یک نفر از پس پرچین خیال
یک نفر از پس پرچین خیال
با صدایی لرزان
داد میزد سهراب ٬
که کجا پنهانی ؟
پشت هیچستانی ؟
جان سهراب بیا
نفسی روشن کن
نفسی ساده تر از پیچش باد
!!... وای بر این همه یاد
تو خودت میگفتی
" خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد "
آن پیامی که پر از بوی خوش قاصدک است ٬
بی هوا دست خدا خواهم داد
سالها باز گذشت
ثانیه ثانیه فردا فردا
خبری از گذر عمر نشد
... و من اینجا ماندم
! در پس خاطره ها
: آی سهراب بگو
نان و ریحان چه زمان می ارزد ٬
در پس این همه درد ؟
چه کسی غصه ی فردا دارد ٬
زیر این سایه سرد ؟
آی سهراب بیا
تو نرو از این شهر
پشت این هیچستان
جز دو خط ویرانی
خبری نیست که نیست
با صدایی لرزان
داد میزد سهراب ٬
که کجا پنهانی ؟
پشت هیچستانی ؟
جان سهراب بیا
نفسی روشن کن
نفسی ساده تر از پیچش باد
!!... وای بر این همه یاد
تو خودت میگفتی
" خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد "
آن پیامی که پر از بوی خوش قاصدک است ٬
بی هوا دست خدا خواهم داد
سالها باز گذشت
ثانیه ثانیه فردا فردا
خبری از گذر عمر نشد
... و من اینجا ماندم
! در پس خاطره ها
: آی سهراب بگو
نان و ریحان چه زمان می ارزد ٬
در پس این همه درد ؟
چه کسی غصه ی فردا دارد ٬
زیر این سایه سرد ؟
آی سهراب بیا
تو نرو از این شهر
پشت این هیچستان
جز دو خط ویرانی
خبری نیست که نیست
- ۲.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط