《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》
《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》
پارت ²
ویو تهیونگ
اصلا به حرف هاش گوش نمیکردم همه حواسم روی اون بود که یهو صدای جیمین و جونگ کوک اومدم.
جیمین:آره رفیق میگفتم....
که تا مارو دید ساکت شود و لبخنده شیطانی زدم.
جونگ کوک:اووو تهیونگ چیکار میکنین.
تهیونگ: برین گمشید!تا سرتون رو از بدنتون جدا نکردم!!
که جیمین و جونگ کوک خنده ای کردند و رفتند بیرون از پشت بوم.
صورتم رو برگردوندم سمت تو دیدم خجالت کشیدی.
خنده ی از گلوم بیرون اومد ولی خنده ای از روی غرور و تاریکی و مالکیت بود.
صورتم رو بهت نزدیک میکنم طوری که نفس های گرمم پوست صورتت رو میسوزونه.
تهیونگ:خوب بقیش رو بگو من منتظرم
ا/ت:شروع کرد توضیح دادند...
ویو ا/ت
صورتم هنوز قرمز بود و شروع کردم به توضیح.
که یهو گوشم لای دندونی قرار گرفت.
که تهیونگ بود هولش دادم ولی اون هی فشار بیشتر میداد.
تهیونگ:پرنسس خودم تو توضیح بده منم مالکیتم رو روی بدنت میزارم خوب.
تهیونگ: اگه دوباره هولم بدی تا ازت جدا بشم کاری میکنم که ۱ماه راه نری و صورتت کبود کبود بشه فهمیدی؟.
ا/ت:آ.ر.ه
و شروع کرد مک زدن گردنم.
خیلی درد داشت ولی چیزی نمیگفتم.
ویو تهیونگ
اممم خوشمزه بود مزه عسل میداد فکر کنم لوسین عسل زده باشه (وجود داره دیگه فکر کنم) خیلی خوشمزه بود بوی شامپوی بچه میداد با عصر توت فرنگی دوست داشتم همین الان کامل بخورمش.
که مک زدنم رو سریع تر و عمیق ترش کردم.
که صدای زنگ کلاس اومد.
ا/ت: جناب کیم من باید برم سرکلاس.
ازش جدا شودم نگاه چشم هاش کردم.
پوزخندی زدم.
تهیونگ:باشه برو پرنسس ولی فکر نکن دست از جونت برداشتم خوب الانم برو هرزه کوچولوی خودم.
ویو ا/ت
بلند شودم سریع رفتم سمت کلاس.
توی راه داشتم میرفتم آینه ی کوچیکم رو از داخل جیبم برداشتم.
از توی آینه نگاه گردنم کردن قرمز شوده بود.
دیگه گذاشتم داخل جیبم و راه افتادم دوباره.
رفتم داخل کلاس.
که تهیونگ بعد چند دقیقه اومد و بعد معلم اومد.
معلم:خوب بچه ها فردا جلسه هست هرکی آشنا دارید با خودتون بیارین.
که زنگ خونه خورد.
و من سریع کتابم رو جم کردم.
و از کلاس اومدم بیرون و مامان دم مدرسه وایستاده بود رفتم سمتش و سوار ماشین شودم. (بچه ها مامان ا/ت ماشین میرونه)
ا/ت:سلام مامان خوبی؟
مامان ا/ت: سلام دخترم آره خوبم....دختر چرا گردنت قرمز شوده.
واییی الان چیکار کنم خدا کمکم کن.....
ادامه دارد....
خماریی😂
شرط♡
لایک:۱۲تا
کامنت:۵تا
بازنشر: ۲تا
بوس بهتون💋💕
پارت ²
ویو تهیونگ
اصلا به حرف هاش گوش نمیکردم همه حواسم روی اون بود که یهو صدای جیمین و جونگ کوک اومدم.
جیمین:آره رفیق میگفتم....
که تا مارو دید ساکت شود و لبخنده شیطانی زدم.
جونگ کوک:اووو تهیونگ چیکار میکنین.
تهیونگ: برین گمشید!تا سرتون رو از بدنتون جدا نکردم!!
که جیمین و جونگ کوک خنده ای کردند و رفتند بیرون از پشت بوم.
صورتم رو برگردوندم سمت تو دیدم خجالت کشیدی.
خنده ی از گلوم بیرون اومد ولی خنده ای از روی غرور و تاریکی و مالکیت بود.
صورتم رو بهت نزدیک میکنم طوری که نفس های گرمم پوست صورتت رو میسوزونه.
تهیونگ:خوب بقیش رو بگو من منتظرم
ا/ت:شروع کرد توضیح دادند...
ویو ا/ت
صورتم هنوز قرمز بود و شروع کردم به توضیح.
که یهو گوشم لای دندونی قرار گرفت.
که تهیونگ بود هولش دادم ولی اون هی فشار بیشتر میداد.
تهیونگ:پرنسس خودم تو توضیح بده منم مالکیتم رو روی بدنت میزارم خوب.
تهیونگ: اگه دوباره هولم بدی تا ازت جدا بشم کاری میکنم که ۱ماه راه نری و صورتت کبود کبود بشه فهمیدی؟.
ا/ت:آ.ر.ه
و شروع کرد مک زدن گردنم.
خیلی درد داشت ولی چیزی نمیگفتم.
ویو تهیونگ
اممم خوشمزه بود مزه عسل میداد فکر کنم لوسین عسل زده باشه (وجود داره دیگه فکر کنم) خیلی خوشمزه بود بوی شامپوی بچه میداد با عصر توت فرنگی دوست داشتم همین الان کامل بخورمش.
که مک زدنم رو سریع تر و عمیق ترش کردم.
که صدای زنگ کلاس اومد.
ا/ت: جناب کیم من باید برم سرکلاس.
ازش جدا شودم نگاه چشم هاش کردم.
پوزخندی زدم.
تهیونگ:باشه برو پرنسس ولی فکر نکن دست از جونت برداشتم خوب الانم برو هرزه کوچولوی خودم.
ویو ا/ت
بلند شودم سریع رفتم سمت کلاس.
توی راه داشتم میرفتم آینه ی کوچیکم رو از داخل جیبم برداشتم.
از توی آینه نگاه گردنم کردن قرمز شوده بود.
دیگه گذاشتم داخل جیبم و راه افتادم دوباره.
رفتم داخل کلاس.
که تهیونگ بعد چند دقیقه اومد و بعد معلم اومد.
معلم:خوب بچه ها فردا جلسه هست هرکی آشنا دارید با خودتون بیارین.
که زنگ خونه خورد.
و من سریع کتابم رو جم کردم.
و از کلاس اومدم بیرون و مامان دم مدرسه وایستاده بود رفتم سمتش و سوار ماشین شودم. (بچه ها مامان ا/ت ماشین میرونه)
ا/ت:سلام مامان خوبی؟
مامان ا/ت: سلام دخترم آره خوبم....دختر چرا گردنت قرمز شوده.
واییی الان چیکار کنم خدا کمکم کن.....
ادامه دارد....
خماریی😂
شرط♡
لایک:۱۲تا
کامنت:۵تا
بازنشر: ۲تا
بوس بهتون💋💕
- ۳.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط