تک پارتی جدیدددد؟:)))
تک پارتی جدیدددد؟:)))
از حموم بیرون اومدی و رو به روی آینه وایسادی. حالت اصلا خوب نبود. امشب عروسیت بود. پدرت، به زور کتک و دعوا مجبورت کرده بود که با پسر عموت ازدواج کنی، چون معتقد بود نسلتون باید حفظ بشه. توی آینه به خودت نگاه کردی. پدرت کاری کرده بود که روز و شب خودتو لعنت کنی که "چرا بدنیا اومدم؟". سمت کمد کرم رنگت رفتی و درش رو باز کردی. اولین چیزی که دیدی لباس سفید خاکستری بود که هوسوک برای تولدت خریده بود. پدرت از اون لباس خیلی بدش میومد و بعد از کات کردن اجباریتون، گفت که اون لباس رو آتیش بزنی.
ولی تو اینکارو نکردی، چون اون لباس از جونت برات باارزش تر بود. پس همون رو پوشیدی و بعد میکاپ و پوشیدن کفشای ysl ات از اتاق بیرون رفتی. پدرتو دیدی که منتظرت ایستاده. از مدل نگاهش میشد فهمید که اصلا از این طرز رفتار خوشش نیومده. دستتو توی بازوی پدرت حلقه کردی و منتظر به در آبی رنگ بزرگ سالن خیره شدی. در حالی که سعی میکرد خودشو آروم نشون بده گفت:
~این لباسو تو تنت آتیش میزنم، دختره خیره سر
نگاه چپی بهش انداختی
ازت متنفرم، سگ احمق
بلافاصله در باز شد و ورودتون رو اعلام کردن. با قدم های آروم سمت سکو رفتی. نگاهت به پسر عموت افتاد که با پوزخند بهت نگاه میکرد. دلت میخواست همونجا صورتشو مهمون مشتت بکنی. رو به روش ایستادی و با چشمای قاتلت بهش خیره شدی. نوبت تو بود که جوابتو بگی. تا اومدی دهن باز کنی صدای شلیک گلوله و بعد هم جیغ و فرار های مردم رو شنیدی. تق، تق!! به رو به روت نگاه کردی، پسر عموت کشته شده بود. تا خواستی برگردی و بری، توی بغل کسی فرو رفتی. بلافاصله عطر آشنای ودکا توی مشامت پیچید. هوسوک، اون اینجا بود! دستتو دور گردنش حلقه کردی و به چشمای خوشرنگش خیره شدی
هوسوکی، منتظرت بودم.
هوسوک پوزخند معروفشو زد و به چشم هات نگاه کرد.
_مگه میزارم کسی جز خودم لبای پرستیدنی تو ببوسه، غنچه کوچولو؟
خبخببب اینم یه تک پارتی از لوووپههه:))
منتظر حمایتاتون هستم توت فرنگی هام.
دوستتون دارم، لوپه همتونو میبوسه:) 💋
از حموم بیرون اومدی و رو به روی آینه وایسادی. حالت اصلا خوب نبود. امشب عروسیت بود. پدرت، به زور کتک و دعوا مجبورت کرده بود که با پسر عموت ازدواج کنی، چون معتقد بود نسلتون باید حفظ بشه. توی آینه به خودت نگاه کردی. پدرت کاری کرده بود که روز و شب خودتو لعنت کنی که "چرا بدنیا اومدم؟". سمت کمد کرم رنگت رفتی و درش رو باز کردی. اولین چیزی که دیدی لباس سفید خاکستری بود که هوسوک برای تولدت خریده بود. پدرت از اون لباس خیلی بدش میومد و بعد از کات کردن اجباریتون، گفت که اون لباس رو آتیش بزنی.
ولی تو اینکارو نکردی، چون اون لباس از جونت برات باارزش تر بود. پس همون رو پوشیدی و بعد میکاپ و پوشیدن کفشای ysl ات از اتاق بیرون رفتی. پدرتو دیدی که منتظرت ایستاده. از مدل نگاهش میشد فهمید که اصلا از این طرز رفتار خوشش نیومده. دستتو توی بازوی پدرت حلقه کردی و منتظر به در آبی رنگ بزرگ سالن خیره شدی. در حالی که سعی میکرد خودشو آروم نشون بده گفت:
~این لباسو تو تنت آتیش میزنم، دختره خیره سر
نگاه چپی بهش انداختی
ازت متنفرم، سگ احمق
بلافاصله در باز شد و ورودتون رو اعلام کردن. با قدم های آروم سمت سکو رفتی. نگاهت به پسر عموت افتاد که با پوزخند بهت نگاه میکرد. دلت میخواست همونجا صورتشو مهمون مشتت بکنی. رو به روش ایستادی و با چشمای قاتلت بهش خیره شدی. نوبت تو بود که جوابتو بگی. تا اومدی دهن باز کنی صدای شلیک گلوله و بعد هم جیغ و فرار های مردم رو شنیدی. تق، تق!! به رو به روت نگاه کردی، پسر عموت کشته شده بود. تا خواستی برگردی و بری، توی بغل کسی فرو رفتی. بلافاصله عطر آشنای ودکا توی مشامت پیچید. هوسوک، اون اینجا بود! دستتو دور گردنش حلقه کردی و به چشمای خوشرنگش خیره شدی
هوسوکی، منتظرت بودم.
هوسوک پوزخند معروفشو زد و به چشم هات نگاه کرد.
_مگه میزارم کسی جز خودم لبای پرستیدنی تو ببوسه، غنچه کوچولو؟
خبخببب اینم یه تک پارتی از لوووپههه:))
منتظر حمایتاتون هستم توت فرنگی هام.
دوستتون دارم، لوپه همتونو میبوسه:) 💋
- ۹.۸k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط