part : 1
part : 1
Let's go 🤗
شروع .
ا.ت : امروز تهیونگ بعم زنگ زد و گفت .
تهیونگ : الو سلام ا.ت خوبی ؟🙂
ا.ت : آره ممنون .....کاری داشتی ؟😐
تهیونگ: چیزی شده ؟🙁
ا.ت : نه چیزی نیست 😐
تهیونگ: اوکی .... میخواستم بگم ....آنروز وقت داری یه سر بریم یه جایی 😀
ا.ت : هوم باشه ..... اما کجا ؟🙂
تهیونگ : سوپرایزه ..... ساعت ۴ میام دنبالت 😊
ا.ت : اوم باشه 😀
تهیونگ : پس فعلا 😁
ا.ت : فعلا 🙂
بوق ......
بوق ......
ا.ت : من و تهیونگ چند هفته پیش با هم آشنا شدیم اون دوست صمیمی شوگا بود برادر لونا 😁
واقعا خیلی خوش قیافه و خوشتیپه 😎
ا.ت : ولی نفهمیدم چطور اینقد یه دفعه باهام صمیمی شد که من و اون تنهایی میخوایم بریم بیرون 😐
ولی از یه طرفم خوشحالم 😁
ا.ت : نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۲ بود 😌
ا.ت : بلند بشم برم حموم 🧖♀️
ا.ت بلند شد و یه حموم ۳۰ مینی گرفت .
ا.ت : وای گرسنمه ناهار نخوردم 😣
ا.ت یه نودل فوری درست کرد و خورد ساعت ۳ شده بود .
رفت که کم کم آماده بشه .
اول یه روتین پوستی کوچیک انجام داد بعد موهاشو خشک کرد .
و یه لباس خیلی ناز پوشید و یه میکاپ ظریف کرد .
و در آخر یه عطر خوش بو و شیرین زد و تمام .
کفش هاش رو پوشید و از اتاقش رفت بیرون .
نگاهی به ساعت کرد .
ا.ت : آماده شدم رفتم بیرون نگاهی به ساعت کردم ساعت ۴ ربع کم بود .
ا.ت : فکر کنم بتونم برم سوپر مارکت و برگردم .
ا.ت کلیداشو برداشت و در رو باز کرد که بره سوپر مارکت که ....
تهیونگ رو دید .
تهیونگ : سلام 😊
ا.ت : تو ... اینجا چی کار میکنی ؟😳
تهیونگ : اومدم دنبالت 🙂
ا.ت : آها ...... ولی من میخوام برم مغازه سریع میام 🤭
تهیونگ : باشه با هم میریم 😁
ا.ت : خب ام باشه ولی پیاده بریم 😀
تهیونگ: اوکی .😆
ا.ت و تهیونگ کنار هم راه میرفتن .
ا.ت : وای چه جذاب بود همینجور محوش بودم که ....
ا.ت یه دفعه با کله افتاد رو زمین .
ا.ت : اخ🥺
تهیونگ نمیتونست جلو خندشو بگیره
تهیونگ :😅
ا.ت : خنده داره 🥺
تهیونگ : نه نه ببخشید 😀
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و بلند کرد 😁
ا.ت یکم پاش درد میکرد که به تهیونگ تکیه داد .
رسیدن مغازه .
فروشنده : خوش اومدید .
ا.ت : ممنون .... همون همیشگی 😊
فروشنده : چشم 😄
تهیونگ : همیشگی چیه ؟😐
فروشنده یه دونه آبنبات چوبی آورد.
فروشنده : بفرمایید .
تهیونگ : مگه بچه ایی 🙂
ا.ت : دوست دارم 😝
تهیونگ کارتش رو داد .
ا.ت : خودممیتونم حساب کنم 😑
تهیونگ : خب تو یه دونه برا من بگیر 😉
ا.ت آبنبات خودش رو باز کرد و گذاشت دهنش .
ا.ت : یکی دیگه هم بدید بی زحمت 😇
فروشنده : چشم 😊
فروشنده یکی دیگه آورد.
ا.ت حساب کرد و اومدن بیرون پای ا.ت هنوز کمی درد میکرد .
که تهیونگ .....
تهیونگ آب نبات ا.ت رو از دهن ا.ت در آورد و گذاشت داخل دهنش .
ا.ت : ...چ...ی کار میکنی ؟😳
تهیونگ آب نبات خودشو که هنوز بازش نکرده بود داد به ا.ت
تهیونگ : اون خوشمزه تر بود تو اینو ببر 😋
ا.ت : اما اون..... دهنی من بود .🤨
تهیونگ : چه عیبی داره ...... بیا بریم دیر نشه .
ا.ت : هوم .
تهیونگ و ا.ت رفتن دم در خونه ا.ت
ا.ت : میرم کیفم رو بیارم بیام .
تهیونگ : باشه منتظرم .
ا.ت رفت و کیفش رو آورد و اومد .
تهیونگ و ا.ت سوار شدن .
تهیونگ حرکت کرد .
تهیونگ : خوشگل شدی 😊
ا.ت : ... اوه .... واقعا مرسی ☺️
تهیونگ : 😊
رسیدن .
اومده بودن ساحل
ا.ت : چرا اومدیم ساحل ؟
تهیونگ : میخواستم یه چیزی بهت بگم ....
ا.ت : چی ؟😀
تهیونگ : اول پیاده شو 🙂
پیاده شدن و رفتن روی شن ها قدم میزدن .
تهیونگ : ا.ت آشنایی ما بخاطر شوگا و لونا بود تما الان ...... ا.ت من یه ....
من یه علاقه ی خاصی بهت دارم .
ا.ت : هههه اینو میخواستی بگی خب منم همینطور ناسلامتی دوستیم 😁
تهیونگ : خیلی خنگی😐
ا.ت : چرا ؟
تهیونگ : چون من عاشقتم .
ا.ت: ها ؟ .......
ا.ت : واقعا ؟
تهیونگ یکم به ا.ت نزدیک تر شد و صورت ا.ت رو قاب کرد .
تهیونگ : با تمام وجودم دوست دارم 🥺
ا.ت : تهیونگ من .... من هم بهت علاقه دارم😚.
تهیونگ : وو.....واق...واقعا میگی ؟
ا.ت : هوم 🥺
تهیونگ سرشو برد جلو فقط یه میلی متر لب های ا.ت فاصله داشت جوری که اگر حرف میزو لب هاشون به هم میخوردن .
تهیونگ : همیشع منتظر این لحظه بودم ..
و اون لحظه بود که لب هاشون به هم رسیدن 💞
ادامه دارد......
اسلاید اول : ا.ت
اسلاید دوم : لباس ا.ت
اسلاید : چهارم :ساحل
اسلاید پنجم : ماشین تهیونگ
اسلاید ششم : خونه ا.ت
Let's go 🤗
شروع .
ا.ت : امروز تهیونگ بعم زنگ زد و گفت .
تهیونگ : الو سلام ا.ت خوبی ؟🙂
ا.ت : آره ممنون .....کاری داشتی ؟😐
تهیونگ: چیزی شده ؟🙁
ا.ت : نه چیزی نیست 😐
تهیونگ: اوکی .... میخواستم بگم ....آنروز وقت داری یه سر بریم یه جایی 😀
ا.ت : هوم باشه ..... اما کجا ؟🙂
تهیونگ : سوپرایزه ..... ساعت ۴ میام دنبالت 😊
ا.ت : اوم باشه 😀
تهیونگ : پس فعلا 😁
ا.ت : فعلا 🙂
بوق ......
بوق ......
ا.ت : من و تهیونگ چند هفته پیش با هم آشنا شدیم اون دوست صمیمی شوگا بود برادر لونا 😁
واقعا خیلی خوش قیافه و خوشتیپه 😎
ا.ت : ولی نفهمیدم چطور اینقد یه دفعه باهام صمیمی شد که من و اون تنهایی میخوایم بریم بیرون 😐
ولی از یه طرفم خوشحالم 😁
ا.ت : نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۲ بود 😌
ا.ت : بلند بشم برم حموم 🧖♀️
ا.ت بلند شد و یه حموم ۳۰ مینی گرفت .
ا.ت : وای گرسنمه ناهار نخوردم 😣
ا.ت یه نودل فوری درست کرد و خورد ساعت ۳ شده بود .
رفت که کم کم آماده بشه .
اول یه روتین پوستی کوچیک انجام داد بعد موهاشو خشک کرد .
و یه لباس خیلی ناز پوشید و یه میکاپ ظریف کرد .
و در آخر یه عطر خوش بو و شیرین زد و تمام .
کفش هاش رو پوشید و از اتاقش رفت بیرون .
نگاهی به ساعت کرد .
ا.ت : آماده شدم رفتم بیرون نگاهی به ساعت کردم ساعت ۴ ربع کم بود .
ا.ت : فکر کنم بتونم برم سوپر مارکت و برگردم .
ا.ت کلیداشو برداشت و در رو باز کرد که بره سوپر مارکت که ....
تهیونگ رو دید .
تهیونگ : سلام 😊
ا.ت : تو ... اینجا چی کار میکنی ؟😳
تهیونگ : اومدم دنبالت 🙂
ا.ت : آها ...... ولی من میخوام برم مغازه سریع میام 🤭
تهیونگ : باشه با هم میریم 😁
ا.ت : خب ام باشه ولی پیاده بریم 😀
تهیونگ: اوکی .😆
ا.ت و تهیونگ کنار هم راه میرفتن .
ا.ت : وای چه جذاب بود همینجور محوش بودم که ....
ا.ت یه دفعه با کله افتاد رو زمین .
ا.ت : اخ🥺
تهیونگ نمیتونست جلو خندشو بگیره
تهیونگ :😅
ا.ت : خنده داره 🥺
تهیونگ : نه نه ببخشید 😀
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و بلند کرد 😁
ا.ت یکم پاش درد میکرد که به تهیونگ تکیه داد .
رسیدن مغازه .
فروشنده : خوش اومدید .
ا.ت : ممنون .... همون همیشگی 😊
فروشنده : چشم 😄
تهیونگ : همیشگی چیه ؟😐
فروشنده یه دونه آبنبات چوبی آورد.
فروشنده : بفرمایید .
تهیونگ : مگه بچه ایی 🙂
ا.ت : دوست دارم 😝
تهیونگ کارتش رو داد .
ا.ت : خودممیتونم حساب کنم 😑
تهیونگ : خب تو یه دونه برا من بگیر 😉
ا.ت آبنبات خودش رو باز کرد و گذاشت دهنش .
ا.ت : یکی دیگه هم بدید بی زحمت 😇
فروشنده : چشم 😊
فروشنده یکی دیگه آورد.
ا.ت حساب کرد و اومدن بیرون پای ا.ت هنوز کمی درد میکرد .
که تهیونگ .....
تهیونگ آب نبات ا.ت رو از دهن ا.ت در آورد و گذاشت داخل دهنش .
ا.ت : ...چ...ی کار میکنی ؟😳
تهیونگ آب نبات خودشو که هنوز بازش نکرده بود داد به ا.ت
تهیونگ : اون خوشمزه تر بود تو اینو ببر 😋
ا.ت : اما اون..... دهنی من بود .🤨
تهیونگ : چه عیبی داره ...... بیا بریم دیر نشه .
ا.ت : هوم .
تهیونگ و ا.ت رفتن دم در خونه ا.ت
ا.ت : میرم کیفم رو بیارم بیام .
تهیونگ : باشه منتظرم .
ا.ت رفت و کیفش رو آورد و اومد .
تهیونگ و ا.ت سوار شدن .
تهیونگ حرکت کرد .
تهیونگ : خوشگل شدی 😊
ا.ت : ... اوه .... واقعا مرسی ☺️
تهیونگ : 😊
رسیدن .
اومده بودن ساحل
ا.ت : چرا اومدیم ساحل ؟
تهیونگ : میخواستم یه چیزی بهت بگم ....
ا.ت : چی ؟😀
تهیونگ : اول پیاده شو 🙂
پیاده شدن و رفتن روی شن ها قدم میزدن .
تهیونگ : ا.ت آشنایی ما بخاطر شوگا و لونا بود تما الان ...... ا.ت من یه ....
من یه علاقه ی خاصی بهت دارم .
ا.ت : هههه اینو میخواستی بگی خب منم همینطور ناسلامتی دوستیم 😁
تهیونگ : خیلی خنگی😐
ا.ت : چرا ؟
تهیونگ : چون من عاشقتم .
ا.ت: ها ؟ .......
ا.ت : واقعا ؟
تهیونگ یکم به ا.ت نزدیک تر شد و صورت ا.ت رو قاب کرد .
تهیونگ : با تمام وجودم دوست دارم 🥺
ا.ت : تهیونگ من .... من هم بهت علاقه دارم😚.
تهیونگ : وو.....واق...واقعا میگی ؟
ا.ت : هوم 🥺
تهیونگ سرشو برد جلو فقط یه میلی متر لب های ا.ت فاصله داشت جوری که اگر حرف میزو لب هاشون به هم میخوردن .
تهیونگ : همیشع منتظر این لحظه بودم ..
و اون لحظه بود که لب هاشون به هم رسیدن 💞
ادامه دارد......
اسلاید اول : ا.ت
اسلاید دوم : لباس ا.ت
اسلاید : چهارم :ساحل
اسلاید پنجم : ماشین تهیونگ
اسلاید ششم : خونه ا.ت
- ۳۴۲
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط