در سکوت کامل از پنجره ی اتاق به بیرون زل زده بودهمان ژست متفکرمعروف دست در جیب من اما خودم را سرگرم تخت و آنژیوکت دستم کرده بودم
حرفی برای تبرعه ی خودم از گندی که زده بودم نداشتم اما شروع به حرف زدن کردم و گفتم :
-ادم ها با احساس بی حد و مرزی متولد میشوند اما هر بار این احساسات مزخرف ان هارا به در و دیوار زندگی میکوبد
و کم کم ادمها شاید یاد بگیرند کمی از احساساتشان کم کنند
تا شاید از واژه ی تکراری اما وحشتناک "درد"رهایی یابند
درسن هیفده سالگی قید احساساتم را زدم
و از نظر اطرافیانم تبدیل شدم به یه مجسمه ی انسان نما
اما کافی نبود
من هنوز هم خودِ درد بودم
کم کم قید تمام ادم های اطرافم راهم زدم
همه ی ادم ها کمتر از هفت ماه در زندگی ام عوض میشدند
منحتی دوست صمیمی را هم دیگر نخواستم
فکر میکردم ارامم میکند
تا حدودی خوب بود اما کافی نبود
سه سال و نیم
همچنان از همه جا فراری بودم
تقریبا به بهترین شکل ممکن محو شدم
از میان تمامی جمع ها حتی از نوع خانوادگی اش
اما باز هم کم کم داشتم باز درد میکشیدم
این بار شدیدتر
و بدتر ،چون از دست خودم به دست و پای خودم افتاده بودم
گاهی از شدت فشار عصبی فقط جیغ میزدم
تا جنگ اعصاب مزخرفی که دورن سرم برپا بود برای ثانیه ای خفه بماند
اما تمام شدنی نبود
درحالی که به من مچاله شده در تخت زل زده بود
گفت :
+برای ارام شدن باز چه کردی
با مکثی کوتاه گفتم :
-این بار قید خودم را زدم :)
با نگاهی عمیق گفت :
+کاش کمی بفهمی
با درد گفتم :
-من از بس که فهمیدم ،به جنون محض رسیدم
دعا کن نفهمم دکتر
فهمیدن فقط درد داشت
دعا کن نفهم ترین درد کشیده ای شوم که جفتمان دیده ایم
من از فهمیدن ها فقط به بن بستی به نام درد رسیده ام
دیگر نمیخواهم بفهمم،کاش دیگر نفهمم
#خودم_نوشته
#سِودا
▪︎- ³⁰بهمن ماهِ¹⁴⁰⁰-▪︎
⁰⁰.¹⁷
-ادم ها با احساس بی حد و مرزی متولد میشوند اما هر بار این احساسات مزخرف ان هارا به در و دیوار زندگی میکوبد
و کم کم ادمها شاید یاد بگیرند کمی از احساساتشان کم کنند
تا شاید از واژه ی تکراری اما وحشتناک "درد"رهایی یابند
درسن هیفده سالگی قید احساساتم را زدم
و از نظر اطرافیانم تبدیل شدم به یه مجسمه ی انسان نما
اما کافی نبود
من هنوز هم خودِ درد بودم
کم کم قید تمام ادم های اطرافم راهم زدم
همه ی ادم ها کمتر از هفت ماه در زندگی ام عوض میشدند
منحتی دوست صمیمی را هم دیگر نخواستم
فکر میکردم ارامم میکند
تا حدودی خوب بود اما کافی نبود
سه سال و نیم
همچنان از همه جا فراری بودم
تقریبا به بهترین شکل ممکن محو شدم
از میان تمامی جمع ها حتی از نوع خانوادگی اش
اما باز هم کم کم داشتم باز درد میکشیدم
این بار شدیدتر
و بدتر ،چون از دست خودم به دست و پای خودم افتاده بودم
گاهی از شدت فشار عصبی فقط جیغ میزدم
تا جنگ اعصاب مزخرفی که دورن سرم برپا بود برای ثانیه ای خفه بماند
اما تمام شدنی نبود
درحالی که به من مچاله شده در تخت زل زده بود
گفت :
+برای ارام شدن باز چه کردی
با مکثی کوتاه گفتم :
-این بار قید خودم را زدم :)
با نگاهی عمیق گفت :
+کاش کمی بفهمی
با درد گفتم :
-من از بس که فهمیدم ،به جنون محض رسیدم
دعا کن نفهمم دکتر
فهمیدن فقط درد داشت
دعا کن نفهم ترین درد کشیده ای شوم که جفتمان دیده ایم
من از فهمیدن ها فقط به بن بستی به نام درد رسیده ام
دیگر نمیخواهم بفهمم،کاش دیگر نفهمم
#خودم_نوشته
#سِودا
▪︎- ³⁰بهمن ماهِ¹⁴⁰⁰-▪︎
⁰⁰.¹⁷
- ۳۹.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط