سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۴
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۴
ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام به سمت پنجره رفت.
ـ مهمون؟ این ساعت؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از راهرو بردارد گفت:
ـ مهمونی که درِ عمارت رو از بیرون قفل کنه، معمولاً برای چای نیومده.
ات زیر لب گفت:
ـ خب شاید چای نمیخوره.
جونگکوک برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
ـ الان وقت شوخی کردنه؟
ـ من وقتی میترسم شوخی میکنم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
ـ میترسی؟
ات سریع جواب داد:
ـ نه.
ـ پس چرا دستت میلرزه؟
ات به دستش نگاه کرد و فوری آن را پشتش پنهان کرد.
ـ سردمه.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ حتماً.
همان لحظه صدای بیسیم سامان دوباره بلند شد:
ـ جونگکوک، دوربینهای حیاط قطع شدن.
جونگکوک جدی شد.
ـ همهشون؟
ـ فقط دوربینهای ضلع شمالی.
ات آرام پرسید:
ـ همون جایی که...
سامان حرفش را قطع کرد:
ـ آره. همون جایی که اون اتاق متروکهست.
ات و جونگکوک به هم نگاه کردند.
جونگکوک اسلحهاش را آماده کرد.
ـ اتاق متروکه؟
سامان گفت:
ـ کسی سالهاست اونجا نرفته.
ات گفت:
ـ پس امشب اولین نفره؟
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
ـ میریم ببینیم کی اونجاست.
ات پشت سرش راه افتاد.
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون گفتم نه.
ات دست به سینه ایستاد.
ـ و منم گفتم میام.
جونگکوک برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ تو همیشه همینقدر حرف گوش نمیدی؟
ات لبخند زد.
ـ نه، بعضی وقتا بیشتر.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ فقط کنار من میمونی.
ـ باشه.
هر دو از پلهها بالا رفتند.
اما درست وقتی به انتهای راهرو رسیدند، چراغی که بالای درِ اتاق متروکه بود، ناگهان روشن شد.
و روی در...
با همان جوهر قرمز، یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره اومدی، جونگکوک.»
جونگکوک همانجا ایستاد.
ات آرام پرسید:
ـ تو رو میشناسه؟
جونگکوک جواب نداد.
چون برای اولین بار، رنگ صورتش پریده بود.
ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام به سمت پنجره رفت.
ـ مهمون؟ این ساعت؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از راهرو بردارد گفت:
ـ مهمونی که درِ عمارت رو از بیرون قفل کنه، معمولاً برای چای نیومده.
ات زیر لب گفت:
ـ خب شاید چای نمیخوره.
جونگکوک برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
ـ الان وقت شوخی کردنه؟
ـ من وقتی میترسم شوخی میکنم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
ـ میترسی؟
ات سریع جواب داد:
ـ نه.
ـ پس چرا دستت میلرزه؟
ات به دستش نگاه کرد و فوری آن را پشتش پنهان کرد.
ـ سردمه.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ حتماً.
همان لحظه صدای بیسیم سامان دوباره بلند شد:
ـ جونگکوک، دوربینهای حیاط قطع شدن.
جونگکوک جدی شد.
ـ همهشون؟
ـ فقط دوربینهای ضلع شمالی.
ات آرام پرسید:
ـ همون جایی که...
سامان حرفش را قطع کرد:
ـ آره. همون جایی که اون اتاق متروکهست.
ات و جونگکوک به هم نگاه کردند.
جونگکوک اسلحهاش را آماده کرد.
ـ اتاق متروکه؟
سامان گفت:
ـ کسی سالهاست اونجا نرفته.
ات گفت:
ـ پس امشب اولین نفره؟
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
ـ میریم ببینیم کی اونجاست.
ات پشت سرش راه افتاد.
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون گفتم نه.
ات دست به سینه ایستاد.
ـ و منم گفتم میام.
جونگکوک برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ تو همیشه همینقدر حرف گوش نمیدی؟
ات لبخند زد.
ـ نه، بعضی وقتا بیشتر.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ فقط کنار من میمونی.
ـ باشه.
هر دو از پلهها بالا رفتند.
اما درست وقتی به انتهای راهرو رسیدند، چراغی که بالای درِ اتاق متروکه بود، ناگهان روشن شد.
و روی در...
با همان جوهر قرمز، یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره اومدی، جونگکوک.»
جونگکوک همانجا ایستاد.
ات آرام پرسید:
ـ تو رو میشناسه؟
جونگکوک جواب نداد.
چون برای اولین بار، رنگ صورتش پریده بود.
- ۱۰۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط