#برادر ناتنی من
Part:36
«ویو ات»
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
ساعت ۸:۳۰ بود.
وای خدااااااا.
امروز کلاس داشتم!
سریع بلند شدم، آماده شدم و رفتم پایین.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد.
ات: صبح بخیر.
کوک: صبح بخیر. کجا با این عجله؟
ات: دانشگاه.
کوک: صبحونه؟
ات: دیرم شده.
کوک: ات.
برگشتم.
کوک: بیا بشین. پنج دقیقه چیزی نمیشه.
با حرص رفتم نشستم.
ات: تو چرا همیشه باید دستور بدی؟!
کوک: چون تو همیشه عجله داری.
ات: خیلی بامزهای.
کوک خندید.
وای...
این خندهش چرا انقدر قشنگه؟!
کوک: بعد دانشگاه خودم میام دنبالت.
ات: لازم نیست.
کوک: لازم نیست؟!
ات: آره. خودم میام.
چند لحظه نگاهم کرد.
کوک: باشه. ولی مراقب خودت باش.
***
«ویو کوک»
ات از خونه رفت.
گوشیم زنگ خورد.
الکس بود.
کوک: بگو.
الکس: رئیس، یکی از دوربینهای اطراف دانشگاه خانم پارک رو ثبت کرده. یه ماشین مشکوک هم چند بار اطرافش دیده شده.
کوک: پلاکش؟
الکس: داریم بررسی میکنیم.
کوک: از همین الان دو نفر رو مسئول مراقبت ازش کن. بدون اینکه متوجه بشه.
الکس: چشم.
تماس رو قطع کردم.
لعنتی...
دشمنم خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکردم.
و بدتر از همه...
ات هنوز نمیدونه من کیم.
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25💗
کامنت 25🌸
بازنشر 13🪷
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🍡🎨🌈.
«ویو ات»
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
ساعت ۸:۳۰ بود.
وای خدااااااا.
امروز کلاس داشتم!
سریع بلند شدم، آماده شدم و رفتم پایین.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد.
ات: صبح بخیر.
کوک: صبح بخیر. کجا با این عجله؟
ات: دانشگاه.
کوک: صبحونه؟
ات: دیرم شده.
کوک: ات.
برگشتم.
کوک: بیا بشین. پنج دقیقه چیزی نمیشه.
با حرص رفتم نشستم.
ات: تو چرا همیشه باید دستور بدی؟!
کوک: چون تو همیشه عجله داری.
ات: خیلی بامزهای.
کوک خندید.
وای...
این خندهش چرا انقدر قشنگه؟!
کوک: بعد دانشگاه خودم میام دنبالت.
ات: لازم نیست.
کوک: لازم نیست؟!
ات: آره. خودم میام.
چند لحظه نگاهم کرد.
کوک: باشه. ولی مراقب خودت باش.
***
«ویو کوک»
ات از خونه رفت.
گوشیم زنگ خورد.
الکس بود.
کوک: بگو.
الکس: رئیس، یکی از دوربینهای اطراف دانشگاه خانم پارک رو ثبت کرده. یه ماشین مشکوک هم چند بار اطرافش دیده شده.
کوک: پلاکش؟
الکس: داریم بررسی میکنیم.
کوک: از همین الان دو نفر رو مسئول مراقبت ازش کن. بدون اینکه متوجه بشه.
الکس: چشم.
تماس رو قطع کردم.
لعنتی...
دشمنم خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکردم.
و بدتر از همه...
ات هنوز نمیدونه من کیم.
____________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25💗
کامنت 25🌸
بازنشر 13🪷
دوستتون دارم پرنسسای من بای بای 🍡🎨🌈.
- ۲۳۶
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط