گربه ای در نیمکت کناری...

پارت اول | نیمکت کناری
صبح، آرام‌آرام روی شهر پهن می‌شد و نور کمرنگ خورشید از لابه‌لای پرده‌های اتاق آرنیکا خودش را به دیوار می‌رساند.
صدای مادرش از پایین پله‌ها آمد:
«آرنیکا! دیرت میشه!»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای افتادن چیزی از اتاق شنیده شد.
«آخ!»
مادرش خندید.
«باز چی شد؟»
آرنیکا در حالی که یک لنگه جورابش را در دست داشت، از اتاق بیرون آمد.
«هیچی! کاملاً تحت کنترله.»
پدرش که سر میز صبحانه نشسته بود، نگاهی به ساعت انداخت.
«اگر این کنترل بود، من از بی‌نظمی می‌ترسم.»
آرنیکا لبخند زد و موهایش را پشت سرش جمع کرد.
«امروز روز اوله. باید خوب شروع بشه.»
مادرش بشقاب صبحانه را جلویش گذاشت.
«مدرسه‌ی جدید همیشه اولش سخته.»
آرنیکا لقمه‌ی کوچکی برداشت.
«برای من نه.»
«از کجا این‌قدر مطمئنی؟»
آرنیکا شانه بالا انداخت.
«آدم‌ها همه‌جا آدم هستن.»
پدرش لبخند زد.
«فقط یادت نره زود با همه دوست شدن با زود اعتماد کردن فرق داره.»
آرنیکا لحظه‌ای مکث کرد.
این جمله را خوب می‌دانست.
او از آن آدم‌هایی بود که می‌توانست در چند دقیقه با یک نفر گرم بگیرد، کنار او بخندد و ساعت‌ها حرف بزند؛ اما برای اینکه کسی را واقعاً به قلب خودش راه بدهد، زمان لازم داشت.
خیلی زمان.
لبخند زد.
«نگران نباش.»
مادرش هنگام رفتنش، مثل همیشه صدایش زد:
«خرگوش کوچولوی ما، موفق باشی.»
آرنیکا برگشت و با اعتراض گفت:
«باز شروع شد! من دیگه بچه نیستم.»
پدرش خندید.
«پس چرا هنوز وقتی هیجان‌زده میشی چشمهات گرد میشه؟»
آرنیکا کیفش را روی شانه انداخت.
«چون خیلی باهوشم.»
و در را پشت سرش بست.
دیدگاه ها (۱)

ادامه سناریو

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

....پارت یازدهم.....

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

رمان انفجار و امید

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

👑 پارت چهارم | دعوتی غیرمنتظرهصبح روز بعد، لیانا کنار پنجره‌...

# قولی_که_شکست### پارت ۱صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق ر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط