ازدواج اجباری p7
ات در میان سکوت سنگین اتاق، روی تخت نیمهباز نشسته بود. نور صبحگاهی از پنجرهی قدی باغ را قاب گرفته بود، اما برای ات، این منظره بیشتر شبیه یک تابلوی نقاشی بود؛ زیبا، اما دور از دسترس و نفوذناپذیر. شب گذشته، کابوسی واقعی بود. کابوسی که با آغوش مینهو و نفسهای داغش شروع شد و با بوسهای که بیشتر شبیه به یک تصاحب بود، به اوج رسید. هنوز طعم تلخ و شیرین اون بوسه روی لبهاش حس میشد و بدنش از یادآوری تماسهای مینهو، گرما و لرزش ناخواستهای را تجربه میکرد که عمیقاً او را میترساند. این حس، نه از ترس بود و نه از میل، بلکه چیزی ناشناخته و آزاردهنده در اعماق وجودش بود که نمیتوانست تفسیرش کند.
صدای کشیده شدن صندلی، سکوت را شکست. مینهو با سینی صبحانهای که روی میز کنار تخت گذاشته شد، وارد اتاق شد. لبخند کمرنگی روی لب داشت، لبخندی که بیشتر شبیه رضایت بود تا شادی. کنار تخت نشست، نه خیلی نزدیک که ات را معذب کند، اما آنقدر که حضورش تمام فضای اتاق را پر کند.
مینهو : صبح بخیر ات امیداورم شب خوبی رو گذرونده باشی .
صدایش نرم بود، آرامتر از همیشه، اما رگههایی از اقتدار همچنان در آن موج میزد.
ات پاسخی نداد، فقط نگاهش را به سمتی دیگر چرخاند.
مینهو نفس عمیقی کشید.
مینهو : میدونم که دیشب برات سخت بود. میدونم که من… شاید ترسوندنت مکثی کرد، انگار دنبال کلمات مناسب میگشت.
مینهو : اما این ترس، بخشی از اینه که چقدر برام مهمی. تو مثل یه گنجی که باید ازش محافظت کنم. کسی که میتونه همه چیزم رو نابود کنه، اگه مال من نباشه.»
با این حرف، دستش را به آرامی روی پارچهی ملحفهای که روی پای ات بود، کشید. ات نفسش را حبس کرد. این لمس، با لمسهای قبلی فرق داشت. خشن نبود، اما حس مالکیتش حتی در این نرمی هم موج میزد. مینهو انگشتانش را به آرامی بالا آورد و روی پوست بازوی ات قرار داد. ات لرزید. یک لرزش کوچک، اما کافی بود تا چشمان مینهو برق بزند.
مینهو زمزمه کرد و صورت ات را با دو دستش قاب گرفت.
مینهو : راه فراری نیست تو مال منی 🥺
چشمان ات پر از اشک شد، اما قبل از اینکه بتواند کلمهای بگوید، لبهای مینهو روی لبهایش نشست. این بار بوسه عمیقتر بود، طولانیتر، و با تمام وجود حس میکرد که مینهو تمام عشق، نفرت، حسادت و تملکش را در این بوسه میریزد. ات سعی کرد مقاومت کند، اما بدنش دیگر از او فرمان نمیبرد. در میان بازوان مینهو، بین لمسهای او و گرمای نفسهایش، احساس میکرد که در حال ذوب شدن است.
وقتی مینهو بالاخره عقب کشید، نفسنفس میزد. ات، که هنوز گیج و مبهوت بود، به چشمان مینهو خیره شد. آن نگاه، ترکیبی از پیروزی و تردید بود. ات، ناگهان، با تمام وجود حس کرد که چیزی در درونش شکسته است. ترسی که داشت او را فلج میکرد، جای خود را به یک کنجکاوی بیمارگونه داد. این مرد، با تمام خشونت و جنونش، داشت او را به ورطهای میکشاند که دیگر توان مقاومت نداشت.
با ارادهای که از کجا آمده بود، نمیدانست، ات به جلو خیز برداشت. دستانش را دور گردن مینهو حلقه کرد و لبهایش را با حرارتی ناگهانی روی لبهای او کوبید
این بوسه، متفاوت بود. نه از روی ترس، نه از روی تسلیم، بلکه از روی یک نیاز ناگهانی و ویرانگر. ات میخواست ببیند چه اتفاقی میافتد اگر او هم بازی کند. اگر او هم نقشی در این نمایش بیمارگونه ایفا کند.
مینهو برای لحظهای خشکش زد، سپس با شور و حرارتی مضاعف، بوسه ات را پاسخ داد. انگار که این حرکت ات، قفل تمام احساسات سرکوب شدهی او را باز کرده بود. ات در میان آغوش مینهو، در میان گرمایی که حالا او را نیز فرا گرفته بود، حس میکرد که مرز بین نفرت و وابستگی، بین ترس و میل، در حال محو شدن است.
وقتی از هم جدا شدند، نفسنفس میزدند. ات، با صدایی لرزان و پر از هیجان، زمزمه کرد
ات : دوستت دارم… نمیدونم چطور، ولی دوستت دارم
مینهو با ناباوری به او خیره شد، سپس لبخندی زد که تمام صورتش را روشن کرد. «ات… عشق من… تو مثل ستارهای هستی که تو تاریکی من میدرخشی. از وقتی دیدمت، دنیام زیر و رو شد. تو تمام چیزی هستی که همیشه آرزو داشتم، حتی وقتی نمیدونستم چی میخوام.» او را محکمتر در آغوش گرفت. «تو نور منی، نفس منی، همه چیز منی.»
ات سرش را روی سینه مینهو گذاشت و به صدای تپش قلب او گوش داد. این حس، گرچه هنوز با ترس و تردید آمیخته بود، اما با موجی از آرامش و حس تعلق همراه بود که تا به حال تجربه نکرده بود.
صدای کشیده شدن صندلی، سکوت را شکست. مینهو با سینی صبحانهای که روی میز کنار تخت گذاشته شد، وارد اتاق شد. لبخند کمرنگی روی لب داشت، لبخندی که بیشتر شبیه رضایت بود تا شادی. کنار تخت نشست، نه خیلی نزدیک که ات را معذب کند، اما آنقدر که حضورش تمام فضای اتاق را پر کند.
مینهو : صبح بخیر ات امیداورم شب خوبی رو گذرونده باشی .
صدایش نرم بود، آرامتر از همیشه، اما رگههایی از اقتدار همچنان در آن موج میزد.
ات پاسخی نداد، فقط نگاهش را به سمتی دیگر چرخاند.
مینهو نفس عمیقی کشید.
مینهو : میدونم که دیشب برات سخت بود. میدونم که من… شاید ترسوندنت مکثی کرد، انگار دنبال کلمات مناسب میگشت.
مینهو : اما این ترس، بخشی از اینه که چقدر برام مهمی. تو مثل یه گنجی که باید ازش محافظت کنم. کسی که میتونه همه چیزم رو نابود کنه، اگه مال من نباشه.»
با این حرف، دستش را به آرامی روی پارچهی ملحفهای که روی پای ات بود، کشید. ات نفسش را حبس کرد. این لمس، با لمسهای قبلی فرق داشت. خشن نبود، اما حس مالکیتش حتی در این نرمی هم موج میزد. مینهو انگشتانش را به آرامی بالا آورد و روی پوست بازوی ات قرار داد. ات لرزید. یک لرزش کوچک، اما کافی بود تا چشمان مینهو برق بزند.
مینهو زمزمه کرد و صورت ات را با دو دستش قاب گرفت.
مینهو : راه فراری نیست تو مال منی 🥺
چشمان ات پر از اشک شد، اما قبل از اینکه بتواند کلمهای بگوید، لبهای مینهو روی لبهایش نشست. این بار بوسه عمیقتر بود، طولانیتر، و با تمام وجود حس میکرد که مینهو تمام عشق، نفرت، حسادت و تملکش را در این بوسه میریزد. ات سعی کرد مقاومت کند، اما بدنش دیگر از او فرمان نمیبرد. در میان بازوان مینهو، بین لمسهای او و گرمای نفسهایش، احساس میکرد که در حال ذوب شدن است.
وقتی مینهو بالاخره عقب کشید، نفسنفس میزد. ات، که هنوز گیج و مبهوت بود، به چشمان مینهو خیره شد. آن نگاه، ترکیبی از پیروزی و تردید بود. ات، ناگهان، با تمام وجود حس کرد که چیزی در درونش شکسته است. ترسی که داشت او را فلج میکرد، جای خود را به یک کنجکاوی بیمارگونه داد. این مرد، با تمام خشونت و جنونش، داشت او را به ورطهای میکشاند که دیگر توان مقاومت نداشت.
با ارادهای که از کجا آمده بود، نمیدانست، ات به جلو خیز برداشت. دستانش را دور گردن مینهو حلقه کرد و لبهایش را با حرارتی ناگهانی روی لبهای او کوبید
این بوسه، متفاوت بود. نه از روی ترس، نه از روی تسلیم، بلکه از روی یک نیاز ناگهانی و ویرانگر. ات میخواست ببیند چه اتفاقی میافتد اگر او هم بازی کند. اگر او هم نقشی در این نمایش بیمارگونه ایفا کند.
مینهو برای لحظهای خشکش زد، سپس با شور و حرارتی مضاعف، بوسه ات را پاسخ داد. انگار که این حرکت ات، قفل تمام احساسات سرکوب شدهی او را باز کرده بود. ات در میان آغوش مینهو، در میان گرمایی که حالا او را نیز فرا گرفته بود، حس میکرد که مرز بین نفرت و وابستگی، بین ترس و میل، در حال محو شدن است.
وقتی از هم جدا شدند، نفسنفس میزدند. ات، با صدایی لرزان و پر از هیجان، زمزمه کرد
ات : دوستت دارم… نمیدونم چطور، ولی دوستت دارم
مینهو با ناباوری به او خیره شد، سپس لبخندی زد که تمام صورتش را روشن کرد. «ات… عشق من… تو مثل ستارهای هستی که تو تاریکی من میدرخشی. از وقتی دیدمت، دنیام زیر و رو شد. تو تمام چیزی هستی که همیشه آرزو داشتم، حتی وقتی نمیدونستم چی میخوام.» او را محکمتر در آغوش گرفت. «تو نور منی، نفس منی، همه چیز منی.»
ات سرش را روی سینه مینهو گذاشت و به صدای تپش قلب او گوش داد. این حس، گرچه هنوز با ترس و تردید آمیخته بود، اما با موجی از آرامش و حس تعلق همراه بود که تا به حال تجربه نکرده بود.
- ۶.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط