ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۸۵
عمیق نگام کرد و گفت
آنالی : تو زنشي..پس زنش بمون.. شوکه گفتم نه. فکرشم نکن این فقط به قرارداده.. اخم کرد.. به دخترکش نگاه کردم که خوابیده بود و پردرد گفتم
الا : وقتي.. وقتي بچه به دنیا بیاد میندازتم بیرون..
نفسش رو شدید بیرون داد و گفت
آنالی : : حالا کو تا باردار شدنت..کو تا گذروندن دوران بارداري..اوووه..بیشتر از اسال طول میکشه..شاید همه عوض شد..شاید همه چیز بین تو و جیمین عوض شد..
پوزخندي زدم و نگاش کردم. چه خوش خیال.. لبخند زد و گفت
اانالی : درست میشه عزيزم.. من دلم خيلي روشنه..
الا : میشه کمی از جیمین بگی
آنالی : من خيلي از جیمین نمیدونم اما هرچي میدونم رو میگم تا بدوني..شاید اینجوري راحت تر با هم کنار بیاین.
سر تکون دادم. بد نبود. باید میفهمیدم چجور ادمیه..
آنالی : كلاً- سه تا بچه ان.. جیمین سومي و كوچيك ترینه..خواهر بزرگش اسمش جنت پاریس زندگي ميکنه و دوتا بچه نوزاد دوقلو داره و بزرگترین بچه خانواده شونه..دومي برادرش جوزف که با خواهر دنیل دایانا ازدواج کرد و...
نفس عميقي کشید و گفت : متاسفانه دايانا مشكل قلبي داشت و سر به دنیا آوردن دخترکوچولوش نادیا فوت شد.. گرفته گفتم
الا : متاسفم..
اروم سري تکون داد و دایانا کوچولوي خودشو تو بغل گرفت و با عشق اروم بوسید و گفت
آنالی :الان جوزف دوباره ازدواج کرده و یه دختر دیگه داره.. جیمین به شرکت .. جیمین به شرکت تبلیغات داره که جوزف هم پیشش کار ميكنه و..فك كنم يه جورايي شريكن... دقیق نمیدونم..
كمي فك كرد و گفت
آنالی : جیمین با دنیل دوستاي خوبين..اخه دنيل كمي جدي و سخت گیره و با هرکسي کنار نمیاد ولي جیمین رو خيلي قبول داره و اونو دوست خوبش میدونه..
الا : اصلا این جیمین ترینر چجور ادمیه آنالی ؟
آنالی : من که فقط یه بار تو عروسیمون دیدمش و تو مطب دکتر زنان پیش تو..اما اگه بخواي نظر دنیل رو درباره جییمن بگم..دنیل میگه جیمین خيلي مهربون و با درکه..میگه مرد عاقل و قویه.. این همه مشخصه خوب؟ اره..اون اخلاق هاي بد و تند واسه عادت نکردن و یه راز دردناکه..
واقعاً این راز چیه؟
انالی : اهان. اینم میدونم که جیمین قبلاً کارش تو طراح و نقاشي حرف نداشته..
شونه بالا انداخت و گفت
آنالی :همین..
وروجكش تكوني خورد و از خواب پرید و با بغض شروع کرد به نق زدن
دایانا رو نوازش کرد و قربون صدقه اش رفت. دست به سر دایانا کشیدم و با محبت گفتم:تو با عشق
ازدواج کردي؟
بلند خندید و گفت: اووووووف..اره. اونم چه عشق شدید و
.. اصلا بگم باور نميکني
لبخند زدم.
پارت ۸۵
عمیق نگام کرد و گفت
آنالی : تو زنشي..پس زنش بمون.. شوکه گفتم نه. فکرشم نکن این فقط به قرارداده.. اخم کرد.. به دخترکش نگاه کردم که خوابیده بود و پردرد گفتم
الا : وقتي.. وقتي بچه به دنیا بیاد میندازتم بیرون..
نفسش رو شدید بیرون داد و گفت
آنالی : : حالا کو تا باردار شدنت..کو تا گذروندن دوران بارداري..اوووه..بیشتر از اسال طول میکشه..شاید همه عوض شد..شاید همه چیز بین تو و جیمین عوض شد..
پوزخندي زدم و نگاش کردم. چه خوش خیال.. لبخند زد و گفت
اانالی : درست میشه عزيزم.. من دلم خيلي روشنه..
الا : میشه کمی از جیمین بگی
آنالی : من خيلي از جیمین نمیدونم اما هرچي میدونم رو میگم تا بدوني..شاید اینجوري راحت تر با هم کنار بیاین.
سر تکون دادم. بد نبود. باید میفهمیدم چجور ادمیه..
آنالی : كلاً- سه تا بچه ان.. جیمین سومي و كوچيك ترینه..خواهر بزرگش اسمش جنت پاریس زندگي ميکنه و دوتا بچه نوزاد دوقلو داره و بزرگترین بچه خانواده شونه..دومي برادرش جوزف که با خواهر دنیل دایانا ازدواج کرد و...
نفس عميقي کشید و گفت : متاسفانه دايانا مشكل قلبي داشت و سر به دنیا آوردن دخترکوچولوش نادیا فوت شد.. گرفته گفتم
الا : متاسفم..
اروم سري تکون داد و دایانا کوچولوي خودشو تو بغل گرفت و با عشق اروم بوسید و گفت
آنالی :الان جوزف دوباره ازدواج کرده و یه دختر دیگه داره.. جیمین به شرکت .. جیمین به شرکت تبلیغات داره که جوزف هم پیشش کار ميكنه و..فك كنم يه جورايي شريكن... دقیق نمیدونم..
كمي فك كرد و گفت
آنالی : جیمین با دنیل دوستاي خوبين..اخه دنيل كمي جدي و سخت گیره و با هرکسي کنار نمیاد ولي جیمین رو خيلي قبول داره و اونو دوست خوبش میدونه..
الا : اصلا این جیمین ترینر چجور ادمیه آنالی ؟
آنالی : من که فقط یه بار تو عروسیمون دیدمش و تو مطب دکتر زنان پیش تو..اما اگه بخواي نظر دنیل رو درباره جییمن بگم..دنیل میگه جیمین خيلي مهربون و با درکه..میگه مرد عاقل و قویه.. این همه مشخصه خوب؟ اره..اون اخلاق هاي بد و تند واسه عادت نکردن و یه راز دردناکه..
واقعاً این راز چیه؟
انالی : اهان. اینم میدونم که جیمین قبلاً کارش تو طراح و نقاشي حرف نداشته..
شونه بالا انداخت و گفت
آنالی :همین..
وروجكش تكوني خورد و از خواب پرید و با بغض شروع کرد به نق زدن
دایانا رو نوازش کرد و قربون صدقه اش رفت. دست به سر دایانا کشیدم و با محبت گفتم:تو با عشق
ازدواج کردي؟
بلند خندید و گفت: اووووووف..اره. اونم چه عشق شدید و
.. اصلا بگم باور نميکني
لبخند زدم.
- ۲۱.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط