شرطا: 120 لایک 70 کامنت 30 بازنشر

#دیسگایز

#Part_6


ولی الکس پاهاش رو بین در گذاشت و در رو نگه داشت... سکوت سنگینی توی خونه ایجاد شدزتنش عجیبی که سنگینیش روی دل ها احساس میشد....
بورا سمت در رفت و دست عموش رو از روی دستگیره برداشت... در رو باز کرد

الکس: بورا....

بورا الکس رو در اغوشش گرفت و گونه ی الکس رو بوسید

بورا: الکس، به حرف عموم توجه نکن، باشه؟! اون بعضی وقت-

جونگکوک با خشمی که معلوم بود تا الان سعی در کنترلش داشت حرف زد، اخم کرده بود، از اون اخمایی که طرف رو وادار به چند قدم اونطرف تر رفتن میکنه، اخمی که توش بوی خشم بود

جونگکوک: بعضی وقتا چی؟! بعضی وقتا زیاد حساس میشه؟! بعضی وقتا دلش میخواد تیر بزنه به فرق سر الکس؟! یا همون حرفای همیشگی؟! اره، من همیشه سر تو حساسن، چون نمیخوام تو اذیت بشی یا ضربه ببینی! حالا به الکس بگو گورشو گم کنه بیرون!

جونگکوک با چنان تندی و صدای بلندی حرف زد که بعد تموم شدن حرفش اِکوی صداش توی گوشه های مرمری عمارت پیچید...

بورا: فکر کردی با این کارت منو میترسونی؟! نخیررر

جونگکوک: زبون دراز هم شدی؟!

سزار که دید تنش داره خیلی بالا میره سعی کرد فضا رو اروم کنه، ولی بدترش کرد

سزار: نظرتون چیه بشینیم و اروم صحبت کنیم؟!

جونگکوک/بورا/الکس/نیکولاس: خفه شو سزار!(منظورم اینه که همزمان گفتن)

سزار: باشه باشه، اروم بابا!

سزار چند قدن عقب رفت.
الکس روبه جونگکوک کرد و با گستاخی تمام حرف زد

الکس: فکر کردی چون عموش هستی میتونی بهش دستور بدی؟!

جونگکوک: تو خفه شو، این اتیشا همه از گور تو بلند میشه

الکس: اگه خفه نشم چی؟!

جونگکوک: خفت میکنم!

الکس: اوه! و چطور؟!


جونگکوک با حالتی تهدیدآمیز جلو رفت.
اون‌قدر آروم، اون‌قدر سنگین، که حتی نفس کشیدن هم توی اون سالنِ بزرگ، یه جور بی‌ادبی حساب می‌شد.

الکس ولی عقب نکشید.
فکَش رو سفت کرد، شونه‌هاش رو صاف نگه داشت و با اون نگاهِ لجبازش زل زد تو صورت جونگکوک؛ انگار اصلاً براش مهم نبود طرف مقابلش کیه. انگار نه انگار این مرد، همون کسیه که با یه اخم می‌تونه نصف خونه رو ساکت کنه.

جونگکوک یه قدم دیگه نزدیک شد.
اون‌قدر نزدیک که فقط چند سانتی‌متر بینشون فاصله بود.
صدای جونگکوک افتاد پایین، ولی تهدیدش بیشتر شد.

جونگکوک: میخوای امتحان کنی؟!
یه لبخند تلخ گوشه لبش نشست.

الکس هم پوزخند زد.
یه پوزخند کج و اعصاب‌خردکن.

الکس: خب آره… چرا که نه؟ شاید دلم خواست ببینم این همه غرور به چه درد می‌خوره.

بورا که دید فضا داره از کنترل خارج می‌شه، سریع جلو پرید.
دستشو گذاشت روی سینه‌ی جونگکوک تا جلوتر نره.

بورا: بس کنین! شما دوتا مثل دو تا بچه‌ی کله‌خر دارید سر یه چیز احمقانه جر و بحث می‌کنین!

جونگکوک نگاهش رفت سمت بورا.
اون نگاه، یه لحظه نرم شد… اما نه کامل.
یه چیزی بین دلخوری و عشق و خشم توش می‌چرخید.

جونگکوک: من دارم ازت محافظت می‌کنم.

بورا: از من؟ یا از حسادت خودت؟

سکوت.

این یکی دیگه مستقیم خورد وسط صورت جونگکوک.
نه با مشت، بدتر… با حقیقت.

نیکولاس که تا اون لحظه ساکت مونده بود، زیر لب گفت:
وای… این یکی دیگه خیلی زد تو خال.

سزار با احتیاط چند قدم عقب‌تر رفت و زیر لب غر زد:
«من فقط خواستم صلح بشه… چرا همیشه نتیجه برعکس می‌شه؟»

الکس دست به سینه شد.
چشمش از روی جونگکوک تکون نمی‌خورد.

الکس: ببین، من نمی‌خوام دعوا راه بندازم. فقط اومدم بورا رو ببینم، غذا آوردم، لباسشم آوردم. همین.

جونگکوک سریع جواب داد:
جونگکوک: همین؟
*یه خنده‌ی کوتاه و سرد کرد.*
تو خودت رو خیلی بی‌خطر نشون می‌دی، ولی آدمای بی‌خطر معمولاً این‌جور وقتا از راه نمی‌رسن.

الکس ابروش رو بالا انداخت.
الکس: و آدمای مشکوک هم معمولاً این‌قدر زود جوش نمیارن.

این بار نیکولاس نتونست خودش رو نگه داره و یه خنده‌ی خفه کرد.
سزار با آرنج بهش زد که «خفه!» ولی دیگه کار از کار گذشته بود.

جونگکوک سرش رو کمی کج کرد.
نگاهش از الکس رد شد و دوباره روی بورا نشست.
اون نگاهش، پر بود از چیزی که خودش هم شاید اسمش رو نمی‌ذاشت.
مالکیت؟
ترس از دست دادن؟

هر چی که بود، قشنگ داشت دیوونه‌اش می‌کرد.

جونگکوک: بورا… بیا اینجا.

بورا ایستاد.
اخم کرد.
بورا: چرا؟

جونگکوک: فقط بیا.

بورا: نه. تا وقتی این‌جوری رفتار می‌کنی، نمیام.

الکس نگاهش رو از جونگکوک برداشت و به بورا دوخت.
آروم‌تر شد.
الکس: من می‌تونم برم اگه باعث دردسرم

جونگکوک بلافاصله گفت:
جونگکوک: آره، برو

بورا چشم غره رفت.
بورا: عمو بس کن!

جونگکوک با همون لحن محکم جواب داد:
جونگکوک: نه عزیزم، اینجا من دارم حرف می‌زنم. این پسر با وارد شدنش به عمارتِ من، الان شده دردسر.

الکس: عمارتِ تو؟ خیلی هم مطمئنی

جونگکوک دستش رو توی...
دیدگاه ها (۱۰۳)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

بعضی وقتا آدم نه درد داره، نه حرف خاصی برای گفتن… فقط دلش صد...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

قربون چشمات برم که این‌همه دلتنگشم… 🥹❤️کاش می‌دونستی نبودنت ...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁵همین که درو هل دادم بورا پشتم پ...

پارت ۲۲

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط