🖤 مافیای من — قسمت ۲۳
🖤 مافیای من — قسمت ۲۳
وقتی احساسات خطرناک میشوند
صبح روز بعد، ات زودتر از همیشه وارد شرکت شد.
اما از همان لحظهای که پشت میزش نشست، ذهنش فقط یک چیز را مرور میکرد:
«احساسش نسبت به ات دیگر فقط وظیفهی محافظت نیست.»
ات نمیدانست جونگکوک دیشب بعد از رفتنش چه فکری کرده.
فقط میدانست رفتار خودش هم عجیب شده بود.
چرا وقتی جونگکوک وارد اتاق میشد، ناخودآگاه حواسش به او جمع میشد؟
چرا آن لبخندهای خیلی کوتاه را اینقدر خوب به خاطر میسپرد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی جونگکوک چند ساعت جواب پیامش را نداده بود، نگران شده بود؟
ات با خودش گفت:
— نه... اینا فقط کنجکاویه.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
— دربارهی چی فکر میکنی؟
ات تقریباً از جا پرید.
جونگکوک.
— هیچی!
جونگکوک به مانیتورش نگاه کرد.
— تو هم خیلی از «هیچی» استفاده میکنی.
ات با اخم گفت:
— تقصیر خودته.
— چطور؟
— چون هر وقت چیزی میپرسم، جواب نمیدی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— شاید بعضی سؤالها جواب ندارن.
ات آرام گفت:
— یا شاید جوابشون رو نمیخوای بگی.
جونگکوک چیزی نگفت.
بعد یک پوشه روی میز ات گذاشت.
— این رو بررسی کن.
ات پوشه را گرفت.
— مربوط به چیه؟
— پروندهی جدید.
ات پوشه را باز کرد.
اما هنوز صفحهی اول را نخوانده بود که متوجه شد جونگکوک هنوز آنجا ایستاده.
سرش را بالا آورد.
— چیزی شده؟
— نه.
— پس چرا وایسادی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— فقط میخواستم مطمئن شم حالت خوبه.
ات لبخند کوچکی زد.
— من خوبم.
— خوبه.
جونگکوک برگشت.
ات ناگهان گفت:
— جونگکوک؟
ایستاد.
— بله؟
— دیشب...
مکث کرد.
— وقتی گفتم شاید یه چیز دیگه بینمون هست، ناراحت شدی؟
جونگکوک آرام برگشت.
چند ثانیه نگاهش کرد.
— نه.
— مطمئنی؟
— بله.
ات لبخند زد.
— پس چرا الان صورتت قرمز شده؟
جونگکوک بلافاصله جدیتر شد.
— قرمز نیست.
— هست.
— نیست.
— هست!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد خیلی خشک گفت:
— کار کن.
و رفت.
ات خندهاش گرفت.
— فرار کرد!
جونگکوک که هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود، ایستاد.
بدون برگشتن گفت:
— شنیدم.
ات با خنده گفت:
— خب که چی؟
جونگکوک فقط سرش را تکان داد و رفت.
---
شب
اما وقتی شب شد، همهچیز تغییر کرد.
جونگکوک در دفتر مخفیاش نشسته بود.
جلویش چند عکس و چند پرونده قرار داشت.
یکی از افرادش وارد شد.
— رئیس.
— چی شده؟
— دربارهی ات یه چیز جدید پیدا کردیم.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— بگو.
مرد یک عکس روی میز گذاشت.
در عکس، ات کنار پدرش بود.
اما پشت سرشان...
مردی ایستاده بود که جونگکوک او را خوب میشناخت.
همان مردی که پنج سال پیش ناپدید شده بود.
جونگکوک عکس را برداشت.
— این عکس کِیه؟
— سه روز قبل از ناپدید شدن پدر ات.
جونگکوک ساکت ماند.
مرد ادامه داد:
— و یه چیز دیگه.
یک فلش روی میز گذاشت.
— داخلش فیلمی هست که همون شب ضبط شده.
جونگکوک چند لحظه به فلش نگاه کرد.
— پخشش کن.
ویدئو باز شد.
تصویر تاریک بود.
صدای چند نفر شنیده میشد.
بعد صدای پدر ات واضحتر شد:
— اگر یه اتفاقی برای من افتاد...
جونگکوک ناخودآگاه جلوتر رفت.
صدای مرد ادامه داد:
— جونگکوک نباید بفهمه دخترم کجاست.
چشمهای جونگکوک ثابت ماند.
ویدئو ادامه پیدا کرد.
— چون اگه بفهمه...
تصویر برای چند ثانیه قطع شد.
وقتی دوباره برگشت، فقط یک جمله شنیده شد:
— اون هم وارد این بازی میشه.
صفحه سیاه شد.
جونگکوک آرام گفت:
— چرا...
مرد پرسید:
— رئیس؟
جونگکوک به تصویر خاموش خیره ماند.
— چرا پدرش نمیخواست من پیداش کنم؟
هیچکس جواب نداشت.
اما همان لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
یک پیام از شمارهای ناشناس:
«اگه واقعاً میخوای بدونی چرا پدرش تو رو از دخترش دور کرد، فردا ساعت ۱۲ شب تنها بیا.»
جونگکوک پیام را خواند.
و درست زیر آن، یک عکس فرستاده شده بود.
عکس ات.
که همان لحظه در اتاقش خوابیده بود.
چهرهی جونگکوک در یک لحظه کاملاً سرد شد.
— پیداشون کنید.
مردها سریع حرکت کردند.
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
این بار خبری از لبخند نبود.
فقط یک جمله زیر لب گفت:
— هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه.
و برای اولین بار...
راز ات دیگر فقط یک پروندهی قدیمی نبود.
به نقطهضعف جونگکوک تبدیل شده بود.
حمایتتتتتتتتتتتتت🎀🗿
بچه ها من واقعا برای این فیک دستام شکست ولی حمایت نمیکنید....
خدایی اگه این فیک رو دوست ندارید بگید یه فیک دیگه شروع کنم..
وقتی احساسات خطرناک میشوند
صبح روز بعد، ات زودتر از همیشه وارد شرکت شد.
اما از همان لحظهای که پشت میزش نشست، ذهنش فقط یک چیز را مرور میکرد:
«احساسش نسبت به ات دیگر فقط وظیفهی محافظت نیست.»
ات نمیدانست جونگکوک دیشب بعد از رفتنش چه فکری کرده.
فقط میدانست رفتار خودش هم عجیب شده بود.
چرا وقتی جونگکوک وارد اتاق میشد، ناخودآگاه حواسش به او جمع میشد؟
چرا آن لبخندهای خیلی کوتاه را اینقدر خوب به خاطر میسپرد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی جونگکوک چند ساعت جواب پیامش را نداده بود، نگران شده بود؟
ات با خودش گفت:
— نه... اینا فقط کنجکاویه.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
— دربارهی چی فکر میکنی؟
ات تقریباً از جا پرید.
جونگکوک.
— هیچی!
جونگکوک به مانیتورش نگاه کرد.
— تو هم خیلی از «هیچی» استفاده میکنی.
ات با اخم گفت:
— تقصیر خودته.
— چطور؟
— چون هر وقت چیزی میپرسم، جواب نمیدی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— شاید بعضی سؤالها جواب ندارن.
ات آرام گفت:
— یا شاید جوابشون رو نمیخوای بگی.
جونگکوک چیزی نگفت.
بعد یک پوشه روی میز ات گذاشت.
— این رو بررسی کن.
ات پوشه را گرفت.
— مربوط به چیه؟
— پروندهی جدید.
ات پوشه را باز کرد.
اما هنوز صفحهی اول را نخوانده بود که متوجه شد جونگکوک هنوز آنجا ایستاده.
سرش را بالا آورد.
— چیزی شده؟
— نه.
— پس چرا وایسادی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— فقط میخواستم مطمئن شم حالت خوبه.
ات لبخند کوچکی زد.
— من خوبم.
— خوبه.
جونگکوک برگشت.
ات ناگهان گفت:
— جونگکوک؟
ایستاد.
— بله؟
— دیشب...
مکث کرد.
— وقتی گفتم شاید یه چیز دیگه بینمون هست، ناراحت شدی؟
جونگکوک آرام برگشت.
چند ثانیه نگاهش کرد.
— نه.
— مطمئنی؟
— بله.
ات لبخند زد.
— پس چرا الان صورتت قرمز شده؟
جونگکوک بلافاصله جدیتر شد.
— قرمز نیست.
— هست.
— نیست.
— هست!
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد خیلی خشک گفت:
— کار کن.
و رفت.
ات خندهاش گرفت.
— فرار کرد!
جونگکوک که هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود، ایستاد.
بدون برگشتن گفت:
— شنیدم.
ات با خنده گفت:
— خب که چی؟
جونگکوک فقط سرش را تکان داد و رفت.
---
شب
اما وقتی شب شد، همهچیز تغییر کرد.
جونگکوک در دفتر مخفیاش نشسته بود.
جلویش چند عکس و چند پرونده قرار داشت.
یکی از افرادش وارد شد.
— رئیس.
— چی شده؟
— دربارهی ات یه چیز جدید پیدا کردیم.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— بگو.
مرد یک عکس روی میز گذاشت.
در عکس، ات کنار پدرش بود.
اما پشت سرشان...
مردی ایستاده بود که جونگکوک او را خوب میشناخت.
همان مردی که پنج سال پیش ناپدید شده بود.
جونگکوک عکس را برداشت.
— این عکس کِیه؟
— سه روز قبل از ناپدید شدن پدر ات.
جونگکوک ساکت ماند.
مرد ادامه داد:
— و یه چیز دیگه.
یک فلش روی میز گذاشت.
— داخلش فیلمی هست که همون شب ضبط شده.
جونگکوک چند لحظه به فلش نگاه کرد.
— پخشش کن.
ویدئو باز شد.
تصویر تاریک بود.
صدای چند نفر شنیده میشد.
بعد صدای پدر ات واضحتر شد:
— اگر یه اتفاقی برای من افتاد...
جونگکوک ناخودآگاه جلوتر رفت.
صدای مرد ادامه داد:
— جونگکوک نباید بفهمه دخترم کجاست.
چشمهای جونگکوک ثابت ماند.
ویدئو ادامه پیدا کرد.
— چون اگه بفهمه...
تصویر برای چند ثانیه قطع شد.
وقتی دوباره برگشت، فقط یک جمله شنیده شد:
— اون هم وارد این بازی میشه.
صفحه سیاه شد.
جونگکوک آرام گفت:
— چرا...
مرد پرسید:
— رئیس؟
جونگکوک به تصویر خاموش خیره ماند.
— چرا پدرش نمیخواست من پیداش کنم؟
هیچکس جواب نداشت.
اما همان لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
یک پیام از شمارهای ناشناس:
«اگه واقعاً میخوای بدونی چرا پدرش تو رو از دخترش دور کرد، فردا ساعت ۱۲ شب تنها بیا.»
جونگکوک پیام را خواند.
و درست زیر آن، یک عکس فرستاده شده بود.
عکس ات.
که همان لحظه در اتاقش خوابیده بود.
چهرهی جونگکوک در یک لحظه کاملاً سرد شد.
— پیداشون کنید.
مردها سریع حرکت کردند.
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
این بار خبری از لبخند نبود.
فقط یک جمله زیر لب گفت:
— هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه.
و برای اولین بار...
راز ات دیگر فقط یک پروندهی قدیمی نبود.
به نقطهضعف جونگکوک تبدیل شده بود.
حمایتتتتتتتتتتتتت🎀🗿
بچه ها من واقعا برای این فیک دستام شکست ولی حمایت نمیکنید....
خدایی اگه این فیک رو دوست ندارید بگید یه فیک دیگه شروع کنم..
- ۸۳۰
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط