سناریو ایزانا

پسر بد من💘
P:::5
‌  ♡   ‌ ‌    ❍ㅤ       ⎙  ‌   
  ⌲
ˡᶦᵏᵉ ‌  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ      ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ

Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
به صورتشون دقت کردم...
یه خانم و آقای حدودا میانسال بودن، خانم چهره ی مهربونی داشت و آقا چهره ی جدی ای داشت
با تردید وسایلمو جمع کردم و خواستم که باهاشون برم که خانم آمه اومد و در گوشم گفت:"وای به حالت اگه با رفتار بدت پشیمونشون کنی که دیگه راهت نمیدم."
درسته، دید خانم آمه نسبت به من تغییر کرده بود و فکر می‌کرد دلیل اینکه کسایی که من رو به سرپرستی گرفتن من رو برگردوندن رفتار بدم بوده ولی اصلا اینطوری نبود
زیر لب زمزمه کردم:"باشه..."
سوار ماشینشون شدم و صندلی عقب نشستم
به طرز عجیبی زوج خوبی بودن
داشتم فکر میکردم که خانم گفت:"اسم من لیا و اسم شوهرم الکساندره، اسم تو چیه عزیزم؟"
با تردید گفتم:"اسم من ا.ت هست خانم لیا..."
با لبخند گفت:"اگه بخوای میتونی من رو مامان صدا کنی."
با تردید گفتم:باشه، مامان..."
این کلمه حس عجیب و غریبی برای من که تا حالا مامان نداشتم داشت
وقنی رسیدم خونشون رفتم توی اتاقم وسایلمو گذاشتم و بدون معطلی به ایزانا زنگ زدم
نمیدونم چرا ولی حس میکردم اون میتونه حداقل با حرفاش یزره آرومم کنه
ولی جواب نداد...
استرسم بیشتر شد... این خونه ناآشنا، والدین ناآشنا و مشکوک...
من هنوز اعتقاد داشتم اونا مشکوکن...
تو فکر بودم که
الکساندر در زد
گفتم:"بفرمایید داخل."
الکساندر اومد داخل و رو تخت کنار من نشست و چیزی که گفت باعث شد خشکم بزنه...
الکساندر:"دخترم... البته اگر اجازه دارم اینجوری صدات کنم... باید از اینجا قرار کنی..."
تن صداشو خیلی آوارده بود پایین در حد زمزمه
انگار آب یخ ریختن رو سرم
ماجرا چی بود؟
گفتم:"چرا؟"
الکساندر:"چون اینجا امن نیست... وقت ندارم برات توضیح بدم ولی باید بدونی که اصلا نباید به اون زن نزدیک بشی... در موقعیت مناسب فراریت میدم..."
دهنم خشک شد... دیگه چیزی برای گفتن نمیموند
هر چی باید میگفت رو گفت
الکساندر:"حالا هم وانمود کن یک گفتگوی عادی داشتیم و من بهت گفت بیای شامتو بخوری و یکم باهات به عنوان پدر جدیدت صحبت کردم، اصلا به روی خودت نیار و نترس شام سالمه میتونی با خیال راحت بخوری."
سرمو تکون دادم...
الکساندر که بیرون رفت یکم بعدش رفتم بیرون، الکساندر و لیا نشسته بودن...
الکساندر جدی و لیا مهربون
احتمالا اینا همش نقابه...
رفتم و نشستم و تا تونستم عادی رفتار کردم
لیا کنار من نشسته بود و هر از گاهی چیزی میگفت و زیر چشمی نگاهم می‌کرد من هم طبیعی رفتار میکردم
همه چیز عادی بود تا اینکه دستشو روی سرم کشید، دستش عین مرده ها سرد بود، احتمال زیاد میخواست واکنشم رو ببینه، میدونستم اگه دروغ بگم همه چیزو میفهمه بنابراین گفتم:"مامان، دستت سرده، مشکلی پیش اومده؟"
بنظر میرسید از واکنش متعجب شده باشه
لیا:"یزره... فشار خونم افتاده پایین چیزی نیست."
دستشو از روی سرم برداشت و به الکساندر نگاه کرد و بعد از چند دقیقه غذا خوردن در سکوت از عمد با پا صندلی منو انداختن عقب و از اونجایی که انتظار نداشتم تعجب کردم و غذا تو گلوم گیر کرد که یهو اومد پایین
لیا:"وای عزیزم ببخشید حواسم نبود. "
داشت چرت و پرت میگفت بنابراین من هم گفتم:"چیزی نیست، حالم خوبه."
بعد از تموم کردن اون شام مسخره خداحافظی کردم و رفتم که بخوابم
وقتی رفتم داخل اتاقم لیا اومد داخل و کنار تختم نشست
لیا:"عزیزم میدونم ترسیدی، ولی تو نباید به اون مرد اعتماد کنی."
عجیبه... هردوشون این حرف رو توی یک بازه زمانی زدن... حتی بیشتر مشکوک شدم...


برای پارت بعد: 40 لایک


ادامه دارد...



ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
دیدگاه ها (۹)

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓+مامان لطفاً تو یچیزی بگو هق من نمیخوام ازدواج کنم لطفا...

p4☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لیناخواستم جوابش رو بدم اونی که من...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

وقتی استادت بودP:4ویو ا.ت:داشتم غر میزدم زیر لب که یک کاغذ ج...

عشق یهویی p5

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 217♡⁠。⁠)⁩اونم خ...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط