سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۳۶
صبحونه تمام شد و قرار بود که بعدازظهر حرکت کنن وقتی همه تو جمع کردن سفره داشتن کمک میکردن یهو توجهی نجی به گردن ساسوکه جلب شد
نجی: ساسوکه گردنت کبود شده
💙: چی کجا
تنتن: اره انگار
کیبا: کو بزار ببینم
کیبا یه ذره یقهی لباس ساسوکه رو اورد پایین درست روی غدهی عطرش یه کبودی بود
کیبا: وای پسر چطور کبود شدی
ساسوکه نیشخند زد و اروم و بی سروصدا بدون جلب توجه نزدیک ناروتو که داشت میز و دستمال میکشید شد و بعد دستشو روی کمر ناروتو گذاشت ناروتو از لمس یهویی لرزید و کسی که بهش دست زده بود نگاه کرد و دید که ساسوکست و از چیزی که بود بیشتر ترسید ساسوکه همینطور که داشت زیر زیرکی به ناروتو نیشخند میزد رو کرد به بچه ها
💙: داشت با سلاح تمرین میکردم که یهو از دستم در رفت و خورد تو گردنم ولی فکر نمیکردم کبود بشه * نانچیکو*
نجی: اه کی تمرین میکردی
💙: شب
لی: حتما قدیمی شده بوده باید یه درس حسابی به اون بدی
تنتن: لی چی میگی مگه میشه به نانچیکو درس داد
💙: اتفاقا....
ساسوکه به ناروتو که کنارش واستاده بود و لرزش کمی داشت نگاه کرد و نیشخندش پهن تر شد
💙: لی درست میگه باید بهش درس بدم مگه نه ناروتو😏
ناروتو که سرخ شده بود سعی کرد که بدون جلب توجه از ساسوکه دور بشه ولی فایدهای نداشت
🍥: س..س..ساسو..که ... ب..برو..ک.کنارر ..
💙: نوچ .... چرا قرمز شدی هان
🍥: و..ولم ... کن
💙: چیشده ناروتو تو که دوست داری بهم بچسبی این لبات هم خوب کار میکنه
🍥: هو...و ... ممم
💙: میخوای یه چیزی رو بدونی
🍥: ه..ها
💙: لبای منم مثل تو خوب کار میکنه حتی بهتر میخوای ببینی
🍥: سا..ساسک.که .. بس.. ک..ن
💙: باشه.... ولی ... تازه شروع شده
ساسوکه اینو گفت و از ناروتو فاصله گرفت
ناروتو هنوز سرخ بود و پاهاش میلرزید که دستی روی شونش حس کرد برگشت و چو رو دید
چو: چیزی شده ناروتو
🍥: ن.نه
چو: پس چرا سرخ شدی
🍥: گرممه
چو: مطمئنی
🍥: اره
چو: ساسوکه باهات چیکار داشت
🍥: ه.ه.هیچی ... ف.فقط .... در..بارهی سفر .. حرف..ز.زد
چو: که اینطور
چو: باشه مطمئنی خوبی دیگه میخوای هوا بخوری
🍥: نه خودم خوب میشم ممنونم چو
چو: مواظب خودت باش باشه
🍥: اوهوم
چو: افرین
چو موهای ناروتو رو نوازش کرد و رفت
ناروتو تمام وقت سعی میکرد از ساسوکه فاصله بگیره و نزدیکش نباشه موقع چیدن سفره تا خوردن ناهار هی سعی میکرد تاجایی که ممکنه پیشش نباشه
اسوما: برید وسایلتون رو جمع کنید میخوایم راه بیوفتیم
همه: چشم
همه به سمت اتاقاشون رفتند تا اماده بشن ناروتو رفت سمت اتاقش تا هر چی که میخواد رو جمع کنه دیگه اخرای جمع کردنش بود که یادش اومد یه چیزی رو پایین جا گذاشته دویید که بره و اونو از پایین بیاره که دستش گرفته شد در بسته شد و ناروتو کوبیده شد به در وقتی ناروتو چشماشو باز کرد دید ساسوکه جلوش واستاده ساسوکه اروم اروم جلو اومد و ناروتو رو بین خودش و در گیر انداخت *مثل تصویر دوم*
🍥: س..ساسوکه ...
💙: چرا ازم فاصله میگیری ناروتو
🍥: م.م.من
💙: هیسسسس ....
ساسوکه دستشو روی لبای ناروتو کشید و لبای به رنگ البالوش رو نوازش کرد
💙: ناروتو... دیگه نبینم .... ازم فاصله بگیری
🍥: ساس..ساسوکه... من..من
ساسوکه بیشتر به ناروتو نزدیک شد طوری که نفسای داغشون بهم برخورد میکرد ناروتو تا بناگوش سرخ شده بود
💙: دوست داری ... ناروتو... که اینطوری.. بهت نزدیک میشم
ساسوکه هین حرفاش گردن ناروتو رو بوسید
🍥: اه... س..ساسوکه
💙: خوشت میاد
🍥: س..سا..سوکه.. ب..س کن
ولی حرفای ناروتو روی ساسوکه تاثیری نداشت
💙: دیگه ازم فاصله نگیر ... فهمیدی
🍥: اره...ف..قط
ساسوکه میخواست ادامه بده که صدای اسوما رو شنید
اسوما: بچه ها داریم راه میوفتیم
ساسوکه به ناچار از ناروتو دور شد ولی قبل از جداشدن یه بوسهی عمیق روی گردنش زد
💙: ناروتو یادت باشه چی گفتم
و بعد رفت بیرون ناروتو سرخ سرخ بود ولی خودشو جمعو جور کرد و رفت پایین
_________________________________________
پایان😄
پارت ۳۶
صبحونه تمام شد و قرار بود که بعدازظهر حرکت کنن وقتی همه تو جمع کردن سفره داشتن کمک میکردن یهو توجهی نجی به گردن ساسوکه جلب شد
نجی: ساسوکه گردنت کبود شده
💙: چی کجا
تنتن: اره انگار
کیبا: کو بزار ببینم
کیبا یه ذره یقهی لباس ساسوکه رو اورد پایین درست روی غدهی عطرش یه کبودی بود
کیبا: وای پسر چطور کبود شدی
ساسوکه نیشخند زد و اروم و بی سروصدا بدون جلب توجه نزدیک ناروتو که داشت میز و دستمال میکشید شد و بعد دستشو روی کمر ناروتو گذاشت ناروتو از لمس یهویی لرزید و کسی که بهش دست زده بود نگاه کرد و دید که ساسوکست و از چیزی که بود بیشتر ترسید ساسوکه همینطور که داشت زیر زیرکی به ناروتو نیشخند میزد رو کرد به بچه ها
💙: داشت با سلاح تمرین میکردم که یهو از دستم در رفت و خورد تو گردنم ولی فکر نمیکردم کبود بشه * نانچیکو*
نجی: اه کی تمرین میکردی
💙: شب
لی: حتما قدیمی شده بوده باید یه درس حسابی به اون بدی
تنتن: لی چی میگی مگه میشه به نانچیکو درس داد
💙: اتفاقا....
ساسوکه به ناروتو که کنارش واستاده بود و لرزش کمی داشت نگاه کرد و نیشخندش پهن تر شد
💙: لی درست میگه باید بهش درس بدم مگه نه ناروتو😏
ناروتو که سرخ شده بود سعی کرد که بدون جلب توجه از ساسوکه دور بشه ولی فایدهای نداشت
🍥: س..س..ساسو..که ... ب..برو..ک.کنارر ..
💙: نوچ .... چرا قرمز شدی هان
🍥: و..ولم ... کن
💙: چیشده ناروتو تو که دوست داری بهم بچسبی این لبات هم خوب کار میکنه
🍥: هو...و ... ممم
💙: میخوای یه چیزی رو بدونی
🍥: ه..ها
💙: لبای منم مثل تو خوب کار میکنه حتی بهتر میخوای ببینی
🍥: سا..ساسک.که .. بس.. ک..ن
💙: باشه.... ولی ... تازه شروع شده
ساسوکه اینو گفت و از ناروتو فاصله گرفت
ناروتو هنوز سرخ بود و پاهاش میلرزید که دستی روی شونش حس کرد برگشت و چو رو دید
چو: چیزی شده ناروتو
🍥: ن.نه
چو: پس چرا سرخ شدی
🍥: گرممه
چو: مطمئنی
🍥: اره
چو: ساسوکه باهات چیکار داشت
🍥: ه.ه.هیچی ... ف.فقط .... در..بارهی سفر .. حرف..ز.زد
چو: که اینطور
چو: باشه مطمئنی خوبی دیگه میخوای هوا بخوری
🍥: نه خودم خوب میشم ممنونم چو
چو: مواظب خودت باش باشه
🍥: اوهوم
چو: افرین
چو موهای ناروتو رو نوازش کرد و رفت
ناروتو تمام وقت سعی میکرد از ساسوکه فاصله بگیره و نزدیکش نباشه موقع چیدن سفره تا خوردن ناهار هی سعی میکرد تاجایی که ممکنه پیشش نباشه
اسوما: برید وسایلتون رو جمع کنید میخوایم راه بیوفتیم
همه: چشم
همه به سمت اتاقاشون رفتند تا اماده بشن ناروتو رفت سمت اتاقش تا هر چی که میخواد رو جمع کنه دیگه اخرای جمع کردنش بود که یادش اومد یه چیزی رو پایین جا گذاشته دویید که بره و اونو از پایین بیاره که دستش گرفته شد در بسته شد و ناروتو کوبیده شد به در وقتی ناروتو چشماشو باز کرد دید ساسوکه جلوش واستاده ساسوکه اروم اروم جلو اومد و ناروتو رو بین خودش و در گیر انداخت *مثل تصویر دوم*
🍥: س..ساسوکه ...
💙: چرا ازم فاصله میگیری ناروتو
🍥: م.م.من
💙: هیسسسس ....
ساسوکه دستشو روی لبای ناروتو کشید و لبای به رنگ البالوش رو نوازش کرد
💙: ناروتو... دیگه نبینم .... ازم فاصله بگیری
🍥: ساس..ساسوکه... من..من
ساسوکه بیشتر به ناروتو نزدیک شد طوری که نفسای داغشون بهم برخورد میکرد ناروتو تا بناگوش سرخ شده بود
💙: دوست داری ... ناروتو... که اینطوری.. بهت نزدیک میشم
ساسوکه هین حرفاش گردن ناروتو رو بوسید
🍥: اه... س..ساسوکه
💙: خوشت میاد
🍥: س..سا..سوکه.. ب..س کن
ولی حرفای ناروتو روی ساسوکه تاثیری نداشت
💙: دیگه ازم فاصله نگیر ... فهمیدی
🍥: اره...ف..قط
ساسوکه میخواست ادامه بده که صدای اسوما رو شنید
اسوما: بچه ها داریم راه میوفتیم
ساسوکه به ناچار از ناروتو دور شد ولی قبل از جداشدن یه بوسهی عمیق روی گردنش زد
💙: ناروتو یادت باشه چی گفتم
و بعد رفت بیرون ناروتو سرخ سرخ بود ولی خودشو جمعو جور کرد و رفت پایین
_________________________________________
پایان😄
- ۲.۵k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط