رمان انتقام ازدواج کامل

فصل بیستم _رازی که دفن نشد

همان شب، می‌رین در آپارتمانش پاکتی دریافت کرد.

داخل پاکت فقط یک برگه بود:

«تا دوازدهم نوامبر فرصت داری حقیقت را بگویی. بعد از آن، دیگر چیزی برای معامله باقی نمی‌ماند.»

می‌رین کاغذ را مچاله کرد.

«این دیگه چه بازی کثیفیه؟»

تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس بود.

با تردید جواب داد.

صدای مردی از آن سوی خط گفت: «فکر کردی با ازدواج ته‌جون، همه‌چیز تموم شده؟ چیزی که از سو-یون گرفتی، هنوز تاوانش رو ندادی.»

رنگ از صورت می‌رین پرید.

«تو نباید برمی‌گشتی...»

تماس قطع شد.

می‌رین چند ثانیه به تلفن خیره ماند. بعد به‌سرعت شماره‌ی ته‌جون را گرفت.

اما پیش از آنکه تماس برقرار شود، پیامی روی صفحه ظاهر شد.

«اگر می‌خواهی این راز برای همیشه دفن بماند، فردا به‌تنهایی بیا.»

می‌رین برای نخستین بار از زمان شروع بازی‌اش با سو-یون، احساس کرد کنترل اوضاع را از دست داده است.

---

آخر شب، سو-یون کنار پنجره ایستاده بود که هردین از پشت سر به او نزدیک شد و دست‌هایش را دور کمرش حلقه کرد.

«باز داری به چیزی فکر می‌کنی که نمی‌خوای بهم بگی؟»

سو-یون به دست‌های او نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد.

«تو زیادی باهوشی.»

«این رو به‌عنوان تعریف قبول می‌کنم.»

سو-یون برگشت و سرش را به سینه‌ی او تکیه داد.

برای چند لحظه، اجازه داد خودش را در آرامش آغوشش گم کند.

بعد آرام گفت: «هردین... اگه یه روز بفهمی من چیزی رو ازت پنهون کردم، ممکنه ازم متنفر بشی؟»

هردین دیگر لبخند نمی‌زد.

«بستگی داره چی باشه. ولی قبل از اینکه درباره‌ات قضاوت کنم، بهت فرصت می‌دم توضیح بدی.»

چشمان سو-یون پر از اشک شد.

او می‌خواست همه‌چیز را بگوید؛ از خیانت، از مرگش در زندگی قبلی و از فرصتی که برای بازگشت پیدا کرده بود.

اما هنوز نمی‌توانست.

هردین پیشانی‌اش را بوسید.

«هر رازی که داری، امیدوارم یه روز خودت بهم بگی.»

سو-یون چشم‌هایش را بست و او را محکم‌تر در آغوش گرفت.

درحالی‌که هردین هنوز به تاریخ نوشته‌شده در دفترچه فکر می‌کرد، سو-یون نمی‌دانست مردی که دوستش دارد، به‌تازگی به سرنخی دست پیدا کرده که می‌تواند تمام باورهایش را تغییر دهد.

روی میز اتاق کار هردین، گزارشی قرار داشت که مین-جه عصر همان روز برایش فرستاده بود.

در یکی از صفحات، تاریخ ثبت اولین معامله‌ی مشکوک شرکت ته‌جون دیده می‌شد.

دوازدهم نوامبر؛ همان تاریخی که سو-یون از آن می‌ترسید.

و زیر تاریخ، جمله‌ای نوشته شده بود که هردین را بیشتر از هر چیز دیگری نگران کرد:

«در این روز، هان سو-یون در زندگی قبلی‌اش همه‌چیز را از دست داد.»

هردین به جمله خیره ماند.

زندگی قبلی؟

این عبارت را چه کسی نوشته بود؟

و مهم‌تر از آن...

چرا احساس می‌کرد این گزارش، تنها تکه‌ای از حقیقتی بسیار بزرگ‌تر است؟
دیدگاه ها (۰)

قسمت دوازده

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

رز آبی پارت ۲۷

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

🟡 #آیه_تراپی | وقتی یه کار مهم دست آدماییه که بهشون اعتماد ن...

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

𝒫𝒶𝓇𝓉 22عقد با رئیس مافیا ات به کانگ جون نگاه کرد.کانگ جون که...

و قلبم دوباره تپیدpart: 2 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط