مادر شوهر جون!
مادر شوهر جون!
درود!تکپارتی کوتاه..وقتی بعد ماموریت تو جنگل میخوابید!اینوجین یاماناکا
در دل شب، جنگل تاریک و خاموش بود، تنها صدای زوزهی باد و جیرجیرکها به گوش میرسید. اینوجین و تو در زیر آسمان پرستاره، کنار آتش کوچک و درخشانی که روشن کرده بودید، دراز کشیده بودید. گرمای آتش، فضای سرد جنگل را کمی گرمتر کرده بود و احساس امنیت و آرامش عجیبی در فضا حاکم بود.
به آرامی چشمانت را بسته بودی و در دنیای خواب غوطهور شده بودی، در حالی که تنفس عمیق اینوجین در کنارت به خواب تو نرمی میبخشید. ناگهان، در نیمههای شب، غلت زدی و در حالی که خوابآلود بودی، به آغوش او خزیدی. بدنش گرم و مطمئن بود و بلافاصله در آغوشش احساس راحتی کردید.
اینوجین که حالا متوجه حضور تو در آغوشش شده بود، ابتدا کمی شوکه شد. اما به زودی لبخندی زیر چشمانش نقش بست. او بیصدا غمزهای کرد و دستش را به آرامی دور شانهات حلقه کرد، مثل اینکه میخواهد از تو در برابر هر چیزی محافظت کند. قلبش به تندی میزد، نه از ترس، بلکه از خوشحالی، زیرا اینکه تو در کنار او بودی برایش معنای خاصی داشت.
او به آرامی سرش را بر روی موهای تو گذاشت و در دلش فکری کرد: «این لحظه چقدر زیباست.» او در حالی که تلاش میکرد تو را بیدار نکند، احساس آرامش و رضایت را تجربه کرد. جنگل دیگر به ترسناکی قبل به نظر نمیرسید و به جای آن، محلی مقدس برای دو نفر شده بود که در دل شب و در سکوت، به هم نزدیکتر شده بودند.
اینوجین در دلش احساس میکرد که هیچ چیز نمیتواند این لحظه را خراب کند، و فقط آرزو کرد که این شب هرگز به پایان نرسد.
درود!تکپارتی کوتاه..وقتی بعد ماموریت تو جنگل میخوابید!اینوجین یاماناکا
در دل شب، جنگل تاریک و خاموش بود، تنها صدای زوزهی باد و جیرجیرکها به گوش میرسید. اینوجین و تو در زیر آسمان پرستاره، کنار آتش کوچک و درخشانی که روشن کرده بودید، دراز کشیده بودید. گرمای آتش، فضای سرد جنگل را کمی گرمتر کرده بود و احساس امنیت و آرامش عجیبی در فضا حاکم بود.
به آرامی چشمانت را بسته بودی و در دنیای خواب غوطهور شده بودی، در حالی که تنفس عمیق اینوجین در کنارت به خواب تو نرمی میبخشید. ناگهان، در نیمههای شب، غلت زدی و در حالی که خوابآلود بودی، به آغوش او خزیدی. بدنش گرم و مطمئن بود و بلافاصله در آغوشش احساس راحتی کردید.
اینوجین که حالا متوجه حضور تو در آغوشش شده بود، ابتدا کمی شوکه شد. اما به زودی لبخندی زیر چشمانش نقش بست. او بیصدا غمزهای کرد و دستش را به آرامی دور شانهات حلقه کرد، مثل اینکه میخواهد از تو در برابر هر چیزی محافظت کند. قلبش به تندی میزد، نه از ترس، بلکه از خوشحالی، زیرا اینکه تو در کنار او بودی برایش معنای خاصی داشت.
او به آرامی سرش را بر روی موهای تو گذاشت و در دلش فکری کرد: «این لحظه چقدر زیباست.» او در حالی که تلاش میکرد تو را بیدار نکند، احساس آرامش و رضایت را تجربه کرد. جنگل دیگر به ترسناکی قبل به نظر نمیرسید و به جای آن، محلی مقدس برای دو نفر شده بود که در دل شب و در سکوت، به هم نزدیکتر شده بودند.
اینوجین در دلش احساس میکرد که هیچ چیز نمیتواند این لحظه را خراب کند، و فقط آرزو کرد که این شب هرگز به پایان نرسد.
- ۵.۶k
- ۱۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط