only patient p6

(فردا صبح)
(ا/ت بیدار شد و کاراشو انجام داد دوش گرفت لباسشو پوشید و به سمت مطب رفت و به بقیه سلام کرد رفت توی اتاقش که در اتاق زده شد)
ا/ت:بفرمایید
مونا:(اومد داخل) سلام چطوری؟
ا/ت:بد نیستم تو چی؟
مونا:خوبم امروز تعداد بیمارام کمه نظرته بعدش بریم بیرون
ا/ت:پایتم من کارم ساعت دو تمومه
مونا:منم همینطور
ا/ت:پس از اینجا بریم خونه ی من لباسامونو عوض کنیم و بریم بیرون
مونا:اوکیه من ده دقیقه دیگه جلسه دارم فعلا
ا/ت:بای
(ا/ت و مونا روز کاریشون رو به پایان رسوندن و به سمت خونه ی ا/ت رفتن لباسهاشون رو عوض کردن و سمت مرکز خرید رفتن به سمت مغازه ای رفتن که توجهشونو جلب کرد
مغازه ی جدیدی بود و لباس های مردونه و زنونه داشت
در حال گشتن بین لباسا بودن و اونایی که چشمشونو گرفت برداشتن تا برن پرو کنن اول ا/ت رفت تا لباسشو پرو کنه و مونا به بقیه ی لباسا نگاه می نداخت و اونقدر سرگرم بود که متوجه سنگین شدن جو به دست هفت مرد نشد درست همون موقع ا/ت از اتاق پرو اومد بیرون اون شومیز سورمه ای رنگ با شلوار پارچه ای بگ هم رنگ شومیز و یک کراپ سفید رنگ حسابی به تنش نشسته بود و ذوقش رو داشت در حدی که حتی ا/ت هم متوجه باند بلک ولف نشده بود ولی اون هفتا مرد خوب متوجه این دو نفر شده بودن ا/ت رفت کنار مونا و لب زد)
ا/ت:چطوره؟میاد بهم؟
مونا:وایی دختر میخوای دل کیو ببری؟خیلی بهت میاد همینو بردار
ا/ت:برو بابا دل کیو می خوام ببرم مثلا؟پس همینو بر می دارم توعم انتخاب کن
مونا:باشه من انتخاب کردم می پرو کنم توعم برو پرو کن و لباسو در بیار که بریم حساب کنیم
ا/ت:باشه
(ا/ت سریع تر لباسو عوض کرد و اون رو روی پیشخوان گذاشت تا رفیقش هم بیاد و در همین فاصله گشتی میان رگال لباس ها زد به رگالی رسید گه لباس های مردونه داشت در همون حالت که داشت می گشت یهو صدای بم و خشدار مردونه ای او را به خود اورد)
تهیونگ:خانم روانشناس فک نکنم این لباسا مناسب شما باشه
ا/ت:(صدا از کنارم اومد سرمو به طرف صدا چرخوندم و هیکل گنده و قد بلند کیم تهیونگو دیدم یه لحظه یخ کردم اینجا چیکار می کنه؟تعقیبم کرده؟چیزی نمی گفتم و همینطوری مونده بودم که خودش لب زد)
تهیونگ:شاید مافیا باشم ولی به این معنا نیست که نمی تونم بیام خرید نه؟
ا/ت:(لعنتی ذهنمو خوند)م.من همیچین حرفی نزدم که به هر حال خوشبگذره(سریع فلنگو بستم و در رفتم)
تهیونگ:(بی اختیار لبخند ریزی زدم به کیوت بودنش و سریع جمش کردم دیدم دوستش از اتاق پرو اومد بیرون و حساب کردن و از مغازه زدن بیرون نگاهی به اطراف کردم باز اینا غیبشون زده بود(اعضا رو میگه)مثل بچه ی دوساله باید مراقبشون باشی
دیدگاه ها (۰)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

سرنوشت پارت(۱۴)

وقتی بین بچه هات فرق می‌داشت

ریاکشن پارت ۲

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط