تا وقتی قلبمان بیدار بشود
part: آخر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
pov جونگکوک
براش جریان را توضیح دادم گریش شدت گرفت حالش بد شد که رفتم و دکتر را صدا زدم، توی سرمش یه ارامبخش زدن، اروم شد و خوابید، گریم بند نمیومد، کنارش نشسته بودم و دستشا گرفتم.
بعد از پنج ساعت بهوش اومد، خیلی مظلوم بهم نگاه کرد و بعد گریه کرد. این دفعه فقط اروم اشک ریخت کاری نکرد نشست، منم نشستم بغلش و بغلش کردم و دستشا گرفتم.
باید حالشا خوب میکردم، باید کاری میکردم که خوشحال بشه، یعنی الان زمان مناسبیه که بهش حرف دلما بگم یا نه؟
povا/ت
احساس بدی داشتم انگار تنها بودم و کسیا نداشتم. و از همه مهم تر قبل از اینکه بفهمم دوقلو باردارم یکیشونا از دست دادم.
حالم دلشت بدتر میشد احساسات بیشتر و بی رحم تر بهم حمله میکردن. میخاستم بالا بیارم، هیچ چیزی نمیفهمیدم. تنها چیزی که میفهمیدم تنهایی و درماندگی بود.
که یهو همه جا سیاه شد. وقتی چشمام را باز کردم با دیدن جونگکوک همه چیز یادم اومد ولی این دفعه دیگه ناای. برای جنگیدن نداشتم فقط نشستم و اروم اشک ریختم.
منا گرفت توی بغلش، اروم شده بودم بغلش ارامش بخش بود، ارومم میکرد. ای کاش مال من بود. فکر اینکه اون مال من نیست دوباره حالما بد کرد ولی...
_ات میخام بهت به چیزی بگم.
چیزی نگفتم ولی گوش میدادم.
_ار همون اول بچه بهونه بود. من میخاستم تورا نگه دارم،شاید از همون اول عاشقت بودم ولی فقط داشتم خودما گول میزدم.
_ولی الان دیگه نمیخام از احساساتم فرار کنم، فقط میخام بهت بگم که عاشقتم.
از ته دلم خوشحال شدم انگار خدا بهم دوباره فرصت زندگی و نفس کشیدن را داد.
_نمیخای حرفی بزنی؟
گریم شدت رفت خودما بیشتر توی بغلش جا کردم و ـــ
_تورا خدا ساکت نمون فقط یه جمله یه حرفی یه چیزی بزن.
+فقط الان میدونم خدا دوباره بهم فرصت زندگی داد.
صورتما گرفت توی دستش و گفت جلوی خودش، چشماش داشت برق میزد ولی خب یه غمی هم توش بود که بخاطر بگه بود.
لباشا گذاشت روی لبام و شروع کرد بوسیدن، دستما کردم توی تار های موهاش و شروع کردم به همیاری. شانش اوردیم که زود تموم شد، دکتر اومد تو، ولی خب
€طبق ازمایش هایی که رفتیم هم حال مادر و هم دختر کوچولو خوبه.فقط باید از این به بعد استراحت مطلق داشته باشین
+_دختره؟
€بله نکنه اینم نمیدونستین؟
ویو یک سال بعد
ویو ا/ت
از بیرون اومدم خونه، خونه یکم خرید نیاز داشت رفتم و انجام دادم. دیدم خونه ساکته رفتم توی اتاق ماریا دیدم ماریا توی بغل جونگکوک خوابه، جونگکوک روی مبل خوابیده. بچه را از توی بغلش برداشتم و گذاشتمش توی تختش. یه پتو هم کشیدم روی جونگکوک.
رفتم لباسام را عوض کردم، شب مهمون داشتیم، دوست هامون قرار بودن بیان، رفتم و شروع کردم به به تمیزکاری و اماده کردن خوراکی و غذا. داشتم کالباس خورد میکردم که جونگکوک از پشت بغلم کرد. و چونه اش را گذاشت روی شونم
_میخای کمکت کنم؟(خواب الود)
برگشتم و یه بوسه کوچیک گذاشتم روی لب هاش، نه عشقم تو برو بخاب.
_عووم فکر کنم خواب پرید با اون کاری که کردی.
ویو جونگکوک
پدر و مادر ا/ت را کلا حذفشون کردیم از زندگیمون و یه زندگی اروم و شاد سه تایی را شروع کردیم.
شب شده بودیم همگی شام خورده بودیم و وقت خوش گذرونی بود، ماریا توی بغلم بود و ا/ت بغلم نشسته بود، میگفتیم و میخندیدیم.
ماریا را دادم بغل ات و رفتم توی دستشویی توی سالن. وقتی کارم تموم شد و خواستم دستمال را بندازم توی سطل زباله که یه بی بی چک پیدا کردم.
نمیدونستم مال کیه چون ا/ت خیلی کم پیش میاد که بیاد توی این دستشویی، و خب امشب کلی هم ادم اومد توی این اتاق.
با یه دستمال برش داشتم و رفتم توی جمع و بی بی چک را گرفتم بالا.
_خب بگین ببینم این مال کیه؟
هیچ کس حرفی نزد.
_گفتم این مال کیه؟(مثل طلبکارا گفت)
ا/ت خیلی اروم دستشا اورد بالا، همه برگشتن. بهش نگاه کردن. جونگکوک شوکه شده بود. همه دست زدن و ا/ت را بغل کردن.
و بعد جونگکوک اومد و ا/ت رو بغل کرد.ها خانوادشون شده بود چهار تایی.
جونگکوک و ا/ ت قلب هاشونا خفه نکردن. گذاشتن قلب هاشون حرف بزنه قلب هاشون زنده بود و صدای قلب یک دیگر را میشنیدنـ بهم فرصت عاشقی دادن و اون فرصت شد بهترین فرصت زندگیشون.
و پـــایـــانـــــــ
بچه امید وارم دوست داشته باشید 🙃✨
حمایت یادتون نره خوشگلام💖🎀
#تابع_قوانین_ویسگون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
pov جونگکوک
براش جریان را توضیح دادم گریش شدت گرفت حالش بد شد که رفتم و دکتر را صدا زدم، توی سرمش یه ارامبخش زدن، اروم شد و خوابید، گریم بند نمیومد، کنارش نشسته بودم و دستشا گرفتم.
بعد از پنج ساعت بهوش اومد، خیلی مظلوم بهم نگاه کرد و بعد گریه کرد. این دفعه فقط اروم اشک ریخت کاری نکرد نشست، منم نشستم بغلش و بغلش کردم و دستشا گرفتم.
باید حالشا خوب میکردم، باید کاری میکردم که خوشحال بشه، یعنی الان زمان مناسبیه که بهش حرف دلما بگم یا نه؟
povا/ت
احساس بدی داشتم انگار تنها بودم و کسیا نداشتم. و از همه مهم تر قبل از اینکه بفهمم دوقلو باردارم یکیشونا از دست دادم.
حالم دلشت بدتر میشد احساسات بیشتر و بی رحم تر بهم حمله میکردن. میخاستم بالا بیارم، هیچ چیزی نمیفهمیدم. تنها چیزی که میفهمیدم تنهایی و درماندگی بود.
که یهو همه جا سیاه شد. وقتی چشمام را باز کردم با دیدن جونگکوک همه چیز یادم اومد ولی این دفعه دیگه ناای. برای جنگیدن نداشتم فقط نشستم و اروم اشک ریختم.
منا گرفت توی بغلش، اروم شده بودم بغلش ارامش بخش بود، ارومم میکرد. ای کاش مال من بود. فکر اینکه اون مال من نیست دوباره حالما بد کرد ولی...
_ات میخام بهت به چیزی بگم.
چیزی نگفتم ولی گوش میدادم.
_ار همون اول بچه بهونه بود. من میخاستم تورا نگه دارم،شاید از همون اول عاشقت بودم ولی فقط داشتم خودما گول میزدم.
_ولی الان دیگه نمیخام از احساساتم فرار کنم، فقط میخام بهت بگم که عاشقتم.
از ته دلم خوشحال شدم انگار خدا بهم دوباره فرصت زندگی و نفس کشیدن را داد.
_نمیخای حرفی بزنی؟
گریم شدت رفت خودما بیشتر توی بغلش جا کردم و ـــ
_تورا خدا ساکت نمون فقط یه جمله یه حرفی یه چیزی بزن.
+فقط الان میدونم خدا دوباره بهم فرصت زندگی داد.
صورتما گرفت توی دستش و گفت جلوی خودش، چشماش داشت برق میزد ولی خب یه غمی هم توش بود که بخاطر بگه بود.
لباشا گذاشت روی لبام و شروع کرد بوسیدن، دستما کردم توی تار های موهاش و شروع کردم به همیاری. شانش اوردیم که زود تموم شد، دکتر اومد تو، ولی خب
€طبق ازمایش هایی که رفتیم هم حال مادر و هم دختر کوچولو خوبه.فقط باید از این به بعد استراحت مطلق داشته باشین
+_دختره؟
€بله نکنه اینم نمیدونستین؟
ویو یک سال بعد
ویو ا/ت
از بیرون اومدم خونه، خونه یکم خرید نیاز داشت رفتم و انجام دادم. دیدم خونه ساکته رفتم توی اتاق ماریا دیدم ماریا توی بغل جونگکوک خوابه، جونگکوک روی مبل خوابیده. بچه را از توی بغلش برداشتم و گذاشتمش توی تختش. یه پتو هم کشیدم روی جونگکوک.
رفتم لباسام را عوض کردم، شب مهمون داشتیم، دوست هامون قرار بودن بیان، رفتم و شروع کردم به به تمیزکاری و اماده کردن خوراکی و غذا. داشتم کالباس خورد میکردم که جونگکوک از پشت بغلم کرد. و چونه اش را گذاشت روی شونم
_میخای کمکت کنم؟(خواب الود)
برگشتم و یه بوسه کوچیک گذاشتم روی لب هاش، نه عشقم تو برو بخاب.
_عووم فکر کنم خواب پرید با اون کاری که کردی.
ویو جونگکوک
پدر و مادر ا/ت را کلا حذفشون کردیم از زندگیمون و یه زندگی اروم و شاد سه تایی را شروع کردیم.
شب شده بودیم همگی شام خورده بودیم و وقت خوش گذرونی بود، ماریا توی بغلم بود و ا/ت بغلم نشسته بود، میگفتیم و میخندیدیم.
ماریا را دادم بغل ات و رفتم توی دستشویی توی سالن. وقتی کارم تموم شد و خواستم دستمال را بندازم توی سطل زباله که یه بی بی چک پیدا کردم.
نمیدونستم مال کیه چون ا/ت خیلی کم پیش میاد که بیاد توی این دستشویی، و خب امشب کلی هم ادم اومد توی این اتاق.
با یه دستمال برش داشتم و رفتم توی جمع و بی بی چک را گرفتم بالا.
_خب بگین ببینم این مال کیه؟
هیچ کس حرفی نزد.
_گفتم این مال کیه؟(مثل طلبکارا گفت)
ا/ت خیلی اروم دستشا اورد بالا، همه برگشتن. بهش نگاه کردن. جونگکوک شوکه شده بود. همه دست زدن و ا/ت را بغل کردن.
و بعد جونگکوک اومد و ا/ت رو بغل کرد.ها خانوادشون شده بود چهار تایی.
جونگکوک و ا/ ت قلب هاشونا خفه نکردن. گذاشتن قلب هاشون حرف بزنه قلب هاشون زنده بود و صدای قلب یک دیگر را میشنیدنـ بهم فرصت عاشقی دادن و اون فرصت شد بهترین فرصت زندگیشون.
و پـــایـــانـــــــ
بچه امید وارم دوست داشته باشید 🙃✨
حمایت یادتون نره خوشگلام💖🎀
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۴.۲k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط