★The blue moon★
*Part one: How it started*
♠︎
♣︎
◆
♥︎
شاهدخت ماریا: دختری جنگجو، ملکهی بعدی اسپانیا که به سرد ترین زن دنیا شناخته میشه که بهش لقب فرشتهی مافیا داده بودن، تو همهی جنگ ها شرکت میکرد و همه ازش حساب میبردن
♠︎
♣︎
◆
♥︎
شاهزاده یونجون: پسری مغرور و سرد،پادشاه بعدی فرانسه، بسیار دختر کش ولی از دخترایی که برای جلب توجه پادشاه هرکاری میکنه و حتی خودشو میکشه خلاصه بگم پیکمی بازی در میاره متنفره!
♠︎
♣︎
◆
♥︎
همیشه توی ۱۴ نوامبر یعنی وسط پاییز یه مراسم سالگرد سلطنتی برگزار میشه که همهی اشراف زاده های دنیا توش هستن....(مثلا، واقعا اتفاق نمیوفته)کشور های دشمن دشمنی رو فراموش میکنن شادن و هرکس نیمهی گمشدهی خودشو رو پیدا میکنه و ازدواج میکنه و اگر یکی از کشور دشمن بود با یک جور مراسم جدا این ازدواج رو عملی میکنن و امروز همه توی قصر خانوادهی یونجون دعوت شده بودن....
ویو یونجون:
صبح با هزار بدبختی از خواب بیدار شدم....یه جورایی واسه مراسم ذوق زده بودم...ولی باید یه دختری رو پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم! آخه ازدواج؟ منه ۲۴ ساله؟ مسخرست.... خواستم گوشیم رو بردارم که اون دختره خدمتکار اومد تو اتاق و کنارم روی تخت نشست
خدمتکار: صبح بخیر اعلیحضرت...برای مراسم ذوق دارید؟ کی رو میخواید انتخاب کنید؟ (با عشوهگری فروان)
یونجون: من کسی رو واسه ازدواج انتخاب نمیکنم
خدمتکار دستش رو روی دست یونجون گذاشت
خدمتکار: منو انتخاب کن...اینطوری هردومون خوشبخت میشیم (اینم باز با عشوهگری فروان)
یونجون دست خدمتکار رو پس میزنه
یونجون: برو گمشو....پیکمی
خدمتکار: هی فقط قبول کن عاشقمی
ویو ماریا:
با صدای جیغ خواهرم از خواب پریدم
ماریانا: ماریا!
ماریا: ها چته؟
ماریانا: بیدار شو الان مراسم شروع میشه!
سریع بلند شدم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم روتین پوستیم انجام دادم و لباسام رو پوشیدم و سوار اسبم شدم و با خانوادم سمت قصر پادشاه چوی یونجون راه افتادیم
*پرش زمانی به مراسم*
ویو ماریا:
وقتی وارد سالن قصر شدم کلی آدم اونجا دیدم...رومو کردم به مادرم چیزی بگم که دیدم مادر و پدرم با مادر پدر یونجون داشتن حرف میزدن میخندیدن...صبر کن ببینم! مگه اینا دشمن نبودن؟ خواهرم که نیمهی گمشدهاش رو پیدا کرده...ناچار به سمت فینگر فود ها رفتم تا چیزی بردارم که متوجه شدم که شخصی داره بهم نگاه میکنه
ویو یونجون:
وقتی خانواده لی وارد شدن چشمام روی ماریا قفل شد....اون دختر شبیه فرشته هاست.....مگه ورود فرشته ها روی زمین ممنوع نبود؟ اصلا باور نمیشه دارم همچین فرشتهای میبینم....
ریدم🤌🏻
وای خسته شدم این بار چهارم دارم مینویسم😮💨
و اینکه لایک میکنی کامنتم بذار من کامنت دوست دارم😒
بیخیال....
بوس بای پینکیت ها🍓💖💋✨️🎀🍒
♠︎
♣︎
◆
♥︎
شاهدخت ماریا: دختری جنگجو، ملکهی بعدی اسپانیا که به سرد ترین زن دنیا شناخته میشه که بهش لقب فرشتهی مافیا داده بودن، تو همهی جنگ ها شرکت میکرد و همه ازش حساب میبردن
♠︎
♣︎
◆
♥︎
شاهزاده یونجون: پسری مغرور و سرد،پادشاه بعدی فرانسه، بسیار دختر کش ولی از دخترایی که برای جلب توجه پادشاه هرکاری میکنه و حتی خودشو میکشه خلاصه بگم پیکمی بازی در میاره متنفره!
♠︎
♣︎
◆
♥︎
همیشه توی ۱۴ نوامبر یعنی وسط پاییز یه مراسم سالگرد سلطنتی برگزار میشه که همهی اشراف زاده های دنیا توش هستن....(مثلا، واقعا اتفاق نمیوفته)کشور های دشمن دشمنی رو فراموش میکنن شادن و هرکس نیمهی گمشدهی خودشو رو پیدا میکنه و ازدواج میکنه و اگر یکی از کشور دشمن بود با یک جور مراسم جدا این ازدواج رو عملی میکنن و امروز همه توی قصر خانوادهی یونجون دعوت شده بودن....
ویو یونجون:
صبح با هزار بدبختی از خواب بیدار شدم....یه جورایی واسه مراسم ذوق زده بودم...ولی باید یه دختری رو پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم! آخه ازدواج؟ منه ۲۴ ساله؟ مسخرست.... خواستم گوشیم رو بردارم که اون دختره خدمتکار اومد تو اتاق و کنارم روی تخت نشست
خدمتکار: صبح بخیر اعلیحضرت...برای مراسم ذوق دارید؟ کی رو میخواید انتخاب کنید؟ (با عشوهگری فروان)
یونجون: من کسی رو واسه ازدواج انتخاب نمیکنم
خدمتکار دستش رو روی دست یونجون گذاشت
خدمتکار: منو انتخاب کن...اینطوری هردومون خوشبخت میشیم (اینم باز با عشوهگری فروان)
یونجون دست خدمتکار رو پس میزنه
یونجون: برو گمشو....پیکمی
خدمتکار: هی فقط قبول کن عاشقمی
ویو ماریا:
با صدای جیغ خواهرم از خواب پریدم
ماریانا: ماریا!
ماریا: ها چته؟
ماریانا: بیدار شو الان مراسم شروع میشه!
سریع بلند شدم رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم روتین پوستیم انجام دادم و لباسام رو پوشیدم و سوار اسبم شدم و با خانوادم سمت قصر پادشاه چوی یونجون راه افتادیم
*پرش زمانی به مراسم*
ویو ماریا:
وقتی وارد سالن قصر شدم کلی آدم اونجا دیدم...رومو کردم به مادرم چیزی بگم که دیدم مادر و پدرم با مادر پدر یونجون داشتن حرف میزدن میخندیدن...صبر کن ببینم! مگه اینا دشمن نبودن؟ خواهرم که نیمهی گمشدهاش رو پیدا کرده...ناچار به سمت فینگر فود ها رفتم تا چیزی بردارم که متوجه شدم که شخصی داره بهم نگاه میکنه
ویو یونجون:
وقتی خانواده لی وارد شدن چشمام روی ماریا قفل شد....اون دختر شبیه فرشته هاست.....مگه ورود فرشته ها روی زمین ممنوع نبود؟ اصلا باور نمیشه دارم همچین فرشتهای میبینم....
ریدم🤌🏻
وای خسته شدم این بار چهارم دارم مینویسم😮💨
و اینکه لایک میکنی کامنتم بذار من کامنت دوست دارم😒
بیخیال....
بوس بای پینکیت ها🍓💖💋✨️🎀🍒
- ۱۹.۸k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط