سناریو و وانشات توکیو ریونجرز
سناریو و وانشات توکیو ریونجرز
ا/ت و مایکی
شب کریسمس در توکیو بود و دانههای برف به آرامی روی زمین مینشستند. شهر غرق در نورهای رنگارنگ و صدای موسیقیهای ملایم بود. تو (ا/ت) برای این شب، یک لباس کوتاه مخمل قرمز رنگ که با جزئیات سفید تزئین شده بود پوشیده بودی؛ لباسی که هم ظرافت و هم جذابیت خاصی به تو میداد.
مایکی، در حالی که دستهایش را در جیب هودیاش فرو برده بود، کنار دیوار ایستاده بود و به سمت تو خیره شد. وقتی برای اولین بار در آن لباس تو را دید، برای لحظهای نفس در سینهاش حبس شد. نگاهش از روی چشمهای تو شروع شد، با آرامش روی صورتت چرخید و در نهایت روی قد و قامتت در آن لباس مکث کرد. لبخند همیشگی و کمی شیطنتآمیزش را زد و به سمتت آمد.
او بدون اینکه حرفی بزند، نزدیکت شد و کلاه پشمی خودش را به آرامی روی سر تو گذاشت. سپس دستش را دور کمرت حلقه کرد و تو را کمی به خود نزدیکتر کرد.
او با همان لحن آرام و بمِ همیشگیاش که همیشه باعث میشد قلبت تندتر بزند، در گوشت زمزمه کرد:
«میدونی ا/ت... امشب انقدر خوشگل شدی که دلم میخواد همه شهر رو متوقف کنم تا فقط تو دیده بشی، ولی همزمان دلم نمیخواد هیچکس جز من این منظره رو ببینه.»
سپس با نگاهی که در آن هم محبت بود و هم کمی تملک، ادامه داد:
«فکر کنم این بهترین هدیه کریسمس منه. حالا... بریم یکم دور بزنیم؟»
دستت را در دستش گرفت، گرمای انگشتانش در سرمای شب، تضاد دلپذیری ایجاد میکرد. در حالی که در خیابانهای پر از برف قدم میزدید، مایکی که معمولاً بیخیال به نظر میرسید، تمام مدت مراقبت بود که سرمای هوا اذیتت نکند. او برای لحظاتی فرمانده ترسناک باند توکیو مانجی نبود؛ فقط پسری بود که در شب کریسمس، تنها به تو فکر میکرد.
در میان هیاهوی مردم، او ایستاد، دوباره به لباس و استایل تو نگاه کرد و با لحنی که کاملاً صادقانه بود گفت:
«میدونی... تو حتی از اون درخت کریسمس اونجا هم درخشانتری.»
شب با خندههای شما و نورهای شهر ادامه پیدا کرد و در آن لحظه، همه چیز برای شما دو نفر کامل بود.
ا/ت و مایکی
شب کریسمس در توکیو بود و دانههای برف به آرامی روی زمین مینشستند. شهر غرق در نورهای رنگارنگ و صدای موسیقیهای ملایم بود. تو (ا/ت) برای این شب، یک لباس کوتاه مخمل قرمز رنگ که با جزئیات سفید تزئین شده بود پوشیده بودی؛ لباسی که هم ظرافت و هم جذابیت خاصی به تو میداد.
مایکی، در حالی که دستهایش را در جیب هودیاش فرو برده بود، کنار دیوار ایستاده بود و به سمت تو خیره شد. وقتی برای اولین بار در آن لباس تو را دید، برای لحظهای نفس در سینهاش حبس شد. نگاهش از روی چشمهای تو شروع شد، با آرامش روی صورتت چرخید و در نهایت روی قد و قامتت در آن لباس مکث کرد. لبخند همیشگی و کمی شیطنتآمیزش را زد و به سمتت آمد.
او بدون اینکه حرفی بزند، نزدیکت شد و کلاه پشمی خودش را به آرامی روی سر تو گذاشت. سپس دستش را دور کمرت حلقه کرد و تو را کمی به خود نزدیکتر کرد.
او با همان لحن آرام و بمِ همیشگیاش که همیشه باعث میشد قلبت تندتر بزند، در گوشت زمزمه کرد:
«میدونی ا/ت... امشب انقدر خوشگل شدی که دلم میخواد همه شهر رو متوقف کنم تا فقط تو دیده بشی، ولی همزمان دلم نمیخواد هیچکس جز من این منظره رو ببینه.»
سپس با نگاهی که در آن هم محبت بود و هم کمی تملک، ادامه داد:
«فکر کنم این بهترین هدیه کریسمس منه. حالا... بریم یکم دور بزنیم؟»
دستت را در دستش گرفت، گرمای انگشتانش در سرمای شب، تضاد دلپذیری ایجاد میکرد. در حالی که در خیابانهای پر از برف قدم میزدید، مایکی که معمولاً بیخیال به نظر میرسید، تمام مدت مراقبت بود که سرمای هوا اذیتت نکند. او برای لحظاتی فرمانده ترسناک باند توکیو مانجی نبود؛ فقط پسری بود که در شب کریسمس، تنها به تو فکر میکرد.
در میان هیاهوی مردم، او ایستاد، دوباره به لباس و استایل تو نگاه کرد و با لحنی که کاملاً صادقانه بود گفت:
«میدونی... تو حتی از اون درخت کریسمس اونجا هم درخشانتری.»
شب با خندههای شما و نورهای شهر ادامه پیدا کرد و در آن لحظه، همه چیز برای شما دو نفر کامل بود.
- ۶۲
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط