چند پارتی
چند پارتی
پارت۵
جونگکوک صندلی را برایِ او عقب کشید. وقتی نشستند، خدمتکاران با ظرافتِ تمام، بهترین غذاها و گرانترین نوشیدنیها را سرو کردند. جونگکوک تمامِ مدت به ا.ت خیره بود؛ نگاهش دیگر آن نگاهِ شکاری نبود که طعمهاش را میپایید، نگاهی بود که انگار ا.ت تنها راهِ نجاتِ او از تنهاییِ خودش بود.
او نوشیدنیاش را بالا آورد و گفت: «میدونی؟ من کلِ این شهر رو خریدم. هر چیزی که فکرش رو بکنی مالِ منه. اما تا وقتی تو اینجا بودی و منو نمیدیدی، هیچچیز برام ارزش نداشت.»
ا.ت لیوانش را به آرامی رویِ میز گذاشت. او دیگر از جونگکوک نمیترسید. او راهی برایِ خروج پیدا کرده بود، اما راهی که از درونِ قلبِ خودِ جونگکوک میگذشت. او با صدایی آرام گفت: «تو منو شکستی، جونگکوک. شکستیتا منو دوباره طبقِ میلِ خودت بسازی.»
جونگکوک لبخندِ محوی زد، لبخندی که فقط برایِ او بود. او دستش را رویِ دستِ ا.ت گذاشت و به نرمی گفت: «آره. ولی وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم تو هم منو شکستی. تو تنها کسی هستی که تونستی اون هیولایی که تویِ وجودم بود رو رام کنی. شاید اولش عشق نبود… اما حالا؟ حالا این تنها چیزیه که برایِ زنده موندن بهش نیاز دارم.»
بعد از شام، جونگکوک از جایش بلند شد و دستش را به سمتِ ا.ت دراز کرد. موسیقیِ کلاسیکی در فضایِ بزرگِ عمارت طنینانداز شد. آنها در مرکزِ سالن شروع به رقصیدن کردند. هر چرخشی که میکردند، هر نگاهی که به هم میانداختند، داستانی از رنج، فرار و تسلیم را روایت میکرد.
ا.ت سرش را رویِ سینهیِ جونگکوک گذاشت. صدایِ ضربانِ قلبش را شنید؛ تند، بیقرار و متعلق به او. جونگکوک موهایِ او را نوازش کرد و در گوشش زمزمه کرد: «دیگه هیچجا نمیری. نه چون مجبورت میکنم، بلکه چون میدونی هیچکس جز من نمیتونه اینطوری عاشقِ نقصهایِ تو باشه.»
آن شب، در آن عمارتِ باشکوه، ا.ت فهمید که شاید راهِ فراری وجود نداشته باشد، اما او حالا ملکه یِ همان مردی بود که روزی از او وحشت داشت. جونگکوک، مافیایِ بیرحم، در برابرِ قدرتِ عشقِ ا.ت زانو زده بود. آنها در دلِ تاریکی، در آغوشِ هم، به یک تعادلِ عجیب و زیبا رسیده بودند؛ یک پایانِ خوش در دنیایی که هیچچیز در آن سفید یا سیاه نبود. همه چیز در سایهیِ سرخِ عمارت، تا ابد به هم گره خورده بود.
پارت۵
جونگکوک صندلی را برایِ او عقب کشید. وقتی نشستند، خدمتکاران با ظرافتِ تمام، بهترین غذاها و گرانترین نوشیدنیها را سرو کردند. جونگکوک تمامِ مدت به ا.ت خیره بود؛ نگاهش دیگر آن نگاهِ شکاری نبود که طعمهاش را میپایید، نگاهی بود که انگار ا.ت تنها راهِ نجاتِ او از تنهاییِ خودش بود.
او نوشیدنیاش را بالا آورد و گفت: «میدونی؟ من کلِ این شهر رو خریدم. هر چیزی که فکرش رو بکنی مالِ منه. اما تا وقتی تو اینجا بودی و منو نمیدیدی، هیچچیز برام ارزش نداشت.»
ا.ت لیوانش را به آرامی رویِ میز گذاشت. او دیگر از جونگکوک نمیترسید. او راهی برایِ خروج پیدا کرده بود، اما راهی که از درونِ قلبِ خودِ جونگکوک میگذشت. او با صدایی آرام گفت: «تو منو شکستی، جونگکوک. شکستیتا منو دوباره طبقِ میلِ خودت بسازی.»
جونگکوک لبخندِ محوی زد، لبخندی که فقط برایِ او بود. او دستش را رویِ دستِ ا.ت گذاشت و به نرمی گفت: «آره. ولی وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم تو هم منو شکستی. تو تنها کسی هستی که تونستی اون هیولایی که تویِ وجودم بود رو رام کنی. شاید اولش عشق نبود… اما حالا؟ حالا این تنها چیزیه که برایِ زنده موندن بهش نیاز دارم.»
بعد از شام، جونگکوک از جایش بلند شد و دستش را به سمتِ ا.ت دراز کرد. موسیقیِ کلاسیکی در فضایِ بزرگِ عمارت طنینانداز شد. آنها در مرکزِ سالن شروع به رقصیدن کردند. هر چرخشی که میکردند، هر نگاهی که به هم میانداختند، داستانی از رنج، فرار و تسلیم را روایت میکرد.
ا.ت سرش را رویِ سینهیِ جونگکوک گذاشت. صدایِ ضربانِ قلبش را شنید؛ تند، بیقرار و متعلق به او. جونگکوک موهایِ او را نوازش کرد و در گوشش زمزمه کرد: «دیگه هیچجا نمیری. نه چون مجبورت میکنم، بلکه چون میدونی هیچکس جز من نمیتونه اینطوری عاشقِ نقصهایِ تو باشه.»
آن شب، در آن عمارتِ باشکوه، ا.ت فهمید که شاید راهِ فراری وجود نداشته باشد، اما او حالا ملکه یِ همان مردی بود که روزی از او وحشت داشت. جونگکوک، مافیایِ بیرحم، در برابرِ قدرتِ عشقِ ا.ت زانو زده بود. آنها در دلِ تاریکی، در آغوشِ هم، به یک تعادلِ عجیب و زیبا رسیده بودند؛ یک پایانِ خوش در دنیایی که هیچچیز در آن سفید یا سیاه نبود. همه چیز در سایهیِ سرخِ عمارت، تا ابد به هم گره خورده بود.
- ۲۲۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط