فریب
پارت ۱۸
وقتی تماس رو قطع کرد شروع کرد بلند بلند بخندم…انقدر که از چشمام اشک میومد…نامجون با تعجب به من نگاه می کرد
&جین خوبی؟
+آره…ولی…عجب تیکه ای بهت انداخت(غش کردن از خنده)
&به من میخندی ها…وایسا ببینم…
یهو افتاد دنبالم…سریع شروع کردم به فرار…افتاد دنبالم…توی راه فقط میخندیدیم و عین دوتا پسر بچه که دارند گرگم به هوا بازی میکنند سر و صدا میکردیم…تا نزدیکای خونه دویدیم…خسته شده بودم و سرعتم کم شد…یهو گرگی که پشت سرم میدوید منو به چنگ کشید و به دیوار باغ عمارت چسبوند …با خباثت تمام تو چشمام زل زد…همزمان که داشتم نفس میگرفتم داشتم میخندیدم…
&امشب یه گرگ خوش شانس داریم که یه غذای خوشمزه گیرش اومده…
با شوخی و عین بچه ها گفتم
+نه…لطفاً منو نخور آقا گرگه
&نمیتونم از خیر غذای خوشمزه مقابلم بگذرم
+باشه…ولی امشب نه…یه شب دیگه…لطفاًااااا(کیوت)
&بزار فک کنم…..اومممممم……….نه…
+چرااااا؟(کیوت)
&غذا وقتی تازه ی تازست باید بخوریش…
+نهههههههه(کیوت)
&حالا بیا بریم خونه…
+نه نمیییییاااااامممم…تو میخوای منو بخورییییییی(بچه گانه)
&اگه نیای همینجا میخورمت…
+اگه بیام خونه…قول میدی منو نخوری؟…(بچه گانه)
&نه…
+پس نمیام…(حالت قهر بچه گانه)
&عه؟!....باشه…
یهو شروع کرد گردنمو بخوره…باورم نمیشه توی محیط باز داره همچین کاری میکنه…
+نامجون بسه…
&...
+نامجون ممکنه کسی ما رو ببینه…
&...
+باشه میام خونه…منو تو خونه بخور…(حرص)
یهو جدا شد و لبخند مهربونی زد…با دیدن چال گونش انگشتمو توش فرو کردم…
&شوخی کردم بیب…به زور نمیخورمت که…
+تو از کی تا حالا چال گونه داشتی؟…(تعجب)
یهو خندید و دوباره لبخندی زد که چال گونش نمایان شد…قبل از اینکه ناپدید بشه چال گونشو بوسیدم…از ذوق خندید و خجالت کشید…
&بیب خجالتم نده…(خنده خجالتی)
دستشو که جلوی صورتش گرفته بود رو گرفتم و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم…به سمت ورودی عمارت رفتیم…در به طور اتومات باز شد…از کنار فواره باغ عمارت رد شدیم و وارد عمارت شدیم…کوک روی مبل دراز کشیده بود…
×چه عجب…فک کردم کبوترا لونه جدید پیدا کردند
دوباره داشت خندم میگرفت که با چشم غره ای که نامجون رفت رسماً لال شدم…کوک به حالت نشسته در اومد و به پشت سرش نگاه کرد…یهو چشمش به دستامون خورد…و بهمون با تعجب نگاه کرد…یه اخم ظریفی کرد…نامجون دستشو از دستم جدا کرد و دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند….
&چیه؟ نکنه حسودیت میشه؟
×هه(پوزخند)
-فعععععکککک نکنم
با صدای کلفتی که اومد فهمیدیم روی همون مبلی که کوک دراز کشیده بود…یکی دیگه هم دراز کشیده…وقتی اونم به حالت نشسته در اومد فهمیدم تهیونگه…
وقتی تماس رو قطع کرد شروع کرد بلند بلند بخندم…انقدر که از چشمام اشک میومد…نامجون با تعجب به من نگاه می کرد
&جین خوبی؟
+آره…ولی…عجب تیکه ای بهت انداخت(غش کردن از خنده)
&به من میخندی ها…وایسا ببینم…
یهو افتاد دنبالم…سریع شروع کردم به فرار…افتاد دنبالم…توی راه فقط میخندیدیم و عین دوتا پسر بچه که دارند گرگم به هوا بازی میکنند سر و صدا میکردیم…تا نزدیکای خونه دویدیم…خسته شده بودم و سرعتم کم شد…یهو گرگی که پشت سرم میدوید منو به چنگ کشید و به دیوار باغ عمارت چسبوند …با خباثت تمام تو چشمام زل زد…همزمان که داشتم نفس میگرفتم داشتم میخندیدم…
&امشب یه گرگ خوش شانس داریم که یه غذای خوشمزه گیرش اومده…
با شوخی و عین بچه ها گفتم
+نه…لطفاً منو نخور آقا گرگه
&نمیتونم از خیر غذای خوشمزه مقابلم بگذرم
+باشه…ولی امشب نه…یه شب دیگه…لطفاًااااا(کیوت)
&بزار فک کنم…..اومممممم……….نه…
+چرااااا؟(کیوت)
&غذا وقتی تازه ی تازست باید بخوریش…
+نهههههههه(کیوت)
&حالا بیا بریم خونه…
+نه نمیییییاااااامممم…تو میخوای منو بخورییییییی(بچه گانه)
&اگه نیای همینجا میخورمت…
+اگه بیام خونه…قول میدی منو نخوری؟…(بچه گانه)
&نه…
+پس نمیام…(حالت قهر بچه گانه)
&عه؟!....باشه…
یهو شروع کرد گردنمو بخوره…باورم نمیشه توی محیط باز داره همچین کاری میکنه…
+نامجون بسه…
&...
+نامجون ممکنه کسی ما رو ببینه…
&...
+باشه میام خونه…منو تو خونه بخور…(حرص)
یهو جدا شد و لبخند مهربونی زد…با دیدن چال گونش انگشتمو توش فرو کردم…
&شوخی کردم بیب…به زور نمیخورمت که…
+تو از کی تا حالا چال گونه داشتی؟…(تعجب)
یهو خندید و دوباره لبخندی زد که چال گونش نمایان شد…قبل از اینکه ناپدید بشه چال گونشو بوسیدم…از ذوق خندید و خجالت کشید…
&بیب خجالتم نده…(خنده خجالتی)
دستشو که جلوی صورتش گرفته بود رو گرفتم و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم…به سمت ورودی عمارت رفتیم…در به طور اتومات باز شد…از کنار فواره باغ عمارت رد شدیم و وارد عمارت شدیم…کوک روی مبل دراز کشیده بود…
×چه عجب…فک کردم کبوترا لونه جدید پیدا کردند
دوباره داشت خندم میگرفت که با چشم غره ای که نامجون رفت رسماً لال شدم…کوک به حالت نشسته در اومد و به پشت سرش نگاه کرد…یهو چشمش به دستامون خورد…و بهمون با تعجب نگاه کرد…یه اخم ظریفی کرد…نامجون دستشو از دستم جدا کرد و دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند….
&چیه؟ نکنه حسودیت میشه؟
×هه(پوزخند)
-فعععععکککک نکنم
با صدای کلفتی که اومد فهمیدیم روی همون مبلی که کوک دراز کشیده بود…یکی دیگه هم دراز کشیده…وقتی اونم به حالت نشسته در اومد فهمیدم تهیونگه…
- ۶.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط