Anya x Damian پارت۲۰

دامیان در اتاق آنیا رو زد
آنیا:بیا تو
دامیان به آرومی در اتاق رو باز کرد و با لبخند وارد اتاق شد و گفت:حاضری آنیا سان؟ بریم؟
آنیا:من حاضرم بریم!
یور:صبحونه نمیخورین؟
آنیا و دامیان از اتاق بیرون اومدن آنیا پرید رو کول دامیان و گفت:ما املت میخوایم!
لوید:باشه! بیا پایین بچه داری اذیتش میکنی!
آنیا از رو کول دامیان پایین اومد و خیلی مظلومانه گفت:من اذیتت میکنم دامیان ساما؟ 🥺
دامیان خنده ای کرد و دستشو گذاشت رو سر آنیا و نازش کرد و گفت:معلومه که نه
یور لبخند زد و خیلی آروم گفت:اون دوتا خیلی بامزن مگه نه؟ ☺
لوید:آه فقط نمیدونم که چجوری این موضوع رو به برادرت بگیم اون دیوونست میبینی یهو پاشد رفت دامیانو خفه کرد:/
یور نگاهی به آنیا و دامیان کرد و گفت:نگران نباش لوید سان من خودم بهش میگم یه طوری که کنترلشو از دست نده
لوید:امید وارم😮‍💨😑
یور:آنیا! دامیان جان! بیاین صبحونه حاضره!
(ساعت ۸ صبح آکادمی ادن )
آنیا و دامیان با هم وارد آکادمی شدن و از همون ثانیه ی اولی که پاشونو توی آکادمی گذاشتن پچ پچا شروع شد:
_اون آنیا فورجر از سالن سسیل نیست؟ همونی که ۳ هفته بیمارستان بستری بود؟
_من شنیدم به دامیان دزموند اعتراف کرده بعد دامیان ردش کرده اونم به قصد خودکشی خودشو انداخت جلو ماشین!
_اگه اعترافش ناموفق بوده پس چجوری الان با دامیان اومده؟
_هه مطمعنم اون همه ی این کارارو برای اینکه مرکز توجه باشه کرده اون همیشه کارای عجیبی میکرد که فقط تو چشم باشه!
_خدارو شکر زنده مونده واقعا خیلی نازه!
_به خاطر آنیا، دامیان تا سه هفته خوابگاه نمیومد بیمارستان پیش فورجر میموند و میخوابید
_فک کنم به هم علاقه دارن
آنیا سرش داشت گیج میرفت و با خودش گفت:چرا.....چرا خفه نمیشن؟! آییی خیلی سرم درد میکنه! خیلی حرف میزنن! 😵‍💫😣
دامیان دستشو گذاشت رو شونه ی آنیا و گفت:خوبی آنیا؟
آنیا آروم گفت:خیلی حرف میزنن........
دامیان دست آنیا رو گرفت و گفت:الان میریم ساختمون مخصوص خودمون سر صدا کم تر میشه بیا بریم عزیزم
آنیا تو ذهنش:صداش بهم آرامش میده.......
دامیان:خوب دیگه چیزی نمونده رسیدیم
آنیا و دامیان به دروازه ی ساختمون رسیدن
دامیان:بیا بریم داخل
آنیا آستین لباس دامیان رو گرفت و گفت:میخوام برم خونه همه دارن برامون شایعه درست میکنن و هی پچ پچ میکنن سرم بشدت درد میکنه
دامیان یکم دست پاچه شد اما خودشو جمع و جور کرد و دوباره دست آنیا رو گرفت و گفت:بیا اشکالی نداره به حرفاشون توجه نکن اونا فقط مگسایی هستن که دور منو تو میچرخن و فقط بلدن وز وز کنن حرفای اونا اصلن برات مهم نباشه عزیزم
آنیا لبخند بزرگی زد و گفت:باشه بیا بریم😁
آنیا و دامیان وارد ساختمون شدن یکم که گذشت آنیا خندش گرفت و شروع کرد به خندیدن دامیان هم لبخندی زد و با کنجکاوی پرسید:به چی میخندی آنیا؟
آنیا: اون روز که بهم ریاضی درس دادی و من گم شدم و سر از خوابگاهتون در آوردم؛ به اون میخندم
دامیان:کجاش خنده داره مگه؟
آنیا:وقتی داشتی منو تا خونمون موقع برگشتن همراهی میکردی یه بار ناخواسته میخواستی بهم بگی عزیزم ولی بعد حرفتو خوردی و بهم گفتی آنیا ولی الان خیلی راحت بهم میگی عزیزم
دامیان دست آنیا رو محکم تر گرفت و گفت:اوهوم....دقیقا همینطوره......
_آنیا چااااااااااننن
آنیا:بکی!
آنیا دست دامیان رو ول کرد و به سمت بکی دوید و بغلش کرد
(زنگ تفریح اول دفتر آکادمی ادن)
آقای ریچارد:سلام خانم فورجر نمیدونید چقد خوشحالم که میبنمتون! به نظر میاد که حسابی بهتر شدین من به دیدنتون اومدم ولی شما اون زمان بی هوش بودی
آنیا لبخندی زد و گفت:بله من شاید چشمام بسته بوده ولی صدای شما رو واضح میشنیدم !
آقای ریچارد:آره دامیان کون بهم گفت که میتونی بشنوی خوب دیگه ازتون میخوام بنشینید
آنیا و دامیان نشستن
آقای ریچارد : خوب همونطور که میدونید ما هر سال افتاحیه ی آکادمی ادن رو هر سال جشن میگیریم یا به عبارتی تولد آکادمی ادن رو جشن میگیریم دقیقا دو هفته ی دیگه این آکادمی ۴۰۷ ساله میشه ما هر سال بین دانش آموزان سلطنتی قرعه کشی راه میندازیم و ۱۲ نفر که اسمشون در بیاد رو نماینده ی این جشنواره میکنیم که هر دو نفر وضایف جدایی دارن حالا اسم شما دوتا اول از همه در اومد میخواین باهم همگروهی باشین؟
آنیا و دامیان بهم نگاهی کردن و بعد باهم دیگه گفتن:البته که میخوایم😄
دیدگاه ها (۲۸)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

Anya x Damian پارت۶۲

عشق حقیقی پارت:۶دامیان:هوم ذره ای بهت علاقه ندارمجولیا:خجالت...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط