ملکه ی من ۴p
ا.ت فقط ساکت به پایین نگاه میکرد...ولی حالا کمی غرور در نگاهش دیده میشد
ملکه مادر پوزخندی زد و لب زد
م.م: تو که میدونی ...جونگکوک هر چقدرم که دوست داشته باشه رو حذف من حرف نمیاره...اون پادشاهه ولی هنوز خیلی جوونه که بتونه این مشکلات رو حل کنه ...و راستی تو حتی دیگه به درد شقیقه بودن هم نمیخوری ...باید طلاق بگیری ...از جونگکوک امضا های لازم رو گرفتم..زود باش اینا رو امضا کن و مارو از شر خود خلاص کن
نونا: شما جدی هستین؟ پسرتون عاشق منه...شما نمی...
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه ملکه ی مادر با دستش زد توی گوش ملکه نونا
م.م: زود باش امضا کن
نونا : نمیکنم...و سریع به سمت در خروجی رفت
ملکه مادر به سمت ا.ت برگشت
م.م: یکی دیگه از دلایلم این بود...دیدی چطور با من حرف زد؟
ا.ت که نمیدونست وی بگه فقط یک لبخند زد و حرف های ملکه ی مادر رو تایید کرد
ا.ت: بله ...میخواهید برین اتاقتون بانوی من؟
م.م: درسته ملکه
ا.ت با تعجب به ملکه ی مادر خیره شد
م.م: بزار اصلاحش کنم...ملکه ی آینده
ا.ت: آها ...بله بانوی من
....
جونگکوک در حمام بود و خستگی اش را در میکرد شیر آب باز بود ...اب گرم روی سرش سرگیجه و درد سرش را آرام میکرد...همینطور ریلکس کرده بود و در دنیای خودش بود که صدای در و حق حق های نونا آرامشش را شکاند و او را عصبی کرد
جونگکوک: اهههههه چرا مضاحم میشی « داد »
نونا: مادرت میخواد من طلاق بگیرم...تو میدونی که پدرم منو دار میزنه
جونگکوک: تو که در هر صورت نمیتونی بچه دار بشی ...پس بود و نبودت خیلی هم فرق نداره!
نونا: تو اینطوری نبودی...مادرت تورو اینطوری کرده...
جونگکوک: فقط گمشو بیرون
پادشاه جئون که سال ها بود با سردرد و کابوس میخوابید احساس و احساس میکرد دارد از درون نابود میشود ...انگار امروز با دیدن آن دخترک معصوم و بی گناه در دلش امیدی جوانه زد
ملکه مادر پوزخندی زد و لب زد
م.م: تو که میدونی ...جونگکوک هر چقدرم که دوست داشته باشه رو حذف من حرف نمیاره...اون پادشاهه ولی هنوز خیلی جوونه که بتونه این مشکلات رو حل کنه ...و راستی تو حتی دیگه به درد شقیقه بودن هم نمیخوری ...باید طلاق بگیری ...از جونگکوک امضا های لازم رو گرفتم..زود باش اینا رو امضا کن و مارو از شر خود خلاص کن
نونا: شما جدی هستین؟ پسرتون عاشق منه...شما نمی...
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه ملکه ی مادر با دستش زد توی گوش ملکه نونا
م.م: زود باش امضا کن
نونا : نمیکنم...و سریع به سمت در خروجی رفت
ملکه مادر به سمت ا.ت برگشت
م.م: یکی دیگه از دلایلم این بود...دیدی چطور با من حرف زد؟
ا.ت که نمیدونست وی بگه فقط یک لبخند زد و حرف های ملکه ی مادر رو تایید کرد
ا.ت: بله ...میخواهید برین اتاقتون بانوی من؟
م.م: درسته ملکه
ا.ت با تعجب به ملکه ی مادر خیره شد
م.م: بزار اصلاحش کنم...ملکه ی آینده
ا.ت: آها ...بله بانوی من
....
جونگکوک در حمام بود و خستگی اش را در میکرد شیر آب باز بود ...اب گرم روی سرش سرگیجه و درد سرش را آرام میکرد...همینطور ریلکس کرده بود و در دنیای خودش بود که صدای در و حق حق های نونا آرامشش را شکاند و او را عصبی کرد
جونگکوک: اهههههه چرا مضاحم میشی « داد »
نونا: مادرت میخواد من طلاق بگیرم...تو میدونی که پدرم منو دار میزنه
جونگکوک: تو که در هر صورت نمیتونی بچه دار بشی ...پس بود و نبودت خیلی هم فرق نداره!
نونا: تو اینطوری نبودی...مادرت تورو اینطوری کرده...
جونگکوک: فقط گمشو بیرون
پادشاه جئون که سال ها بود با سردرد و کابوس میخوابید احساس و احساس میکرد دارد از درون نابود میشود ...انگار امروز با دیدن آن دخترک معصوم و بی گناه در دلش امیدی جوانه زد
- ۱۱.۵k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط