فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➍➐




چراغ‌های شهر یکی‌یکی از پشت شیشه‌ی ماشین محو می‌شدند.

من هنوز نمی‌توانستم باور کنم که واقعاً از بیمارستان خارج شده‌ایم.

تهیونگ کنار پنجره نشسته بود و چیزی نمی‌گفت.

یونگی رانندگی می‌کرد.

بالاخره سکوت را شکستم.

«حالا کجا می‌ریم؟»

تهیونگ بدون اینکه نگاهم کند، جواب داد:

«جایی که هیچ‌کس انتظار نداره.»

«خونه‌ات؟»

«نه.»

مکث کرد.

«هنوز برای برگشتن به اونجا زوده.»


---

حدود نیم ساعت بعد، ماشین وارد جاده‌ای خلوت شد.

اطرافمان تقریباً تاریک بود.

یونگی سرعت را کم کرد و جلوی ساختمانی قدیمی توقف کرد.

ساختمان از بیرون متروکه به نظر می‌رسید.

اما وقتی وارد شدیم، فهمیدم ظاهرش فقط یک پوشش است.

داخل ساختمان کاملاً مجهز بود.

چند اتاق، سیستم‌های امنیتی و چند نفر که به محض دیدن تهیونگ از جای خود بلند شدند.

هیچ‌کس حرفی نزد.

فقط نگاه‌ها روی او ثابت مانده بود.

یکی از مردها با ناباوری گفت:

«رئیس...»

تهیونگ سرش را بلند کرد.

«همه هنوز اینجان؟»

مرد سرش را پایین انداخت.

«منتظر شما بودیم.»


---

به اطراف نگاه کردم.

این آدم‌ها تهیونگ را می‌شناختند.

نه مثل یک بیمار.

نه مثل یک مرد خطرناک.

بلکه مثل کسی که زمانی همه‌ی آن‌ها از او دستور می‌گرفتند.

یونگی کنارم آمد.

آرام گفت:

«اینجا یکی از پایگاه‌های قدیمیه.»

«چند نفر اینجا هستن؟»

«فعلاً تعداد زیادی نیستن.»

«چرا؟»

یونگی نگاهی به تهیونگ انداخت.

«چون بعد از ناپدید شدنش، بیشتر افراد یا فرار کردن یا به گروه‌های دیگه پیوستن.»


---

تهیونگ پشت یک میز ایستاد.

پرونده‌ی B-17 را روی آن گذاشت.

«کانگ هنوز فکر می‌کنه کنترل دست اونه.»

یکی از افراد پرسید:

«دستور شما چیه؟»

تهیونگ بدون مکث گفت:

«هیچ حرکتی نمی‌کنیم.»

همه با تعجب نگاهش کردند.

«هیچ حرکتی؟»

تهیونگ سرش را بالا آورد.

«فعلاً نه.»

مرد دیگری پرسید:

«پس منتظر چی هستیم؟»

تهیونگ به پرونده‌ی B-17 اشاره کرد.

«منتظر می‌مونیم خودشون حرکت کنن.»

یونگی نزدیک‌تر آمد.

«اگه حمله کنن چی؟»

تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.

«اون موقع دیگه منتظر نمی‌مونیم.»


---

یکی از افراد پرونده‌ای دیگر روی میز گذاشت.

«رئیس، یه چیز دیگه هم هست.»

تهیونگ آن را باز کرد.

«چیه؟»

«از وقتی خبر آزاد شدنتون پخش شده، چند گروه قدیمی دوباره فعال شدن.»

«چند گروه؟»

«حداقل هفت تا.»

یونگی پرسید:

«همه‌شون دنبال چی هستن؟»

مرد جواب داد:

«بعضیا می‌خوان با شما متحد بشن.»

مکث کرد.

«بعضیا هم می‌خوان قبل از اینکه قدرتتون برگرده، جلوتون رو بگیرن.»

تهیونگ لبخند بسیار کوتاهی زد.

«ترس همیشه آدم‌ها رو مجبور می‌کنه زود تصمیم بگیرن.»


---

من که تا آن لحظه ساکت بودم، پرسیدم:

«تو واقعاً می‌تونی دوباره همه‌ی این آدم‌ها رو تحت فرمانت جمع کنی؟»

تهیونگ به من نگاه کرد.

«لازم نیست همه رو جمع کنم.»

«پس چی؟»

«کافیه بقیه بفهمن من برگشتم.»

یونگی لبخند زد.

«همین الان هم دارن می‌فهمن.»

تهیونگ به سمت پنجره رفت.

پایین، چند ماشین یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند.

مردی از بیرون وارد ساختمان شد و سریع خودش را به اتاق رساند.

«رئیس.»

تهیونگ برگشت.

«چی شده؟»

«سه نفر از افراد قدیمی درخواست ملاقات دارن.»

«از کدوم گروه؟»

اسم گروه را گفت.

یونگی بلافاصله گفت:

«اونا بعد از ناپدید شدنت به شورای سایه پیوستن.»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

«پس بذار بیان.»


---

چند دقیقه بعد، سه مرد وارد اتاق شدند.

همین که تهیونگ را دیدند، هر سه ایستادند.

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

تهیونگ پشت میز نشست.

«شنیدم می‌خواید با من صحبت کنید.»

مرد اول جلو آمد.

«ما... می‌خواستیم بدونیم واقعاً برگشتید یا نه.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«الان جلوی من ایستادی.»

مرد سرش را پایین انداخت.

«پس برگشتید.»

تهیونگ چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

«ما می‌خوایم دوباره تحت فرمان شما کار کنیم.»

یونگی با تعجب به آن‌ها نگاه کرد.

تهیونگ پرسید:

«چرا؟»

مرد جواب داد:

«چون بعد از رفتنتون فهمیدیم هیچ‌کس نتونست جای شما رو بگیره.»

تهیونگ آرام گفت:

«من جای کسی رو نگرفتم.»

مکث کرد.

«من فقط برگشتم.»


---

بعد از رفتن آن‌ها، اتاق دوباره ساکت شد.

من به تهیونگ نگاه کردم.

«همه ازت می‌ترسن.»

تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.

بعد گفت:

«ترس چیز بدی نیست.»




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

فاصله یک لبخند تا جنون

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

فاصله یک لبخند تا جنون

⚖وکیل من⚖ پارت ۲ — اولین سرنخ چند ساعت بعدجنی در خانه نشسته ...

پارت⁴⁹ویو جونگ‌کوکوقتی برگشتیم خونه، هوا کاملاً تاریک شده بو...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط