خیانت اشتباه

《Wrong betrayal》

پارت ۳


صدایِ پاشنه‌هایِ کفشم رویِ آسفالتِ خیسِ خیابون، تنها صدایی بود که می‌شنیدم. بارون شدت گرفته بود و لباسام کاملاً خیس شده بود، اما هیچی حس نمی‌کردم. فقط سرمایِ وجودم بود که داشت منو می‌کشت.

رسیدم به پل. همون‌جایی که زیرِ نورِ زردِ چراغ‌هایِ خیابون، هزار بار با تهیونگ خندیده بودم.
رویِ لبه‌یِ پل ایستادم و به آبِ سیاه و خروشان زیرِ پام نگاه کردم.


ا.ت با گریه گفت: «چرا؟ تهیونگ... چرا اون ‌ لعنتی زیرِ همین پل بهم گفتی "هرگز تنهات نمی‌ذارم"؟»

همون لحظه صدایِ ترمزِ شدیدِ یه ماشین رو شنیدم. نفسم حبس شد. صدایِ دویدنِ قدم‌هایِ سنگین رویِ آسفالت رو می‌شناختم. حتی بدونِ اینکه برگردم، می‌دونستم اون خودشِه.


تهیونگ: «ا.ت! چیکار داری می‌کنی؟ از اونجا بیا پایین!»

برگشتم. تهیونگ بود. نفس‌نفس می‌زد. موهایِ بلندش تویِ صورتش ریخته بود و قرمزیِ جایِ سیلیِ من رویِ گونه‌اش، زیرِ نورِ خیابون می‌درخشید. چشمام از خشم و اشک می‌سوخت.


ا.ت: «نیا نزدیک! همون‌جا بمون! تو همون کسی هستی که بهم گفتی یه دست‌وپای اضافه تو زندگیتم، یادت رفته؟»

تهیونگ یه قدم اومد جلو و دستاش رو به نشونه‌یِ تسلیم برد بالا.


تهیونگ: «ا.ت، آروم باش. من مست بودم... حرفایِ اون لحظه‌م رو... اون حرفا از رویِ دلم نبود!»


ا.ت با صدای بلند گفت:«مست بودی؟ آره، همیشه بهونه‌ت همینه! ولی دستت رویِ شونه‌یِ اون دختر چی؟ وقتی میخواستی ببوسیش چی؟ اونم از رویِ مستی بود؟ نگاهت بهش چی؟ منو احمق فرض کردی؟»

تهیونگ چشماش رو بست و با درموندگی دستاشو لایِ موهاش کشید.


تهیونگ: «تو نمی‌فهمی! تو نمی‌دونی اونا چجوری دارن با زندگیِ کاریِ من بازی می‌کنن! اون کمپانی ازم خواسته باهاشون همکاری کنم اما من قبول نکردم ولی بعدش اونا تهدیدم کردن اگه قبول نکنم تمام زندگیمو نابود میکنن... من... من فقط می‌خواستم محافظت کنم...از اون موقع من دیگه خودم نبودم ا.ت...به خاطر همین موضوع هر شب مست میکنم تا شاید یکم فکرم آزاد بشه»


ا.ت:«محافظت؟ با خیانت؟ با سردی؟ با شکستنِ قلبِ من؟ تهیونگ، تو منو کشتی... قبل از اینکه حتی بخوام از رویِ این پل بپرم، تو روحِ منو کُشتی!»

تهیونگ دیگه طاقت نیاورد. با یه حرکتِ سریع، فاصله‌مون رو کم کرد و بازوهام رو گرفت و کشیدم سمتِ خودش. انقدر محکم که حس کردم دارم تویِ بغلش گم می‌شم.


تهیونگ: صدایی لرزون که از تهِ گلوش می‌اومد گفت:
«التماست می‌کنم... ا.ت، منو نگاه کن. من بدونِ تو... من بدونِ تو هیچی نیستم. همه‌چیزم رو دارم می‌بازم، ولی تو... تو تنها چیزی هستی که نمی‌خوام از دستش بدم. بهم گوش بده... فقط این‌بار به حرفام گوش بده!»

من تویِ بغلش بودم، ولی سردتر از همیشه. اما وقتی گرمایِ بدنش رو حس کردم، انگار دوباره اون حسِ قدیمیِ ممنوعه تویِ دلم زنده شد... همون حسی که باعث می‌شد نتونم ازش متنفر باشم.


(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۳)

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

p3 Only Patient

پارت ۶۲

سناریو ایدل رویایی پارت ۳

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

My Boy❄

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط