا
ناروتو نفس راحتی کشید ولی وقتی به پشت ساسوکه و به سقف نگاه کرد دید ایتاچی عین عنکبوت چسبیده به دیوار و چشماش چهار تا شد
* نکته* چراغا خاموشه
🍥: اه...اههه..ا..اه..
💙: چیشده چیزی او...
تا ساسوکه میخواست برگرده ناروتو سریع یقهی ساسوکه رو کشید و ساسوکه رو روی تخت دراز کش کرد و خودش و افتاد روی ساسوکه قشنگ بهم قلاب شدن و صورتاشون دو میلی متریه هم بود همینطور بهم زل زده بودن چشمای به رنگ روشنایی روز ناروتو تو چشمای به رنگ سیاهی شب ساسوکه غرق شده بود هیچ کدوم حتی سعی برای دور شدن از همدیگه نمیکردن نفسهای سنگینشون تو هم امیخته میشد و میتونستن صدای دیوونهوار کوبیدن قلبشون به سینه رو بشنون نزدیک ۲۰ ثانیه بود که بهم خیره شده بودن تا
💙: ناروتو...من..ب.باید بل..بلند... شم...
ساسوکه تا میخواست کمرشو بلند کنه ناروتو دوباره اونو کوبید به تخت
🍥: ن..ن.نه...
💙: ناروتو..ح..حواست..هست..د..داری.. چیکار.. میکنی
🍥: او..اوه..اوهوم
💙: بهت هشدار میدم بهتره از روم بلند شی میخوام برم یه چیزی از کمد بردارم
🍥: چی میخوای
💙: پتو.. هنوز پتو ننداختی
🍥: خودم میرم میارم
ناروتو از روی ساسوکه بلند شد و رفت کمدو باز کرد و ۶ . ۷ تا پتو رو انداخت روی ساسوکه و بعد با دست به ایتاچی بیچاره که جر خورده بود اشاره کرد ایتاچی اومد پایین ولی همون موقع ساسوکه داشت از زیر کوه پتو بیرون میاومد ناروتو سریع ایتاچی رو انداخت تو کمد و در رو بست
💙: ناروتو گفتم یه پتو نه هزارتا
🍥: میخواستم خودت انتخاب کنی
ناروتو رفت روی تخت و کنار ساسوکه خوابید ساسوکه هم کم کم چشماشو بست و به خواب رفت
*صبح روز بعد*
صبح ناروتو با نور خورشید چشماشو باز کرد و دید که روی شونه ساسوکه خوابیده و تمام این مدت داشت رایحهی اونو بو میکرد و اون از جاش کاملا راضی بود به ساعت روی میز نگاه کرد ۷ بود هنوز خیلی زود بود میخواست دوباره بخوابه و سرشو تو گردن ساسوکه فرو ببره ولی یهو یاد ایتاچی خدا زده افتاد و با اینکه نمیخواست جای گرم و نرمشو ول کنه ولی بلند شد و رفت طرف کمد و در رو اروم باز کرد و دید ایتاچی بیچاره نشسته خوابیده اروم شونههاشو تکون داد و صداش زد
🍥: * با صدای اروم* ایتاچیسان .. ایتاچیسان
ایتاچی اروم چشماشو باز کرد و
ایتاچی: ناروتو
🍥: ایتاچی سان صبحه باید بری
ایتاچی: باشه ولی چطور شناسایی نشم
🍥: بیا من تو رو میبرم بیرون
ایتاچی و ناروتو سوسکی از در رفتن بیرون میخواستن از پلهها بیان پایین که شیکا و شوجی رو دیدن که داشتن میومدن بالا ناروتو سریع ایتاچی رو هل داد تو اونیکی راهرو
شیکا: صبح بخیر ناروتو چه زود بیدار شدی
🍥: اره گفتم یه روز زود بیدار شم
شوجی: اهان باشه ما داشتیم میرفتیم تو اتاقمون
🍥: برید برید منم بعد میرم تو اتاقم
و اونا رفتن ناروتو و ایتاچی هم قایمکی رفتن پایین نزدیک در خروج بودن که
🎀: ناروتو
ایتاچی سریع رفت پشت ستون
🍥: ساکورا چان
🎀: میبینم زود بیدار شدی
🍥: اره گشنم بود
🎀: پس بیا این برای تو
و دوتا کوفته برنجی رو به ناروتو داد
🍥: ممنونم
بعد رفتن ساکورا اونا رفتن بیرون
🍥: هوففف بخیر گذشت
ایتاچی: اره من دیگه میرم
🍥: واستا
ناروتو یکی از کوفته ها رو داد بهش
🍥: حالا خدافظ
ایتاچی: ممنونم
و ایتاچی رفت ناروتو هم رفت تو
________________________________________
پایان😁
پارت ۳۴
ناروتو داشت سکته رو میزد انقدر که ضربان قلبش بالا بود میتونست صدای تپیدنشو تو گوشش بشنوه ساسوکه هینطور داشت خم میشد تا پشتی رو برداره و بالاخره خم شد و ....
💙: ناروتو .... تو
🍥: ساسوکه بزار برات توضیح بدم من
💙: ناروتو ازت انتظار نداشتم
🍥: ساسوکه من بی تقصیرم ....
💙: ........ ناروتو تو هنوز دمپایی پشمی میپوشی
🍥: نهههه...هان .... دمپایی
ساسوکه از زیر تخت یه جفت دمپایی خرسی پشمی بیرون اورد و گرفت جلوی ناروتو و بهش پوزخند زد
💙: فکر نمیکردم در این حد بچه باشی😏
ناروتو اول به ساسوکه و بعد به دمپایی هایی که تو دستش بود نگاه کرد و سریع خم شد تا زیر تخت رو ببینه وقتی نگاه کرد دید که اثری از ایتاچی نیست
🍥: اه .... ا..ره ... اونا... اصلا...به توچه من هر چی دوست دارم میخرم و میپوشم جناب
💙: باشه.... بچه کوچولو😏
🍥: ساسوکهههههه💢 کاری نکن بندازمت بیرون💢
💙: خیلی خب بابا
ناروتو نفس راحتی کشید ولی وقتی به پشت ساسوکه و به سقف نگاه کرد دید ایتاچی عین عنکبوت چسبیده به دیوار و چشماش چهار تا شد
* نکته* چراغا خاموشه
🍥: اه...اههه..ا..اه..
💙: چیشده چیزی او...
تا ساسوکه میخواست برگرده ناروتو سریع یقهی ساسوکه رو کشید و ساسوکه رو روی تخت دراز کش کرد و خودش و افتاد روی ساسوکه قشنگ بهم قلاب شدن و صورتاشون دو میلی متریه هم بود همینطور بهم زل زده بودن چشمای به رنگ روشنایی روز ناروتو تو چشمای به رنگ سیاهی شب ساسوکه غرق شده بود هیچ کدوم حتی سعی برای دور شدن از همدیگه نمیکردن نفسهای سنگینشون تو هم امیخته میشد و میتونستن صدای دیوونهوار کوبیدن قلبشون به سینه رو بشنون نزدیک ۲۰ ثانیه بود که بهم خیره شده بودن تا
💙: ناروتو...من..ب.باید بل..بلند... شم...
ساسوکه تا میخواست کمرشو بلند کنه ناروتو دوباره اونو کوبید به تخت
🍥: ن..ن.نه...
💙: ناروتو..ح..حواست..هست..د..داری.. چیکار.. میکنی
🍥: او..اوه..اوهوم
💙: بهت هشدار میدم بهتره از روم بلند شی میخوام برم یه چیزی از کمد بردارم
🍥: چی میخوای
💙: پتو.. هنوز پتو ننداختی
🍥: خودم میرم میارم
ناروتو از روی ساسوکه بلند شد و رفت کمدو باز کرد و ۶ . ۷ تا پتو رو انداخت روی ساسوکه و بعد با دست به ایتاچی بیچاره که جر خورده بود اشاره کرد ایتاچی اومد پایین ولی همون موقع ساسوکه داشت از زیر کوه پتو بیرون میاومد ناروتو سریع ایتاچی رو انداخت تو کمد و در رو بست
💙: ناروتو گفتم یه پتو نه هزارتا
🍥: میخواستم خودت انتخاب کنی
ناروتو رفت روی تخت و کنار ساسوکه خوابید ساسوکه هم کم کم چشماشو بست و به خواب رفت
*صبح روز بعد*
صبح ناروتو با نور خورشید چشماشو باز کرد و دید که روی شونه ساسوکه خوابیده و تمام این مدت داشت رایحهی اونو بو میکرد و اون از جاش کاملا راضی بود به ساعت روی میز نگاه کرد ۷ بود هنوز خیلی زود بود میخواست دوباره بخوابه و سرشو تو گردن ساسوکه فرو ببره ولی یهو یاد ایتاچی خدا زده افتاد و با اینکه نمیخواست جای گرم و نرمشو ول کنه ولی بلند شد و رفت طرف کمد و در رو اروم باز کرد و دید ایتاچی بیچاره نشسته خوابیده اروم شونههاشو تکون داد و صداش زد
🍥: * با صدای اروم* ایتاچیسان .. ایتاچیسان
ایتاچی اروم چشماشو باز کرد و
ایتاچی: ناروتو
🍥: ایتاچی سان صبحه باید بری
ایتاچی: باشه ولی چطور شناسایی نشم
🍥: بیا من تو رو میبرم بیرون
ایتاچی و ناروتو سوسکی از در رفتن بیرون میخواستن از پلهها بیان پایین که شیکا و شوجی رو دیدن که داشتن میومدن بالا ناروتو سریع ایتاچی رو هل داد تو اونیکی راهرو
شیکا: صبح بخیر ناروتو چه زود بیدار شدی
🍥: اره گفتم یه روز زود بیدار شم
شوجی: اهان باشه ما داشتیم میرفتیم تو اتاقمون
🍥: برید برید منم بعد میرم تو اتاقم
و اونا رفتن ناروتو و ایتاچی هم قایمکی رفتن پایین نزدیک در خروج بودن که
🎀: ناروتو
ایتاچی سریع رفت پشت ستون
🍥: ساکورا چان
🎀: میبینم زود بیدار شدی
🍥: اره گشنم بود
🎀: پس بیا این برای تو
و دوتا کوفته برنجی رو به ناروتو داد
🍥: ممنونم
بعد رفتن ساکورا اونا رفتن بیرون
🍥: هوففف بخیر گذشت
ایتاچی: اره من دیگه میرم
🍥: واستا
ناروتو یکی از کوفته ها رو داد بهش
🍥: حالا خدافظ
ایتاچی: ممنونم
و ایتاچی رفت ناروتو هم رفت تو
________________________________________
پایان😁
- ۱۱.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط