تصادف عشق
P1
ساعت ۲:۳۱ صبح به وقت سئول
هوا مثل روز های دیگه سر و برفی بود
خیابون ها خلوت و زمین یخ زده
تنها کسی که توی خیابون بود
پسری با موهای قهوه ای همرنگ چشمانش ، لباسی گرم به رنگ برف و قدم های کوتاه روی یخ هایی که به زمین بسته شده بودند
پسر درحال قدم زدن در اون وقت شب و هوایی سرد بود که ناگهان صدای زیبا و دلنشینی گوشش را نوازش کرد
صدا از کوچه ای تنگ و تاریک می امد
کنجکاوی پسر نگذاشت تا راهش را برود و قدم هایش را به سمت آن کوچه هدایت کرد
رفت تا به کوچه ای بن بست رسید آن صدا هر چقدر که جلو تر میرفت نزدیکتر و دلنشین تر میشد تا اینکه چشمش به پسری با قد بلند لباسی سیاه و موهای مشکی خورد
پسرک جا خورد آن کسی که اهنگ را میخواند
آنقدر برای پسرک زیبا بود که حسکرد قلبش را از دست داده
جلو تر رفت و تا خواست با او حرف بزند کع ناگهان آن خواننده بی نام و نشان غیب شد
اما پسرک قصه ما داستان زندگی اش از آن شب شروع شد
داستانی که پایانی ندارد.....
*فلش بک به فردا صبح*
پسرک از رخت خوابش بلند شد البته با موهایی آشفته...چشمانی گود افتاده و قرمز...خستگی زیاد...و از همه مهم تر قلبی عاشق
شاید از شنیدن کلمه ی عاشق تعجب کردید ولی پسرک قصه همون شب قلبش رو باخت به پسر آواز خوان اما خودش هنوز خبر ندارد.....
ادامه دارد.....
نظرتون واسه ی پارت اول چیه؟
گایز چون نتم تموم شد و با نت مامانم دارم مینویسم
فردا سه پارت میزارم و جبران میکنم
بوس به همتوننن😘
باییی❤️
حمایت یادت نره ارمی🥺💜
ساعت ۲:۳۱ صبح به وقت سئول
هوا مثل روز های دیگه سر و برفی بود
خیابون ها خلوت و زمین یخ زده
تنها کسی که توی خیابون بود
پسری با موهای قهوه ای همرنگ چشمانش ، لباسی گرم به رنگ برف و قدم های کوتاه روی یخ هایی که به زمین بسته شده بودند
پسر درحال قدم زدن در اون وقت شب و هوایی سرد بود که ناگهان صدای زیبا و دلنشینی گوشش را نوازش کرد
صدا از کوچه ای تنگ و تاریک می امد
کنجکاوی پسر نگذاشت تا راهش را برود و قدم هایش را به سمت آن کوچه هدایت کرد
رفت تا به کوچه ای بن بست رسید آن صدا هر چقدر که جلو تر میرفت نزدیکتر و دلنشین تر میشد تا اینکه چشمش به پسری با قد بلند لباسی سیاه و موهای مشکی خورد
پسرک جا خورد آن کسی که اهنگ را میخواند
آنقدر برای پسرک زیبا بود که حسکرد قلبش را از دست داده
جلو تر رفت و تا خواست با او حرف بزند کع ناگهان آن خواننده بی نام و نشان غیب شد
اما پسرک قصه ما داستان زندگی اش از آن شب شروع شد
داستانی که پایانی ندارد.....
*فلش بک به فردا صبح*
پسرک از رخت خوابش بلند شد البته با موهایی آشفته...چشمانی گود افتاده و قرمز...خستگی زیاد...و از همه مهم تر قلبی عاشق
شاید از شنیدن کلمه ی عاشق تعجب کردید ولی پسرک قصه همون شب قلبش رو باخت به پسر آواز خوان اما خودش هنوز خبر ندارد.....
ادامه دارد.....
نظرتون واسه ی پارت اول چیه؟
گایز چون نتم تموم شد و با نت مامانم دارم مینویسم
فردا سه پارت میزارم و جبران میکنم
بوس به همتوننن😘
باییی❤️
حمایت یادت نره ارمی🥺💜
- ۹.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط