چند پارتی جونگ کوک
ا.ت با تمام وجودش احساس میکرد که وزنِ تمام آن خانه روی شانههایش سنگینی میکند. او با هر قدمی که به سمت در برمیداشت، دردِ تیزی در زانوهایش میپیچید و احساس میکرد زمین زیر پایش لرزان است. او حتی به خودش اجازه نداد به عقب نگاه کند؛ چون میدانست اگر آن چهرهی بیروح و سرد جونگکوک را دوباره ببیند، تمامِ توانِ باقیماندهاش برای ایستادن از دست خواهد رفت.
صدای بسته شدن در، مثل قطع شدنِ آخرین رشتهی امید در قلبش بود.
او از خانه بیرون زد. هوای سرد بیرون، صورتِ اشکآلودش را نوازش کرد، اما لرزشی که در بدنش بود، نه از سرما، بلکه از شوک و بیتفاوتیِ آن مرد بود. او با قدمهای لرزان و زانوهایی که از خون و درد به سختی تحملش میکردند، از خیابان گذشت. هر بار که لبهی شلوارش به خراشهای روی زانویش اصابت میکرد، جلوی نالهاش را میگرفت.
او نمیخواست در خیابان، در برابر چشمهای غریبهها، فرو بریزد. او فقط میخواست از آن فضا، از آن تنهاییِ مرگبار، فرار کند.
در نهایت، وقتی به خانهی خودش رسید، بدنش دیگر فرمان نمیداد. او با سختی کلید را چرخاند و وارد فضای امنِ خودش شد. به محض اینکه در را پشت سرش بست، تمامِ خستگی و دردِ انباشته شده در بدنش، یکباره خودش را نشان داد.
ا.ت خود را روی زمینِ سالنِ خانهاش رها کرد. نه روی کاناپه، نه روی تخت؛ بلکه درست همانجا، روی زمین سرد، در حالی که لرزشِ دستهای خونآلودش دیگر غیرقابل کنترل بود. او به دیوار تکیه داد و سرش را پایین انداخت.
سکوت خانهی خودش، با سکوتِ خانهی جونگکوک متفاوت بود. اینجا سکوتِ تنهایی بود، اما خانهی آنها... خانهی آنها سکوتِ «مرگ» بود.
او با دستهای زخمیاش، با زانوهای خونآلودش، در حالی که تکههای شکسته و بیرحمِ آن دعوا هنوز در ذهنش میچرخید، زیر گریههای بیصدا، فقط به یک چیز فکر میکرد:
*«چطور توانست ببیند؟ چطور توانست ببیند که من دارم زیرِ نگاهِ سردِ او، ذرهذره فرو میریزم؟»*
در آن شب، در خانهی خالی خودش، ا.ت فهمید که گاهی اوقات، زخمهای روی پوست به این راحتیها خوب میشوند، اما زخمهایی که از بیتفاوتیِ آدمهای دوستداشتنی ایجاد میشوند، هیچ درمانی ندارند.ساعت از نیمهشب گذشته بود. در خانهی جونگکوک، سکوتِ مرگباری حاکم بود. خردههای گلدان همچنان مثل خنجرهایی در کف اتاق میدرخشیدند.
جونگکوک روی همان کاناپهای که ساعتها قبل با عصبانیت روی آن نشسته بود، خشکش زده بود. هنوز گیجِ خشمِ لحظهایاش بود، اما ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد. صحنهای تار و سریع از جلوی چشمانش گذشت: تصویرِ لرزش شانههای ا.ت، وقتی خم شده بود تا گلدان را جمع کند... و بعد، قرمزیِ غلیظی که روی تکههای سفید سرامیک پخش شد.
تمام بدنش ناگهان یخ کرد. انگار تازه از یک کابوسِ طولانی بیدار شده باشد. با وحشت به سمت همان نقطهای نگاه کرد که ا.ت نشسته بود. لکههای خونِ خشک شده، مثل لکههای ننگ روی کفپوش چوبی خودنمایی میکردند.
«ا.ت؟» صدایش گرفت. بلند شد، اما پاهایش سست بود.
او به سمت آشپزخانه رفت تا صدایش بزند، اما خانه خالی بود. سکوتِ سنگین، مثل پتکی بر سرش فرود آمد. تازه به یاد آورد؛ او ندیده بود که ا.ت چطور بلند شد، ندیده بود که چطور با پاهای زخمی از آنجا رفت. او در دنیای سیاهِ خودش غرق بود و ا.ت را در خونِ خودش رها کرده بود.
دستهایش را به سرش گرفت و روی زمین نشست. هقهقِ سنگینی از سینهاش خارج شد. جونگکوکی که ساعتی قبل از خشم میلرزید، حالا از ندامت و وحشتِ از دست دادن، در هم شکسته بود.
گوشیاش را از جیبش درآورد. دستهایش چنان میلرزید که بهسختی توانست قفل گوشی را باز کند. شمارهی ا.ت را گرفت.
*بوق... بوق... بوق...*
صدای انتظار برایش مثل صدای شکنجه بود. هر بوق، فریادی بود در گوشش که به او یادآوری میکرد چه بلایی سرِ تنها کسی که دوستش داشت، آورده است.
تماس قطع شد. دوباره گرفت.
*«لطفاً... لطفاً جواب بده...»* زیر لب زمزمه میکرد و اشکهایش بیاختیار روی صفحه نمایشِ گوشی میچکید.
دوباره صدای بوقِ ممتد، و دوباره قطع شدن تماس.
او ده بار، بیست بار، شاید هم بیشتر زنگ زد. گوشیِ ا.ت خاموش نشده بود، اما او جواب نمیداد. جونگکوک به دیوار مشت کوبید و فریاد زد: «لعنت به من... لعنت به من!»
او نمیدانست ا.ت کجاست. نمیدانست آیا زخمهایش را بسته است یا نه. او فقط میدانست که با سردیاش، قلبی را شکسته که حالا شاید دیگر نخواهد صدای او را بشنود. صدای گریهی جونگکوک در خانهی بزرگ و سردش میپیچید، اما تنها پاسخی که دریافت میکرد، سکوتِ مطلقِ آن سوی خط بود.
ادامه دارد
صدای بسته شدن در، مثل قطع شدنِ آخرین رشتهی امید در قلبش بود.
او از خانه بیرون زد. هوای سرد بیرون، صورتِ اشکآلودش را نوازش کرد، اما لرزشی که در بدنش بود، نه از سرما، بلکه از شوک و بیتفاوتیِ آن مرد بود. او با قدمهای لرزان و زانوهایی که از خون و درد به سختی تحملش میکردند، از خیابان گذشت. هر بار که لبهی شلوارش به خراشهای روی زانویش اصابت میکرد، جلوی نالهاش را میگرفت.
او نمیخواست در خیابان، در برابر چشمهای غریبهها، فرو بریزد. او فقط میخواست از آن فضا، از آن تنهاییِ مرگبار، فرار کند.
در نهایت، وقتی به خانهی خودش رسید، بدنش دیگر فرمان نمیداد. او با سختی کلید را چرخاند و وارد فضای امنِ خودش شد. به محض اینکه در را پشت سرش بست، تمامِ خستگی و دردِ انباشته شده در بدنش، یکباره خودش را نشان داد.
ا.ت خود را روی زمینِ سالنِ خانهاش رها کرد. نه روی کاناپه، نه روی تخت؛ بلکه درست همانجا، روی زمین سرد، در حالی که لرزشِ دستهای خونآلودش دیگر غیرقابل کنترل بود. او به دیوار تکیه داد و سرش را پایین انداخت.
سکوت خانهی خودش، با سکوتِ خانهی جونگکوک متفاوت بود. اینجا سکوتِ تنهایی بود، اما خانهی آنها... خانهی آنها سکوتِ «مرگ» بود.
او با دستهای زخمیاش، با زانوهای خونآلودش، در حالی که تکههای شکسته و بیرحمِ آن دعوا هنوز در ذهنش میچرخید، زیر گریههای بیصدا، فقط به یک چیز فکر میکرد:
*«چطور توانست ببیند؟ چطور توانست ببیند که من دارم زیرِ نگاهِ سردِ او، ذرهذره فرو میریزم؟»*
در آن شب، در خانهی خالی خودش، ا.ت فهمید که گاهی اوقات، زخمهای روی پوست به این راحتیها خوب میشوند، اما زخمهایی که از بیتفاوتیِ آدمهای دوستداشتنی ایجاد میشوند، هیچ درمانی ندارند.ساعت از نیمهشب گذشته بود. در خانهی جونگکوک، سکوتِ مرگباری حاکم بود. خردههای گلدان همچنان مثل خنجرهایی در کف اتاق میدرخشیدند.
جونگکوک روی همان کاناپهای که ساعتها قبل با عصبانیت روی آن نشسته بود، خشکش زده بود. هنوز گیجِ خشمِ لحظهایاش بود، اما ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد. صحنهای تار و سریع از جلوی چشمانش گذشت: تصویرِ لرزش شانههای ا.ت، وقتی خم شده بود تا گلدان را جمع کند... و بعد، قرمزیِ غلیظی که روی تکههای سفید سرامیک پخش شد.
تمام بدنش ناگهان یخ کرد. انگار تازه از یک کابوسِ طولانی بیدار شده باشد. با وحشت به سمت همان نقطهای نگاه کرد که ا.ت نشسته بود. لکههای خونِ خشک شده، مثل لکههای ننگ روی کفپوش چوبی خودنمایی میکردند.
«ا.ت؟» صدایش گرفت. بلند شد، اما پاهایش سست بود.
او به سمت آشپزخانه رفت تا صدایش بزند، اما خانه خالی بود. سکوتِ سنگین، مثل پتکی بر سرش فرود آمد. تازه به یاد آورد؛ او ندیده بود که ا.ت چطور بلند شد، ندیده بود که چطور با پاهای زخمی از آنجا رفت. او در دنیای سیاهِ خودش غرق بود و ا.ت را در خونِ خودش رها کرده بود.
دستهایش را به سرش گرفت و روی زمین نشست. هقهقِ سنگینی از سینهاش خارج شد. جونگکوکی که ساعتی قبل از خشم میلرزید، حالا از ندامت و وحشتِ از دست دادن، در هم شکسته بود.
گوشیاش را از جیبش درآورد. دستهایش چنان میلرزید که بهسختی توانست قفل گوشی را باز کند. شمارهی ا.ت را گرفت.
*بوق... بوق... بوق...*
صدای انتظار برایش مثل صدای شکنجه بود. هر بوق، فریادی بود در گوشش که به او یادآوری میکرد چه بلایی سرِ تنها کسی که دوستش داشت، آورده است.
تماس قطع شد. دوباره گرفت.
*«لطفاً... لطفاً جواب بده...»* زیر لب زمزمه میکرد و اشکهایش بیاختیار روی صفحه نمایشِ گوشی میچکید.
دوباره صدای بوقِ ممتد، و دوباره قطع شدن تماس.
او ده بار، بیست بار، شاید هم بیشتر زنگ زد. گوشیِ ا.ت خاموش نشده بود، اما او جواب نمیداد. جونگکوک به دیوار مشت کوبید و فریاد زد: «لعنت به من... لعنت به من!»
او نمیدانست ا.ت کجاست. نمیدانست آیا زخمهایش را بسته است یا نه. او فقط میدانست که با سردیاش، قلبی را شکسته که حالا شاید دیگر نخواهد صدای او را بشنود. صدای گریهی جونگکوک در خانهی بزرگ و سردش میپیچید، اما تنها پاسخی که دریافت میکرد، سکوتِ مطلقِ آن سوی خط بود.
ادامه دارد
- ۱۲.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط