「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157
✦.................................
یک ماه، سی روز گذشته بود؛ سی روزی که برای هیچ کدامشان شبیه روزهای عادی نبود زمان جلو میرفت، عقربه های ساعت می چرخیدند، آدمها میخندیدند و زندگی بیرون از آن دو ادامه داشت؛ اما برای آیلین و تهیونگ، انگار دنیا درست همان روزی که تماس را قطع کرده بود متوقف شده بود.
صبحهای آیلین دیگر شبیه قبل نبود دیگر با ذوق جلوی آینه نمیایستاد، موهایش را با حوصله نمیبافت و موقع صبحانه با سلین شوخی نمیکرد
بیشتر وقت ها بیصدا از اتاق بیرون میآمد، چند لقمه به زور میخورد و با همان نگاه خاموش از خانه بیرون میرفت، حتی خنده های همیشگی اش هم کم کم از صورتش محو شده بودند؛ آنقدر که مادرش چند بار با نگرانی از سلین پرسیده بود:
خانم لی: آیلین چیزی شده...؟
سلین هم فقط سکوت کرده بود، چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
مدرسه هم دیگر برای آیلین همان جای همیشگی نبود؛ کنار آنیا و کای مینشست، به شوخی هایشان لبخند خیلی کمرنگی میزد، اما ذهنش کیلومترها دورتر بود گاهی وسط کلاس، بی اختیار نگاهش روی صفحهی خاموش گوشی میماند و بعد، با یادآوری تهدید های R، آهسته آن را داخل کیفش پنهان میکرد
هر شب هم همان شمارهی ناشناس، فقط یک پیام کوتاه میفرستاد:
R: «دختر خوبی باش.»
همین دو کلمهی ساده اما کافی بود تا خواب از چشم های آیلین فرار کند
از طرف دیگر، تهیونگ هم دیگر شبیه فرماندهی همیشگی نبود هنوز با همان ابهت وارد سازمان میشد، هنوز همه به احترامش از جا بلند میشدند، اما نزدیک ترین آدمهای زندگیش خیلی زود فهمیده بودند چیزی درون او شکسته است.
جیمین چند بار تلاش کرده بود سر صحبت را باز کند، اما هر بار فقط با سکوت تهیونگ روبه رو شده بود پرونده ها یکی یکی روی میزش جمع میشدند، ساعت های طولانی بدون حرکت پشت میز مینشست و گاهی آنقدر به نقطهای نامعلوم خیره میماند که حتی صدای اطرافش را هم نمیشنید.
تنها کاری که یک روز هم فراموش نکرد، محافظت از آیلین بود؛ بدون اینکه خودش بداند، دو نفر از نیروهای مورد اعتمادش هر روز از فاصله ای دور رفت و آمد های آیلین را زیر نظر داشتند، تهیونگ فقط یک جمله به آنها گفته بود:
_ فقط مراقبش باشید... نذارید هیچ اتفاقی براش بیفته.
هیچکس دلیل این دستور را نپرسید همه میدانستند وقتی پای آیلین وسط باشد، فرمانده کیم هیچ توضیحی نمیدهد.
آن عصر، آسمان دوباره بوی باران گرفته بود، آیلین آرام در اتاقش نشسته بود و بی حوصله صفحه های کتابی را ورق میزد که حتی یک خطش را هم نمیخواند صدای در، سکوت خانه را شکست و چند ثانیه بعد، سلین بدون منتظر ماندن وارد اتاق شد نگاهش که به خواهرش افتاد، آهی کشید.
موهای آیلین نامرتب روی شانه هایش ریخته بود و پلیور گشاد کرم رنگی پوشیده بود که آستین هایش تا روی انگشتانش آمده بودند صورتش از همیشه لاغر تر شده بود و حلقه های تیرهی زیر چشمش، بیخوابی های یک ماه گذشته را فریاد میزدند
سلین چند قدم جلو آمد و کنار تخت نشست
سلین: هنوز آماده نشدی؟
آیلین آرام سرش را بلند کرد
+ برای چی...؟
سلین لبخند کمرنگی زد
سلین: یادته گفتم امروز نامجون اینا میان خونمون؟
آیلین چند لحظه فکر کرد، انگار تازه یادش آمده باشد
+ آها... یادم رفته بود.
سلین با نگرانی نگاهش کرد:
سلین: آیلین...
مکث کرد و دستش را روی دست خواهرش گذاشت
سلین: هرچی شده... لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
آیلین لبخند خیلی آرامی زد؛ همان لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت.
+ خوبم...
اما خودش هم میدانست که دروغ می گوید، نگاهش بی اختیار به گوشی خاموش روی میز افتاد، یک ماه بود اسم «My Commander» دیگر روی صفحهی گوشی اش ظاهر نشده بود... و با این حال، هنوز هر بار که گوشی میلرزید، قلبش برای چند ثانیه از تپش میایستاد
ــــــــــــــــــــــــــ
چندساعت بعد
ــــــــــــــــــــــــــ
طبقهی پایین، آرام آرام با صدای صحبت بزرگ ترها جان میگرفت، عطر چای تازه دم و شیرینی، تمام سالن را پر کرده بود و صدای خندهی آرام نامجون، هر چند لحظه یک بار میان حرف های پدرها شنیده میشد.
اما بالای پله ها، سکوت بود، سلین در اتاق آیلین را باز کرد و با دیدن خواهرش، چند ثانیه همانجا ایستاد؛ آیلین مقابل آینه نشسته بود موهای بلندش را آرام شانه میزد، اما انگار خودش را نمیدید؛ فقط به انعکاس دختری خیره بود که در یک ماه گذشته، دیگر شبیه گذشته نبود.
رنگ صورتش پریده تر شده بود زیر چشم هایش، گودی کمرنگی افتاده بود و چشم هایی که همیشه از شیطنت برق میزدند، حالا خسته و خاموش به نظر میرسیدند
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157
✦.................................
یک ماه، سی روز گذشته بود؛ سی روزی که برای هیچ کدامشان شبیه روزهای عادی نبود زمان جلو میرفت، عقربه های ساعت می چرخیدند، آدمها میخندیدند و زندگی بیرون از آن دو ادامه داشت؛ اما برای آیلین و تهیونگ، انگار دنیا درست همان روزی که تماس را قطع کرده بود متوقف شده بود.
صبحهای آیلین دیگر شبیه قبل نبود دیگر با ذوق جلوی آینه نمیایستاد، موهایش را با حوصله نمیبافت و موقع صبحانه با سلین شوخی نمیکرد
بیشتر وقت ها بیصدا از اتاق بیرون میآمد، چند لقمه به زور میخورد و با همان نگاه خاموش از خانه بیرون میرفت، حتی خنده های همیشگی اش هم کم کم از صورتش محو شده بودند؛ آنقدر که مادرش چند بار با نگرانی از سلین پرسیده بود:
خانم لی: آیلین چیزی شده...؟
سلین هم فقط سکوت کرده بود، چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
مدرسه هم دیگر برای آیلین همان جای همیشگی نبود؛ کنار آنیا و کای مینشست، به شوخی هایشان لبخند خیلی کمرنگی میزد، اما ذهنش کیلومترها دورتر بود گاهی وسط کلاس، بی اختیار نگاهش روی صفحهی خاموش گوشی میماند و بعد، با یادآوری تهدید های R، آهسته آن را داخل کیفش پنهان میکرد
هر شب هم همان شمارهی ناشناس، فقط یک پیام کوتاه میفرستاد:
R: «دختر خوبی باش.»
همین دو کلمهی ساده اما کافی بود تا خواب از چشم های آیلین فرار کند
از طرف دیگر، تهیونگ هم دیگر شبیه فرماندهی همیشگی نبود هنوز با همان ابهت وارد سازمان میشد، هنوز همه به احترامش از جا بلند میشدند، اما نزدیک ترین آدمهای زندگیش خیلی زود فهمیده بودند چیزی درون او شکسته است.
جیمین چند بار تلاش کرده بود سر صحبت را باز کند، اما هر بار فقط با سکوت تهیونگ روبه رو شده بود پرونده ها یکی یکی روی میزش جمع میشدند، ساعت های طولانی بدون حرکت پشت میز مینشست و گاهی آنقدر به نقطهای نامعلوم خیره میماند که حتی صدای اطرافش را هم نمیشنید.
تنها کاری که یک روز هم فراموش نکرد، محافظت از آیلین بود؛ بدون اینکه خودش بداند، دو نفر از نیروهای مورد اعتمادش هر روز از فاصله ای دور رفت و آمد های آیلین را زیر نظر داشتند، تهیونگ فقط یک جمله به آنها گفته بود:
_ فقط مراقبش باشید... نذارید هیچ اتفاقی براش بیفته.
هیچکس دلیل این دستور را نپرسید همه میدانستند وقتی پای آیلین وسط باشد، فرمانده کیم هیچ توضیحی نمیدهد.
آن عصر، آسمان دوباره بوی باران گرفته بود، آیلین آرام در اتاقش نشسته بود و بی حوصله صفحه های کتابی را ورق میزد که حتی یک خطش را هم نمیخواند صدای در، سکوت خانه را شکست و چند ثانیه بعد، سلین بدون منتظر ماندن وارد اتاق شد نگاهش که به خواهرش افتاد، آهی کشید.
موهای آیلین نامرتب روی شانه هایش ریخته بود و پلیور گشاد کرم رنگی پوشیده بود که آستین هایش تا روی انگشتانش آمده بودند صورتش از همیشه لاغر تر شده بود و حلقه های تیرهی زیر چشمش، بیخوابی های یک ماه گذشته را فریاد میزدند
سلین چند قدم جلو آمد و کنار تخت نشست
سلین: هنوز آماده نشدی؟
آیلین آرام سرش را بلند کرد
+ برای چی...؟
سلین لبخند کمرنگی زد
سلین: یادته گفتم امروز نامجون اینا میان خونمون؟
آیلین چند لحظه فکر کرد، انگار تازه یادش آمده باشد
+ آها... یادم رفته بود.
سلین با نگرانی نگاهش کرد:
سلین: آیلین...
مکث کرد و دستش را روی دست خواهرش گذاشت
سلین: هرچی شده... لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
آیلین لبخند خیلی آرامی زد؛ همان لبخندی که بیشتر از هر گریهای درد داشت.
+ خوبم...
اما خودش هم میدانست که دروغ می گوید، نگاهش بی اختیار به گوشی خاموش روی میز افتاد، یک ماه بود اسم «My Commander» دیگر روی صفحهی گوشی اش ظاهر نشده بود... و با این حال، هنوز هر بار که گوشی میلرزید، قلبش برای چند ثانیه از تپش میایستاد
ــــــــــــــــــــــــــ
چندساعت بعد
ــــــــــــــــــــــــــ
طبقهی پایین، آرام آرام با صدای صحبت بزرگ ترها جان میگرفت، عطر چای تازه دم و شیرینی، تمام سالن را پر کرده بود و صدای خندهی آرام نامجون، هر چند لحظه یک بار میان حرف های پدرها شنیده میشد.
اما بالای پله ها، سکوت بود، سلین در اتاق آیلین را باز کرد و با دیدن خواهرش، چند ثانیه همانجا ایستاد؛ آیلین مقابل آینه نشسته بود موهای بلندش را آرام شانه میزد، اما انگار خودش را نمیدید؛ فقط به انعکاس دختری خیره بود که در یک ماه گذشته، دیگر شبیه گذشته نبود.
رنگ صورتش پریده تر شده بود زیر چشم هایش، گودی کمرنگی افتاده بود و چشم هایی که همیشه از شیطنت برق میزدند، حالا خسته و خاموش به نظر میرسیدند
- ۷.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط