مافیای عشق ( ۱۶ )❤️‍🔥

ظهر خواستم بذارم نمیومد😑
// ویو جیمین //
صبح علی الطلوع رفتم و یه سیمکارت گرفتم. به یون سو زنگ زدم و خیال همرو راحت کردم. بلافاصله رفتم پیش ات.
ات: زنگ زدی؟ چی شد؟
جیمین: به یون سو گفتم که به پدرت بگه.
ات: آخیششش😮‍💨 کسی که بهت شک نکرد؟
جیمین: نه استتار کردم. دوست پسرت خیلی خفنه.😎
ات: باش باش. آقای استتار تا کی باید مخفی شیم؟
جیمین: تا هر وقت که این پرونده بسته بشه. یکم که بگذره میگن مردیم و بیخیالمون میشن. بعدم میریم یه کشور دیگه.
// ویو پدر ات //
یعنی دخترم کجاست. زندست یا... خدایا😰
همش تقصیر منه.😔 اگر یه مافیا نبودنم، زنم نمی مرد، دخترم عصبانی نمی شد، گم و گور نمی شد...
یون سو: قربان، می تونم بیام داخل؟
کیم: البته.
تا وارد اتاق شد سریع دویدم سمتش و.....
ادامه دارد......


آرمیا خوشحال میشم حمایت کنین💜
ممنون میشم منو به دوستاتون معرفی کنید💚
خوشحال میشم لایک کنین❤️
فالو = فالو 💛
معرفی = معرفی🩵


#آرمی
#درخواستی
#فیک_درخواستی
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#بی_تی_اس
#جیمین
#فیک_جیمین
#مافیا
#جیمین_مافیا
#فیک_مافیایی
#سناریو
#سناریو_بی_تی_اس
#jimin
#Jimin
#JM
#BTS
دیدگاه ها (۴)

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

رمان انتقام ازدواج کامل

#میکاپ_آرتیست_من

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

#برادر ناتنی من

پارت 6 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★ویو صبح: ات: بلند شدم دیدم...

به زیباییه مشکی

My little princess Part 23ویو ات با حرص روی تخت نشستم همین ک...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط