پارت ۲۲:
خب فک کنم عاشقت شدم! will i fill i love you
فلیکس با دقت سعی میکرد رنگ آبی رو روی بوم پخش کنه، ولی قلممو از دستش در رفت و یه خطِ کج و کوله روی قسمتی که هیونجین کشیده بود، افتاد. فلیکس با تعجب چشمهاش رو گرد کرد و گفت: «اوه… خرابش کردم، نه؟»
هیونجین که داشت رنگها رو جمع میکرد، با دیدنِ اون خطِ کج، نتونست جلوی خندهش رو بگیره. «نه، اتفاقاً… الان شبیه یه اثرِ مدرن شد...»
فلیکس که میخواست خودش رو تبرئه کنه، سعی کرد رنگِ اضافه رو از روی بوم پاک کنه، اما دستش خورد به لبهی قوطیِ رنگ و کمی رنگِ زرد روی بینیِ خودش پاشید. هیونجین وایستاد، نگاهی به چهرهی نقاشیشدهی فلیکس انداخت و خندهاش به قهقهه تبدیل شد.
« تو خودت یه تابلوی نقاشی شدی!»
فلیکس با لجبازی یه کم رنگِ آبی برداشت و زد روی نوکِ بینیِ هیونجین. «خب، حالا دوتایی شدیم!»
هر دو چند لحظه توی استودیو خندیدن؛ خندهای که بعد از ده سال، خیلی سبک و واقعی بود. کمکم هوا داشت تاریک میشد و نورِ نارنجیِ غروب از پنجره به کفِ اتاق میتابید. هیونجین قلمموها رو توی آب گذاشت و نفسِ عمیقی کشید.
«برای امروز کافیه. اگه بیشتر بمونیم، احتمالاً کلاً همدیگه رو رنگی میکنیم.»
فلیکس که هنوز داشت با دستمال، رنگ رو از روی صورتش پاک میکرد، سرش رو تکون داد. «آره، فکر کنم. خیلی خوش گذشت.»
هیونجین کتش رو از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت. «گشنهت نیست؟ من یه جای دنج میشناسم… یعنی، میدونی، خونهی من خیلی نزدیکه. میتونیم اونجا چیزی بخوریم و… فقط یه کم استراحت کنیم...»
فلیکس کمی مکث کرد، نگاهش رو دورِ استودیو چرخوند و بعد به هیونجین لبخند زد. «باشه. بریم خونه.»
وقتی به آپارتمان هیونجین رسیدن، فضای خونه خیلی ساکت بود. برخلافِ استودیو که پر از هیاهوی رنگ و نور بود، اینجا همه چیز مرتب و آروم به نظر میرسید. هیونجین در رو پشتِ سرشون بست و چراغهای حال رو روشن کرد.
فلیکس کنارِ مبل ایستاد و به عکسهایی که روی دیوار بود نگاه کرد. هیونجین رفت سمتِ آشپزخونه. «قهوه میخوری یا یه چیزی برای خوردن بیارم؟»
فلیکس همونجا موند، توی اون سکوتِ گرم و راحت. دیگه نه خبری از کوچه بود، نه بومِ نقاشی. فقط اون دو تا بودن، توی خونه ی ساکت و ارامش بخش هیونجین...
فلیکس لبخند زد و گفت:
فلیکس: « قهوه میخورم»
هیونجین دو تا لیوان قهوه ی گرم آورد و روی میزِ جلوی مبل گذاشت. خودش هم آروم کنار فلیکس نشست. خستگیِ روز و اون همه هیجانِ استودیو، به یه آرامشِ عمیق و دوستداشتنی. تبدیل شده بود.
فلیکس لیوان رو بین هر دو تا دستش گرفت تا گرمای اون توی انگشتهای بپیچه. نگاهش رو از چای برداشت و داد به هیونجین که داشت با مهربونی تماشاش میکرد.
«خونهت خیلی قشنگه هیونجین… یه جور حسِ امن بودن داره،» فلیکس آروم این رو گفت و لبخندی زد.
هیونجین کمی بهش نزدیکتر شد، جوری که شونههاشون تقریباً به هم خورده بود. «این خونه همیشه یه چیزی کم داشت فلیکس. تا قبل از امشب… فقط یه چهاردیواریِ ساکت بود. اما الان
فکر میکنم... کامل شده.»
بعدم رو به فلیکس لبخند زد.
فلیکس لیوانش رو روی میز گذاشت. هیونجین دستش رو بالا آورد و خیلی با احتیاط، جوری که انگار میترسه فلیکس محو بشه، یه رشته از موهای خیس از عرق و رنگِ فلیکس رو از روی پیشونیش کنار زد.
فلیکس چشمهاش رو چند لحظه بست و سرش رو به دستِ هیونجین تکیه داد.
هیونجین آروم زمزمه کرد: «دیگه هیچجا نرو… باشه؟»
فلیکس چشمهاش رو باز کرد.
یه کم سکوت و بعد از چند لحظه گفت:
دیگه هیچ جا نمیرم...قول میدم»
هیونجین یه نگاهی به فلیکس انداخت . هیونجین یهو رفت جلو، انگار که میخواست یه چیزی رو بهش بگه. آروم خم شد و یه لحظه خیلی کوتاه گونه ی فلیکس رو بوس کرد...
( فکر کنم این قسمت خوب نشد😅😶)
وقتی عقب کشید، دید فلیکس کلاً سرخ شده و داره با خجالت به فرش نگاه میکنه. هیونجین خندید، دستشو گذاشت روی دست فلیکس و با صدایِ آروم گفت: «خیلی خوشحالم که اینجایی…» و فلیکس فقط با یه لبخندِ خجالتی سرشو تکون داد...
و ادامه دارد...
فلیکس با دقت سعی میکرد رنگ آبی رو روی بوم پخش کنه، ولی قلممو از دستش در رفت و یه خطِ کج و کوله روی قسمتی که هیونجین کشیده بود، افتاد. فلیکس با تعجب چشمهاش رو گرد کرد و گفت: «اوه… خرابش کردم، نه؟»
هیونجین که داشت رنگها رو جمع میکرد، با دیدنِ اون خطِ کج، نتونست جلوی خندهش رو بگیره. «نه، اتفاقاً… الان شبیه یه اثرِ مدرن شد...»
فلیکس که میخواست خودش رو تبرئه کنه، سعی کرد رنگِ اضافه رو از روی بوم پاک کنه، اما دستش خورد به لبهی قوطیِ رنگ و کمی رنگِ زرد روی بینیِ خودش پاشید. هیونجین وایستاد، نگاهی به چهرهی نقاشیشدهی فلیکس انداخت و خندهاش به قهقهه تبدیل شد.
« تو خودت یه تابلوی نقاشی شدی!»
فلیکس با لجبازی یه کم رنگِ آبی برداشت و زد روی نوکِ بینیِ هیونجین. «خب، حالا دوتایی شدیم!»
هر دو چند لحظه توی استودیو خندیدن؛ خندهای که بعد از ده سال، خیلی سبک و واقعی بود. کمکم هوا داشت تاریک میشد و نورِ نارنجیِ غروب از پنجره به کفِ اتاق میتابید. هیونجین قلمموها رو توی آب گذاشت و نفسِ عمیقی کشید.
«برای امروز کافیه. اگه بیشتر بمونیم، احتمالاً کلاً همدیگه رو رنگی میکنیم.»
فلیکس که هنوز داشت با دستمال، رنگ رو از روی صورتش پاک میکرد، سرش رو تکون داد. «آره، فکر کنم. خیلی خوش گذشت.»
هیونجین کتش رو از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت. «گشنهت نیست؟ من یه جای دنج میشناسم… یعنی، میدونی، خونهی من خیلی نزدیکه. میتونیم اونجا چیزی بخوریم و… فقط یه کم استراحت کنیم...»
فلیکس کمی مکث کرد، نگاهش رو دورِ استودیو چرخوند و بعد به هیونجین لبخند زد. «باشه. بریم خونه.»
وقتی به آپارتمان هیونجین رسیدن، فضای خونه خیلی ساکت بود. برخلافِ استودیو که پر از هیاهوی رنگ و نور بود، اینجا همه چیز مرتب و آروم به نظر میرسید. هیونجین در رو پشتِ سرشون بست و چراغهای حال رو روشن کرد.
فلیکس کنارِ مبل ایستاد و به عکسهایی که روی دیوار بود نگاه کرد. هیونجین رفت سمتِ آشپزخونه. «قهوه میخوری یا یه چیزی برای خوردن بیارم؟»
فلیکس همونجا موند، توی اون سکوتِ گرم و راحت. دیگه نه خبری از کوچه بود، نه بومِ نقاشی. فقط اون دو تا بودن، توی خونه ی ساکت و ارامش بخش هیونجین...
فلیکس لبخند زد و گفت:
فلیکس: « قهوه میخورم»
هیونجین دو تا لیوان قهوه ی گرم آورد و روی میزِ جلوی مبل گذاشت. خودش هم آروم کنار فلیکس نشست. خستگیِ روز و اون همه هیجانِ استودیو، به یه آرامشِ عمیق و دوستداشتنی. تبدیل شده بود.
فلیکس لیوان رو بین هر دو تا دستش گرفت تا گرمای اون توی انگشتهای بپیچه. نگاهش رو از چای برداشت و داد به هیونجین که داشت با مهربونی تماشاش میکرد.
«خونهت خیلی قشنگه هیونجین… یه جور حسِ امن بودن داره،» فلیکس آروم این رو گفت و لبخندی زد.
هیونجین کمی بهش نزدیکتر شد، جوری که شونههاشون تقریباً به هم خورده بود. «این خونه همیشه یه چیزی کم داشت فلیکس. تا قبل از امشب… فقط یه چهاردیواریِ ساکت بود. اما الان
فکر میکنم... کامل شده.»
بعدم رو به فلیکس لبخند زد.
فلیکس لیوانش رو روی میز گذاشت. هیونجین دستش رو بالا آورد و خیلی با احتیاط، جوری که انگار میترسه فلیکس محو بشه، یه رشته از موهای خیس از عرق و رنگِ فلیکس رو از روی پیشونیش کنار زد.
فلیکس چشمهاش رو چند لحظه بست و سرش رو به دستِ هیونجین تکیه داد.
هیونجین آروم زمزمه کرد: «دیگه هیچجا نرو… باشه؟»
فلیکس چشمهاش رو باز کرد.
یه کم سکوت و بعد از چند لحظه گفت:
دیگه هیچ جا نمیرم...قول میدم»
هیونجین یه نگاهی به فلیکس انداخت . هیونجین یهو رفت جلو، انگار که میخواست یه چیزی رو بهش بگه. آروم خم شد و یه لحظه خیلی کوتاه گونه ی فلیکس رو بوس کرد...
( فکر کنم این قسمت خوب نشد😅😶)
وقتی عقب کشید، دید فلیکس کلاً سرخ شده و داره با خجالت به فرش نگاه میکنه. هیونجین خندید، دستشو گذاشت روی دست فلیکس و با صدایِ آروم گفت: «خیلی خوشحالم که اینجایی…» و فلیکس فقط با یه لبخندِ خجالتی سرشو تکون داد...
و ادامه دارد...
- ۳۱.۱k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط