اولا از زمین خوردن مےترسیدم

اولا از زمین خوردن مےترسیدم
خیلے مےترسیدم
فکر مے کردم
اینکه زمین بخورے
و زخمے بشےدردناکه
اینکه دوباره زمین بخوری
و زخمے بشے
و بشکنے
یعنے اینکه تو لایق خوشبختے
و پیروزے نیستے..
اما حالا هر بار که زمین میخورم
میبینم
جراحات و دردش کمتره
و من زودتر رو پا میشم...
میدونے چرا...؟
چون توو هر بار زمین خورد
یه نیمه تاریک از وجودم
برام روشن میشه
یه بخش از خودمو بهتر میشناسم
این باعث میشه سبک تر بشم،
قدرتم واسه بلند شدن چند برابر بشه...
تازگیا موج سوار خوبے شدم
این نوسانیه
که من رو به رسیدن نزدیک تر مے کنه
دیدگاه ها (۱)

شاهکاری به نام دروغ

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

پارت: 19 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گندِ هات‌داگ‌های نیم‌...

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت اول: برخورد آتش و یخ(راهروی شلوغ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۸: فض...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط