ا هرکی میتونه به خدا نزدیگ بشه در قزوین یگ فردی بود که

ا هرکی میتونه به خدا نزدیگ بشه در قزوین یگ فردی بود که با چرخ دستی بارگشی میگرد هیشگی محلش نمیزاش تا این گه یگ روز از یه گوچه رد میشود دید دیوار داره اوار میشه یه بچه روی دیوار هست دودستشو باز کرد بچه به ارامی روی زمین اومد همه ریختن سرش لباسشو پاره کردن برای تبرگ بردن پیره مرد خیلی ناراحت شود با خدا حرف زرد گفت خدا یک.عمره حرفتو گوش گردم توام به حرفه من گوش گن.خدا همین الان جونم بگیر . همون لحظه حضرت حق عمر کردو جان از بدن ان پیر مرد درامد الان هم در قزوین قبر این پیرمرد مقبری درست کردن ومردوم زیارت میکنن
برای شادیه روحش یک صلوات
دعا برای شفای مریضا یادتون نره مخلصه همه محسن
دیدگاه ها (۱)

I'm not jealous part 62+سلام بر عشق روز های تنهایی‌..جانم؟^ع...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

My lovely neighbor part : 83

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

..... پارت بیست و یکم......

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۲لیویا چونش لرزید و...

پارت ۳۴ (هشدار کارای زیرپتویی و عذرخواهی بخاطر یک هفته.. شای...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

You are mine...⁵واقعا لقب عروسک کوچولو بهش میادهم شبیه عروسک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط