{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت⁴⁹

پارت⁴⁹

ویو جونگ‌کوک

وقتی برگشتیم خونه، هوا کاملاً تاریک شده بود.

سلین و کلارا توی سالن بودن.

همین که وارد شدیم، سلین متوجه تغییر صورتم شد.

^ چی شده؟

جواب ندادم.

پرونده رو روی میز گذاشتم.

یونگی هم کنارش ایستاد.

کلارا جلو اومد.

~ این چیه؟

یونگی گفت:

° چیزی که پنج سال پیش شروع شده بود.

سلین به عکس خیره شد.

چشم‌هاش روی تصویر پدرش ثابت موند.

^ بابام؟

سرم رو تکون دادم.

• افسر جانگ و افسر لی پنج سال پیش عضو یک تیم تحقیقاتی بودن.

چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد.

سلین عکس رو برداشت.

^ پس چرا هیچ‌وقت چیزی بهمون نگفتن؟

جوابی نداشتم.

چون خودم هم همین سؤال رو داشتم.

همون لحظه گوشی‌ام زنگ خورد.

شماره ناشناس.

جواب دادم.

هیچ صدایی نبود.

فقط بعد از چند ثانیه...

یک جمله شنیدم:

؟: حالا که همه کنار هم جمع شدید...

مکث کرد.

؟: وقتشه حقیقت رو بشنوید.

تماس قطع شد.

سلین آرام پرسید:

^ کی بود؟

گوشی رو پایین آوردم.

• همون کسی که پنج ساله منتظر این لحظه‌ست.

یونگی به پرونده نگاه کرد.

° و حالا می‌دونه ما پیداش کردیم.

---

پارت⁵⁰

ویو جونگ‌کوک

نیمه‌شب بود.

همه خوابیده بودن.

اما من هنوز پشت میز نشسته بودم.

پرونده‌ی ۷۲ جلوم باز بود.

تمام صفحات رو چند بار خونده بودم.

یک چیز عجیب وجود داشت.

صفحه‌ی آخر...

خالی بود.

نه کاملاً.

وسط صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:

«نفر سوم هنوز زنده است.»

چشم‌هام روی جمله ثابت موند.

همون لحظه صدای یونگی از پشت سرم اومد.

° هنوز بیداری؟

برنگشتم.

• آره.

کنارم ایستاد.

نگاهش روی پرونده افتاد.

° فکر می‌کنی کانگ نفر سومه؟

چند ثانیه سکوت کردم.

• نه.

° چرا؟

پرونده رو بستم.

• چون کانگ فقط کسیه که داره بازی رو جلو می‌بره.

یونگی اخم کرد.

° پس نفر اصلی کیه؟

به پنجره نگاه کردم.

بیرون، شهر کاملاً ساکت بود.

• هنوز نمی‌دونم.

مکث کردم.

• ولی یه چیز رو مطمئنم.

° چی؟

نگاهم سرد شد.

• این پرونده پنج سال پیش تموم نشده بود.

پرونده رو برداشتم.

• فقط منتظر ما بود.

---

چند ساعت بعد...

در ساختمونی دور از شهر...

مرد ناشناس مقابل یک میز ایستاده بود.

پرونده‌ای قدیمی جلویش باز بود.

روی جلد:

پرونده ۷۲

او آخرین عکس را برداشت.

عکس چهار نفر.

جونگ‌کوک.
یونگی.
افسر جانگ.
افسر لی.

عکس را برگرداند.

پشتش یک اسم نوشته شده بود.

«کانگ»

مرد لبخند زد.

اما این بار...

اسم را خط زد.

و زیرش نوشت:

«مرحله‌ی دوم.»

پرونده را بست.

؟: حالا وقتشه بفهمن...

مکث کرد.

؟: دشمن واقعی هیچ‌وقت جلوی چشمشون نبوده.

چراغ اتاق خاموش شد.

و پرونده‌ی «لبخند قاتل»...

برای اولین بار بعد از پنج سال...

دوباره بسته شد.

پایان پرونده‌ی اول.

ادامه‌ی داستان...
دیدگاه ها (۰)

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط